close
تبلیغات در اینترنت
رمان استایل2
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
آمار
درباره مــا
سلام به رمانا خوش آمدید منبع تقریبا همه رمان ها سایت نودهشتیا است به نویی ما بهترین و قشنگ ترین رمان ها رو تو این سایت جمع اوری میکنیم. بعضی رمان ها فقط جهت معرفی قرار میگیرن اگه قصد خوندش رو دارید در نظرات اعلام کنید تو به طور کامل قرار داده بشه. مارو با نظراتتون همراهی کنید
موضوعات
  • رمان ♥الف♥
  • رمان ♥ب♥
  • رمان ♥پ♥
  • رمان ♥ت♥
  • رمان ♥ث♥
  • رمان ♥ج♥
  • رمان ♥چ♥
  • رمان ♥ح♥
  • رمان ♥د♥
  • رمان ♥ذ♥
  • رمان ♥ر♥
  • رمان ♥ز♥
  • رمان ♥س♥
  • رمان ♥ش♥
  • رمان ♥ص♥
  • رمان ♥ض♥
  • رمان ♥ط♥
  • رمان ♥ع♥
  • رمان ♥غ♥
  • رمان ♥ف♥
  • رمان ♥ق♥
  • رمان ♥ک♥
  • رمان ♥گ♥
  • رمان ♥ل♥
  • رمان ♥م♥
  • رمان ♥ن♥
  • رمان ♥و♥
  • رمان ♥هــ♥
  • رمان ♥یــــ♥
  • نویسندگان
    آرشیو
    لینک های روزانه
    لینک های دوستان

    رمان استایل2

    1268 بازدید سه شنبه 21 بهمن 1393 رمان ♥الف♥,رمان استایل,
    لایک: نتیجــــه : 1 امتیــــاز توســـط 7 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 8


    قسمت دوم



    رمان استایل



    رمان استایل رمانا



    گوشی رو که قطع کردم از جا بلند شدم. علاقه چندانی به گپ زدن با مامان نداشتم، ازش بدم نمی یومد، متنفر هم نبودم، ولی هیچ حرفی نداشتم که باهاش بزنم. باید می نشستم کنارش و دائم به هم می گفتیم خوب دیگه چه خبر؟!! جدی؟!! چه جالب! خوب دیگه چه خبر؟ مکالمه ای که چند بار توش دیگه چه خبر تکرار بشه نشون دهنده اینه که اون دو نفر هیچ حرفی برای هم ندارن. درست مثل من و مامان! دو سال بود که نه هم رو دیده بودیم و نه درست و حسابی با هم حرف زده بودیم. کل زندگیمون شده بود همین. گاهی بهم زنگ می زد، حالم رو می پرسید و بعد خداحافظی می کرد. به یک دقیقه هم نمی کشید کل حرفامون. انگار خودش هم می دونست حرفی برای گفتن نداریم که به محض بلند شدنم از داخل آشپزخونه بلند گفت:

    - اتاقت رو برات آماده کردم دخترم ... میدونم پرواز خستت کرده. استراحت کن برای شام صدات می زنم.

    بی توجه به حرفاش چمدون بزرگتر رو کشیدم سمت آشپزخونه، وسط آشپزخونه ایستاده و نگام می کرد تا ببینه چی کار دارم. آشپزخونه با یه سکوی چند سانتی بلندتر از سطح زمین بود. چمدون رو بالا کشیدم و گفتم:

    - اینا چیزاییه که می دونم نیاز داری. برات گرفتم ...

    چشمای مامان پر از قدردانی شد بسته گوشتی که دستش بود و مشخص بود تازه از بالای یخچال در آورده رو گذاشت روی میز کوچیک دو نفره وسط آشپزخونه نقلیش و گفت:

    - چرا زحمت کشیدی عزیز دلم؟!

    اومد طرفم، می دونستم می خواد بغلم کنه، هیچ عکس العملی نشون ندادم. منو کشید توی بغلش، دستام اطرافم آویزون مونده بود. کنار گوشم گفت:

    - دختر عزیزمی ، پاره تنمی گل من!

    ابروهام بالا پرید و گوشه لبام کشیده شد سمت بالا ، چیزی شبیه لبخند ولی حسی که توش موج می شد اسمش رو عوض می کرد! اسمش می شد پوزخند! لبخند با لذت زده می شه ولی پوزخند، یه نفرت ام پی تیری شده اس! مامان یه کم که منو به خودش فشرد وقتی هیچ عکس العملی ازم ندید سریع فاصله گرفت، گوشه چشمش رو پاک کرد و گفت:

    - برو مامان، برو استراحت کن تو اتاقت ... من این چمدون رو خالی می کنم.

    سرمو تکون دادم و بدون اینکه یه لحظه دیگه صبر کنم زدم از آشپزخونه بیرون. چمدون کوچیکترم رو دنبال خودم کشیدم و بردم توی اتاقی که می دونستم مال منه. اتاقی با دکوراسیون یاسمنی، رنگ مورد علاقه زمان بچگی هام. اینجا رو بازم دیده بودم قبلاً، قبلنی که بازم از الان شادتر بودم. روژین تر بودم! اون موقع ها یه لبخند نشوند کنج لبم ولی الان حتی یه پوزخند هم خرجش نکردم. نشستم لب تخت چسبیده شده به دیوار و دکمه های مانتوم رو باز کردم. حسابی خسته بودم ...

    ***

    - tembel Kız (دختر تنبل)

    لای چشمامو به زور باز کردم و با دیدن چشمای دریایی شاران، دختر خاله آلما از جا پریدم و مثل خودش به ترکی گفتم:

    - چطوری گردنبند مروارید؟!!

    شاران فارسی رو خیلی ضعیف می تونست حرف بزنه و برای همینم ترجیح می داد با زبون مادری خودش حرف بزنه. طبق معمول چشماش گرد شد، بدش می یومد معنی اسمشو بگم. با کف دست کوبید توی سرم و گفت:

    - گردنبند مروارید خود بی معرفتی!

    بدون جواب زل زدم بهش، تنها دوستی که بعد از امیرحسین داشتم شاران بود. درسته که بیشتر رابطمون مجازی بودی ولی بیشتر بدبختی هامو می دونست. بعضی از مجازی ها سگشون شرف داره به هزار تا از حقیقی ها! حسم گرفت، کل حسمو از توی نگاهم گرفت و بی حرف منو کشید توی بغلش، خدا رو شکر که ترکی می فهمیدم و می تونستم باهاش حرف بزنم، خدا رو شکر که یه همزبون داشتم که باهاش حرف داشته باشم برای گفتن. به یه دقیقه نکشید که خودش رو کشید کنار، تابی به چشمای خوشگل و آسمونیش داد و گفت:

    - بلند شو! اومدی اینجا بخوابی؟! یا اومدی که بریم با هم خوش گذرونی؟! بلند شو کلی برنامه برات دارم. کلی حرف داریم با هم بزنیم! سه ساله ندیدمت دختر ...

    کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم:

    - شاران! بذار از فردا ... اصلاً ...

    پرید وسط حرفم، دستم رو کشید و گفت:

    - می گم بلند شو!!

    چاره ای نبود، جلوی زورگوییش کم آوردم! از جا بلند شدم و دستم رو بردم به سمت پاهای بلند و خوش تراشش که با یه وجب شلوارکی که پوشیده بود سخاوتمندانه گذاشته بود در معرض دید، همین که قصدم رو از حرکت دستم خوند لگد پروند و جیغ زنون پرید از اتاق بیرون. لبخند نشست روی لبم ... مگه می شد با شاران بود و روژین نبود؟!

    شاران از اتاقم خارج شد و گفت منتظره تا آماده بشم . با لبخند به رفتنش نگاهی انداختم و به سمت دستشویی راه افتادم . دستشویی درست کنار اتاقم قرار داشت . 

    مقابل آینه قرار گرفتم . هنوز خسته بودم انگار . اما می دونستم که با شاران بودن آرومم می کنه ... حالا که قول داده بودم باید خوش می گذروندم .. باید از تک تک ثانیه هام استفاده می کردم که مبادا اگه چند وقت دیگه به گذشته برگردم و بهش فکر کنم ، مثل همیشه افسوس بخورم ... !

    آبی به صورتم زدم و با کش مویی که توی دستم بود ، موهامو بالا بستم . لبخندی روی لب نشوندم و از دستشویی خارج شدم . خاله آلما روی کاناپه نشسته بود و داشت قهوه می نوشید . با دیدن من فورا فنجونو روی میز گذاشت و از جاش پرید . خندیدم و جلو رفتم . دوستش داشتم .. قبلا که مامان ایران بود ، موقع ایران اومدن به ما هم سر می زد اما با رفتن مامان دیگه این رفت و آمد ها به کل قطع شد . توی آغوشش مکثی کردم . شاران خوشبخت بود که مادری مثل ِ خاله آلما داشت .. 

    - چطوری خوشگل ِ خاله .. ؟

    خندیدم و گفتم :

    - هنوز این تیکه از زبونتون نیفتاده ها ... ! 

    نشست روی کاناپه و به من اشاره کرد که کنارش بشینم . به حرفش گوش کردم و اون به محض نشستنم ، دستمو گرفت و گفت :

    - خب مگه ناحق می گم .. ؟

    همزمان مامان از آشپزخونه خارج شد و گفت :

    - روژین عزیزم امشبو با شاران برین بیرون . از خیلی وقت پیش به من گفته بود که روزای اول اصلا نمی ذارم روژین پیش تو بمونه ... ! حالا هم که میگه امشب می خواد ببرت یه جایی که تازه تاسیس شده ... چی بود اسمش شاران ؟

    شاران اسمش رو به ترکی گفت و مامان سری تکون داد . منم که دیدم تقریبا داره دیر می شه .. ، از جام بلند شدم تا آماده بشم . 

    ****

    توی آینه چشم چشم می کردم که ببینم چیزی کم دارم یا نه ... اما تیپم تکمیل بود .. شلوار شیری رنگ ِ کتون و چسب پوشیده بودم و یه تاپ کِرِم که از زیر سینه حالت فون پیدا می کرد با صندل اسپرت سفید و گردنبند . کیفمو از روی تخت برداشتم و گوشی ِ موبایلمو که خاموش بود توش انداختم . یادم باشه به شاران بگم که یه خط برام جور کنه .. کت سفید رنگ و کوتاهی هم توی کیفم گذاشتم که اگه هوا سرد بود روی لباسم بپوشم ... 

    از اتاق بیرون زدم و همزمان با بیرون اومدنم شاران شروع کرد به ترکی غر غر کردن :

    - چه کار می کردی پس .. ؟ دختر نمی گی این ترکا می بیننت این طوری پس می افتن .. ؟ تو شهر غریبی یکم مراعات کن .. این قدر خوشگل نباش ! 

    و همزمان لپمو کشید که جیغ خفیفی کشیدم و دستشو محکم گفتم . همیشه روی لپم حساس بودم و به خاطر برجستگی ِ گونه هام ، هر کسی که می دیدم اولین کاری که می کرد این بود که لپمو می کشید ! 

    بعد از خداحافظی با مامان اینا ، از خونه خارج شدیم و به سمت آسانسور رفتیم . شاران تند تند راجع به جایی که می خواستیم بریم اطلاعات می داد :

    - وای روژین نمی دونی چه خبره که .. ! امروز قراره افتتاح بشه و همه چیز مجانیه .. ! واسه همین الان کلی دختر و پسر می ریزن اون جا و تا صبح رقص و پایکوبی برقراره .. ! وای خدا قرار کلی خوش بگذره ... 

    خندیدم و گفتم :

    - پس بگو چرا می خوای منو ببری اون جا .. ! مجانیه پس .. ! 

    نشگونی از بازوم گرفت و با اخم تصنعی گفت :

    - بی شعـــور !!! من همچین آدمی ام .. ؟

    - کم نه .. !

    خودش هم خنده اش گرفت و من در ادامه گفتم :

    - راستی شاران .. اون آقا پسر ِ خوشتیپ که گفته بودی رو هم امشب ملاقات می کنیم .. ؟

    همون موقع آسانسور متوقف شد و بیرون رفتیم . 

    - نه بابا .. امشب فقط دخترونه اس .. ! اونو ولش کن ... !

    حس کردم ناراحته . دستشو فشردم و از آپارتمان خارج شدیم . تا سر کوچه پیاده رفتیم و از اون جا تاکسی گرفتیم . همه چیز واسم جدید و نو بود .. به این تنوع و دگرگونی واقعا نیاز داشتم . حس می کردم لبخند هامم تازه شده . انگار واقعا قصدم این بود که زندگی کنم ... ! 

    حدودا نیم ساعت بعد ماشین متوقف شد و شاران هزینه رو حساب کرد . با هم از ماشین پیاده شدیم و به سمت ِ یه دیسکوی خیلی بزرگ راه افتادیم . از ظاهرش مشخص بود که حسابی جای با کلاسیه .. !

    با هم وارد شدیم و همزمان صدای کر کننده ی موزیک به گوش رسید . همون طور که شاران گفته بود جای سوزن انداختن نبود . از توی تاریکی به سختی راهمون رو پیدا کردیم و جایی که با مبل های چرم ِ مشکی دیزاین شده بود نشستیم . وسط سالن پر بود از دختر و پسر که بین همدیگه و بدون این که همو ببینن داشتن می رقصیدن و بلند بلند می خندیدن . 

    ناخودآگاه لبخند زدم . معمولا وقتی وارد همچین مکان هایی میشی ، بیرون باید تمام دغدغه هاتو کنار بذاری و وارد بشی تا بتونی خوب لذت ببری .. باید فراموش کنی کی هستی یا چقدر مشکل توی زندگیت داری .. باید فقط به لحظه توجه کنی و به آدم ها .. کسایی که شاید خیلی بدتر و بدبخت تر از تو باشن اما این بدی ها رو بین خنده های بلندشون سرکوب می کنن ! 

    شاران دستمو فشرد و گفت :

    - بابا رسیدی ترکیه ... ! چرا هنوز تو هوایی تو ؟؟ بیا پایین ببینم .. ! 

    نگاهی بهش انداختم که ادامه داد : 

    - چی می خوری .. ؟

    سفارشم رو دادم و گارسون یادداشت کرد . شاران مشغول دید زدن اطراف شد و بعد از چند لحظه گفت : 

    - اونا رو می بینی .. ؟ شرط می بندم ایرانی ان !!

    نگاهی به محل ِ اشاره اش کردم . اوه خدای من .. ! همون دخترای گروه ِ مدلینگ ... خنده ام گرفت . شاران حق داشت اون طور بخنده .. از رنگ ِ جیغ ِ نارنجی ِ موهای یکیشون و لباس یکی دیگه که به سختی به زیر باسنش می رسید و همچنین آرایش جیغشون اصلا بعید نبود .. ! هر چند عده ی خیلی کمی از ایرانی ها این طور هستن اما یه سری هم وقتی که از کشور خارج می شن و به خصوص روزای اول ..، این قدر خودشون رو توی بی حجابی و آرایش خفه می کنن که نگو .. ! 

    دخترا با که با کفشای پاشنه بلندشون ترق ترق می کردن و تند تند به سمت ِ پیست رقص می رفتن .. ، یه دفعه ایستادن و با عصبانیت به نقطه ای خیره شدن . 

    بیخیال اونا شدم و نوشیدنیم رو که تازه گارسون آورده بود از روی میز وسط برداشتم و به لبم نزدیک کردم . شاران گفت :

    - زود تند سریع اینو بده بالا که می خوام وسط رو آباد کنیم با هم دیگه .. ! 

    خندیدم و به فارسی گفتم :

    - او او او ... ! من از این کارا بلند نیستم .. 

    اخمی کرد و گفت :

    - غلط کردی .. پس آوردمت این جا از بدبختی هامون واسه هم بگیم .. زود باش بخور اینو ببینم .. ! 

    همون طور که گفت .. ، چند دقیقه بعد به زور دستمو کشید و بردم وسط .. هیچ کس به ما نگاه نمی کرد و هر کسی مشغول رقصیدن با پارتنر ِ خودش بود . شاران مقابلم ایستاد و تند تند خودشو با ریتم آهنگ تکون می داد . می دونستم چندین مدل ِ رقص رو به واسطه ی کلاسای رنگارنگی که رفته بلده و الان حسابی رومو کم می کنه .. !

    بعد از ده دقیقه خستگی رو بهانه کردم و کنار کشیدم . شاران همون وسط موند و من به تنهایی به قسمت ِ بار رفتم تا چیزی واسه خودم سفارش بدم . 

    وقتی نزدیک بار شدم .. ، متوجه شدم که این قسمت به مراتب خلوت تره . سالن ِ اون جا طوری بود که پیست رقص و بخشی که می تونستی بشینی یه سمت بود و بار با فاصله از اون جا قرار داشت . هم می تونستی توی سالن بشینی تا برات نوشیدنی بیارن و یا این که مقابل ِ قسمت اپن بار بشینی که این قسمت بیشتر مخصوص آدمای افسرده و فراری از جمع بود البته ! 

    جلو رفتم و به ترکی سفارش خودم رو دادم که متوجه نگاه خیره ای روی خودم شدم . سرمو برگردوندم و به جفت دستیم نگاهی انداختم که با دیدن ِ کاویان رسما جا خوردم .. ! 

     

    همین که دید نگاش می کنم سرش چرخید و من تازه تونستم کنارش بهراد بهداد رو هم ببینم! توی یه دستش سیگارش بود و توی دست دیگه اش گیلاس نوشیدنیش!!! برای جای تعجب داشت، بی توجه به هر دونفرشون که پیدا بود اصلا توی باغ نیستن، صورتم رو چرخوندم. از دیدنشون خیلی هم جا نخوردم، لابد با همون دخترها اومده بودن. مثل اینکه آوازه مجانی بودن امشب به گوش همه ایرانیان حاضر در ترکیه رسیده بود. رو به دختری که مسئول بار بود و پیشبند سورمه ای روی تاپ و دامن صورتی رنگش بسته بود به ترکی گفتم:

    - یه شات مارتینی لطفا!

    دختره سری تکون داد و چند لحظه بعد مارتینی خوش رنگ جلوم بود. از هفت دولت آزاد خواستم نوشیدنیمو بخورم که صدای خنده شاهین کاویان و بعد از اون صدای اعتراض بهراد بلند شد:

    - نخند شاهین! اصلا چیز خنده داری نیست!!

    - اتفاقا هست! 

    آدم فضولی نبودم ولی خواه ناخواه حرفاشون رو که با صدای بلندی رد و بدل می شد رو می شنیدم. 

    - هه! بخند ، هیچ اهمیتی نداره برام. اینم مثل بقیه حلش می کنم ...

    - می شه اینقدر سیگار نکشی؟!! حرفه تو حرفه ای نیست که بشه توش به این راحتیا سیگار کشید یا الکل مصرف کرد! می فهمی؟!! امروز زیاده روی کردی!!

    - چاره اش دوبار جرمگیری رفتنه. 

    - پوستتو چی کار می کنی؟!! من برای خودت می گم با این روندی که تو پیش گرفتی خیلی زود باید خودت رو بازنشسته کنی!

    صدای بهراد به فریاد تبدیل شد:

    - می کنم! به درک! به جهنم! همه تون بمیرین!!

    خواست با سرعت از شاهین فاصله بگیره که شاهین سریع دستش رو گرفت و گفت:

    - هی پسر ! صبر کن ببینم! داریم حرف می زنیم ...

    رمان استایل در سایت رمانا


    بهراد دستش رو کشید و گفت:

    - هیچ عهدی روی کره زمین وجود نداره که بشه دو کلمه باهاش حرف زد و نصیحت چرت و پرت تحویلت نده! دست از سرم بردار شاهین!

    شاهین خواست یه چیزی بگه که نگاه بهراد با نگاه من تلاقی کرد و میخ چشماش توی چشمام فرو رفت. خواستم نگاهم رو بدزدم، خواستم خیره بشم به جام خوش رنگ مارتینیم! خواستم وانمود کنم هیچی نشنیدم، ولی برای هر خواستنی دیر بود! دیر بود ولی من هم کار خودم رو کردم، نگاهم رو دزدیدم که دادش از جا پروندم:

    - هی خانوم! اومدی سینما؟!! 

    بی اختیار از روی صندلی پایه بلند، بلند شدم. انتظار مداشتم به روم بیاره، با خودم حساب یه چپ چپ رو کرده بودم فقط. برای همین هم بی اراده از جا بلند شدم. شاهین سعی کرد جلوی بهراد رو که به شدت زخمی و تیرخورده بهم خیره مونده بود رو بگیره:

    - آروم باش بهراد! اون که نمی فهمه چی می گی! خارجیه!! زشته کنترل کن خودتو.

    قیافه نسبتا غربی من با اون موهای بلوند و چشمای رنگی باید هم این ذهنیت رو تو ذهن شاهین ایجاد می کرد. بهراد بی توجه دست شاهین رو کنار زد، یه قدم جلو اومد و گفت:

    - با تو بودم! می گم اومدی سینما؟!! سناریو رو دوست داشتی یا بدم یکی دیگه برات بنویسن؟! به چی زل زدی؟!!

    دستم رو کشیدم سمت پیش خوان بار، گیلاس مارتینی رو برداشتم و همینطور که زل زده بودم توی چشمای بهراد یه نفس سر کشیدم! لعنتی! لعنت به چشمای سیاهت! لعنت به نگاه وحشیت! لعنت به فک مستطیلیت! لعنت به تو! لعنت به من! لعنت به باعث و بانی حال من! لعنت به آفریدگار روژینی که روژین نبود! لعنت به تلخی زهر مانند نوشیدنی داخل جام، لعنتی به هر نوشیدنی که مثل شوکران جونم رو نمی گرفت. گیلاس رو گذاشتم همونجایی که قبل از خالی شدن بود. نفس عمیقی کشیدم، نگاه نگران و نگاه بی منطق بهراد هنوز روی من خیره بودن و نگاه من در حال و احوالات سوزنده خودش سیر می کرد. نگاه از هر دو نگاه گرفتم و رفتم ... می تونستم سنگینی نگاهشون رو پشت سرم حس کنم. ولی مهم نبود! به هیچ عنوان. گرمم شده بود، شاران رو وسط پیست تشخیص دادم و رفتم کنارش، خندید و کنار کشید، جوری غرق آهنگ و ملودیش شده بود که مطمئن بودم من رو درست ندیده. ایستادم جلوش، پارتنر نداشت، می تونستم پارتنرش بشم ... آهنگ تند و تیز تارکان فضا رو به لرزه انداخته بود. دختر و پسر روی پا بند نبودن، رقص نور و فضای به وجود اومده با حال و هوای منی که تو فضا بودم حسابی جور جور بود. سرم گرم بود، تنم گرم تر! شاران یه قدم فاصله گرفت و گفت:

    - گرممه می رم نوشیدنی بخورم، می خوری؟!

    داد کشید تا شنیدم. فقط سرم رو تکون دادم و شاران محو شد. جای شاران سریع پر شد، دختری پشت به من با پارتنرش هیجان زده می رقصید و در تلاش و تکاپو برای جلب توجه بیشتر بود. کمی با فاصله از من دختر مو نارنجی هم وطنم با دوست شکلاتی رنگش به همراه دختر چشم سبزی که توی هواپیما غر به جون اردوان می زد مشغول تخلیه هیجاناتشون بودن. حتی اینجا هم به همه فخر می فروختن و خدا رو بنده نبودن. دیسکو رو دوست داشتم، نه برای احساسات مخربش، برای خودم بودنش! برای اینکه برام مهم نبود کی هستم، چی کاره هستم، باید چه ژستی داشته باشم، چه رفتاری داشته باشم. می تونستم خودم باشم! بخورم! برقصم! جیغ بکشم! دست شاران به سمتم دراز شد و بلند جیغ کشید:

    - cheers!

    جام رو از دستش گرفتم، بی توجه به محتویاتش سر کشیدم، سوختم ولی سوختنش به خنک شدن بعدش می ارزید! مثل خودش بلند گفتم:

    - Cheers!

    ورجه وورجه و بالا و پایین پریدن برام راحت شده بود، دیگه جون نمی کندم برای تکون خوردن، برای خندیدن، خنده از لبم دور نمی شد و شاران با اون موهای لخت سیاه مشغول دلبری برای من بود! منی که بی دلبری عاشق این دختر شیطون و ساده و بازیگوش بودم. کم کم داشتم نفس کم می آوردم، سرم بدجور گیج می رفت و همه جا رو محو می دیدم ... 

     

     

     

    دو سه بار پشت سر هم سرفه کردم . معده ام به این وضعیت اصلا عادت نداشت . چشمام خواب می رفت اما سعی می کردم باز نگهشون دارم . من چم شده بود .. واقعا خودم شده بودم یا سعی داشتم از واقعیت های خودم فرار کنم .. ؟ نمی دونستم . 

    دست شاران رو پس زدم و آروم گفتم :

    - دارم می رم دستشویی 

    اما صدام اون قدر آروم بود و سر و صدای اون جا اون قدر زیاد که اصلا متوجه نشد . بدون توجه به مسیرم قدم برمی داشتم و بعد از کلی پرسه زدن توی فضای دیسکو بالاخره دستشویی رو پیدا کردم . بدون توجه درو باز کردم و سرمو انداختم پایین که برم داخل . اما همین که خواستم به سمت یکی از روشویی ها برم که آبی به صورتم بزنم با یه غول مواجه شدم که مقابل آینه ایستاده بود . چشمای خمارمو بیشتر باز کردم و بهش خیره شدم . 

    وای نه .. دوباره این یارو .. توی اون شرایط هر چقدر فکر کردم نمی فهمیدم که توی این دستشویی چه کار داره . بهراد یه پوزخند خیلی زشت نثارم کرد و آبو باز کرد و به تصویر خودش توی آینه خیره شد . همون لحظه مردی از توی دستشویی کناری بیرون اومد . لبمو گاز گرفتم . خدای من .. اشتباهی اومده بودم توی دستشویی مردونه ! 

    سرخ شدم .اینو به وضوح حس می کردم . سرمو انداختم پایین و فقط خواستم از اون جا دور بشم . سریع درو باز کردم که برم بیرون ولی همون موقع یه نفر جلوم سبز شد . سرمو بالا نیاوردم . فقط گفتم :

    - تو چته دیگه .. ؟ برو کنار .. 

    اومد رد بشه که منم همزمان تکون خوردم و دوباره مقابل هم قرار گرفتیم . سرم داشت گیج می رفت و تاثیر ِ مزخرف الکل لحظه به لحظه روی رفتار و حرف زدنم بیشتر می شد . 

    - نمی شنوی .. ؟ میگم برو کنار .. 

    اما صدام اون قدر واضح نبود که حتی به گوش ِ خودم برسه !خواستم دوباره رد بشم که بازوم محکم به بازوش خورد و نزدیک بود بیفتم . اما همون لحظه دستم بین انگشتاش قفل شد . از بین پلکای روی هم رفته ام نگاهی بهش انداختم . یه تصویر مبهم می دیدم . 

    چند تا کلمه به انگلیسی گفت که اصلا نفهمیدم چی می گه . سعی کردم صدامو بالاتر ببرم و این بار گفتم :

    - ولم کن . چرا اذیت می کنی .. ؟ می گم برو کنار .. 

    سرم به شدت درد می کرد . خواستم از اون جا بزنم بیرون که این بار نزدیک بود کله پا بشم . دستمو به دیوار گرفتم و سرمو به بازوم چسبوندم . دوباره همون صدا توی سرم زمزمه شد .. اما این بار به فارسی :

    - فکر کنم حالتون بد باشه . این جا دستشویی مردونه اس اشتباهی اومدین . بذارید کمکتون کنم . 

    دقیق نمی شنیدم . اما می خواستم خودمو از اون شرایط نجات بدم . پسره یکم بیشتر بهم نزدیک شد که همون موقع یه نفر با صدای عصبی و بلندی گفت :

    - میشه این مسخره بازیا رو ببرید یه جای دیگه .. این اسمش دره .. ! محل رفت و آمد .. ! نه ایستادن و دل و قلوه رد و بدل کردن ! 

    برگشتم و بهش نگاهی انداختم . خوب می شناختمش . با این لحن ِ نیش دار و چشمای عصبیش .. دوباره نگاهم به فک مستطیلیش افتاد و لبمو گاز گرفتم . اون قدر محکم که شوری خون رو حس کردم . دستمو طوری کشیدم که قفل ِ انگشتای اون یارو که متوجه شده بودم شاهینه از روی بازوم ، باز شد و شروع کردم به تند تند قدم برداشتن . به سمت ِ اولین صندلی ِ خالی رفتم . سرمو بین دستام گرفتم و با گوشه ی شستم خون ِ روی لبمو پاک کردم . چند دقیقه گذشت که صدای شاران به گوشم رسید :

    - کجا بودی دیوونه .. ؟ همه جا رو دنبالت گشتم . 

    بهم نگاهی انداخت و وقتی دید حالم اصلا خوب نیست ، گفت :

    - من میرم برات قهوه بگیرم .. نگاه کن چی به روز ِ خودش آورده .. 

    شاران سریع از اون جا دور شد . سرگیجه امونم رو بریده بود . ناگهان از جا بلند شدم . بدون توجه شاران که رفته بود واسم قهوه بگیره یه راست به طرف در خروجی راه افتادم . از بین چند تا دختر و پسر رد شدم و پریدم بیرون . حس کردم یه نفر داره دنبالم میاد اما مهم نبود . نفس عمیقی کشیدم . واقعا به هوای آزاد نیاز داشتم . از این شرایط ِ خودم بیزار بودم . جلوی اولین تاکسی دست بلند کردم و پریدم داخل . 

    نم نم ِ بارون روی شیشه های ماشین برخورد می کرد . سرمو به شیشه فشار دادم . سرما به تمام ِ تنم نفوذ کرد . دستمو جلوی دهنم گرفتم و هایی کردم . بوی گند ِ الکل توی سرم پیچید و سر دردمو بدتر کرد . چشمامو بستم و پشت ِ سرمو چسبوندم به نرمی ِ پشتی ِ صندلی . صدای سوزناک ِ زنی به ترکی می خوند و کم کم به خلسه ای فرو رفتم . 

    حس کردم یه نفر داره تکونم می ده . اخمامو درهم کردم و چشم باز کردم . راننده تاکسی بود که با اخم گفت به مقصد رسیدیم و باید پیاده شم . نگاهی به اطراف انداختم .بارون قطع شده بود و جلوی خونه بودیم . دنبال کیفم گشتم . اما دیدم نیست . 

    عصبی پوفی کشیدم و از راننده خواستم چند لحظه صبر کنه .. راننده نگاه بدی بهم انداخت و ناچارا موافقت کرد . از ماشین پیاده شدم و سریع زنگ ِ خونه ی مامان رو زدم . خاله آلما آیفون رو برداشت و با تعجب پرسید :

    - روژین تویی ؟

    با صدای ناله مانندی گفتم :

    - آره خاله . میشه بیست لیر با خودتون بیارین پایین .. ؟

    بدون این که انتظار جواب داشته باشم ، از آیفون دور شدم و کناری ایستادم . هوا سرد شده بود . دستامو توی بغلم جمع کردم و منتظر شدم . راننده از ماشین پیاده شده بود و به ساختمون نگاه می کرد . چند لحظه بعد خاله بدو بدو از ساختمون بیرون زد و گفت :

    - چی شده روژین ..؟ شاران کجاست ؟

    پول رو از دستش گرفتم و به راننده دارم . راننده زیر لب چیزی گفت و سوار ماشینش شد . همون طور که وارد ساختمون می شدم گفتم :

    - بعدا توضیح می دم خاله .. 

    - تو که منو دق مرگ کردی .. چیزی شده ؟

    - نه خاله جون . من حالم خوب نبود اومدم خونه .. کیفم رو هم جا گذاشتم . شاران موند .. 

    - آخه شاران چطور تو رو تنها فرستاد .. ؟ مگه میشه .. ؟

    توی آسانسور ایستادم . خاله از چشمامو و وضعیتم فهمید که حالم خوب نیست واسه همین پیله نکرد . ناگهان توی همون وضعیت یادم افتاد که شاران اصلا خبر نداره . سریع گفتم :

    - خاله میشه به شاران زنگ بزنی .. ؟ بگو که روژین خونه اس .. 

    اینکه چطوری از آسانسور بیرون اومدم، چطور از خط مقدم مامان رد شدم و چطور به سنگر اتاقم و تخت خوابم رسیدم رو درست به خاطر ندارم فقط یادم می یاد با لباس روی تخت خوابم افتادم و پلک هام روی هم افتاد. انگار به اندازه کل عمر بیست و پنج ساله م نخوابیده بودم!

    ***

    با نوازشی روی پیشونیم هوشیار شدم، ولی چشم باز نکردم. یه بویی توی مشاممم پیچیده می شد، این بو رو خیلی خوب تشخیص می دادم، از صد فرسخی! بوی کرم مرطوب کننده دست مامان بود! بچه که بودم این بو برام پر از آرامش بود و هر چه بزرگتر شدم به همون نسبت از این بو فراری شدم! پوست دست مامان هنوز هم لطیف بود، فروشندگی که با لطافت دست آدم جنگ نداشت! مامان فروشنده بود، فروشنده لباس عروس توی فروشگاه شوهر خاله آلما ... لباس عروس جز اینکه آدم رو روز به روز شادتر کنه دردی نداشت. مامان غمی هم داشت؟ نه! همین که دید بابا دندون لقی شده توی فک بدون درد و مشکلش اونو کند و دور انداخت! اومد دنبال زندگی که دوست داشت، راحت و آزاد با یه شغل پر در آمد و شیرین! آسوده و راحت! گور بابای روژین! بابا هم که قبل تر ، خیلی قبل تر گور روژین رو توی گورستون احساسش کنده بود. روژین مونده بود و تنهایی که قبل تر از این تنهایی های تحمیلی حتی، برای خودش به جون خریده و خودش رو محکوم به حبس ابد توی این تنهایی کرده بود. روژین موند و جسم مرده اش! جسم مرده نمرده ی ای کاش مرده اش! با این فکرا بی اختیار اخم کردم و صدای مامان رو شنیدم:

    - روژین مامان! مامان فدات بشه! حتی توی خوابم اخم کردی؟! 

    چشمام رو باز کردم، خیره شدم توی چشمای درشت و قهوه ای مامان، مامانی که هیچ شباهتی به من نداشت، نه ظاهری نه باطنی! من کپی بابا بودم، ولی کاش نبودم. اگه نه پدری داشتم و نه مادری خیلی راحت تر بودم تا اینکه هم پدر داشته باشم و هم مادر ولی نداشته باشم! زل زدم توی چشماش، منتظر بود سلام کنم، ولی به روی خودم نیاوردم، خودم رو کشیده به سمت بالا، نشستم لب تخت، پاهام رو آویزون کردم و کش و قوس اومدم. مامان سعی کرد مثل همیشه مهربون باشه، مثل همیشه گذشته ها! مثل همیشه ای که بود و بعد یک دفعه خواست که نباشه! 

    - صبحت بخیر فرشته من!

    فرشته من! فرشته ... خوب یادم بود.... دیالوگای مامان، وقتایی که موهای بورم رو می بافت و زل می زد توی چشمام، می خندید و گفت:

    - خدا جای دختر بهم یه فرشته چشم آبی داده! تو فرشته منی، ماهک منی!

    یه روزی با شنیدن این حرفا قند توی دلم آب می شد، ولی حالا، بازم فقط پوزخند بود و پوزخند. پوزخندم رو دید، صدای ترک خوردن قلبش رو شنیدم، هنوزم سخت بود شکستن دلش ولی مگه اونا نشکستن؟! شکستن! پس منم می شکستم! منم خوب بلد بودم بشکنم! از جا بلند شدم و صداش رو از پشت سرم شنیدم:

    - دیشب ساعت سه بود اومدی خونه، حالت خوب نبود، شاران هم یه راست رفته بود خونه شون. مامان نمی خوای بگی چی شده بود که با اون وضعیت ...

    صدای بهراد بهداد تو ذهنم تداعی می شد، مردی که منو خراب فرض کرده بود! یه مرد!!! منو محکوم کرده بود به خرابی! مستی منو، کمک دوستش به منو ... اعصابم داغون بود داغون تر شد! چطور اجازه دادم؟!! نفسم رو حبس کردم، چرخیدم به طرف مامان، روی پاشنه پا! خیلی سال بود کسی منو سین جیم نمی کرد استنطاق نمی کرد، حاضر جواب نمی کرد! عادت داشتم به این که به هیچ کس جواب پس ندم. هیچ کس جز ... امیر حسین! پس انگشتم رو بالا آوردم و گفتم:

    - به خودم مربوطه! خواهشاً توی اموری که مربوط به من می شه دخالت نکن مامان!

    بازم شکست و اینبار بدتر از قبل، بازم شنیدم و بازم جای خنک شدن قلبم فشرده شد. چرا قصی القلب نمی شدم؟ چرا بی تفاوت نمی شدم؟ خدا من رو برای شکستن نیافریده بود، ولی ایضا برای شسکته شدن! پوفی کردم، چشم از نگاه قهوه ای دلگیرش گرفتم و باز راه افتادم و باز تلاش مذبوحانه اش برای جلب توجهم رو نادیده گرفتم:

    - از وقت ناهار گذشته، ولی یه چیزی بخور ، غذا رو گرم نگه داشتم. 

    توجهی نکردم و رفتم سمت دستشویی، وقتی بیرون اومدم هنوز همونجا ایستاده بود، تکیه به دیوار روبروی در دستشویی داشت. کنار پنجره ! سیگار توی دستش نشون از حال روحیه داغونش داشت، توجه نکردم و راه افتادم سمت آشپزخونه ... گرسنه نبودم. توی ذهنم نقشه می کشیدم:

    - مردی که منو متهم به خرابی می کنی خبر نداره که مرد بودنش خرابش کرده! روژین دیشب از هر روژینی کمتر بود، ذلیل تر بود، بی دست و پا تر بود. 

    درسته که شمشیرم در برابر همه مردهای دور و برم کم محلی بود، درسته که هیچ وقت اعصابم رو برای حاضر جواب کردن باهاشون خورد نمی کردم، ولی این یکی ... این یکی ... روژین رو نشناخته بود!! اعصاب روژین رو نابود کرده بود!

    قهوه مامان اماده بود، سرخوش برای خودم فنجونی قهوه ریختم و از داخل یخچال یه دونه شیرینی برداشتم. گذاشتم داخل یه بشقاب و رفتم سمت مبلمان راحتی جلوی تی وی. همین که ولو شدم سیگارش رو توی زیر سیگار کنار پنجره خاموش کرد، زیر سیگاری پر از ته سیگار نشون می داد اونجا مقر سیگار کشیدن مامانه. جرعه ای از قهوه م رو داغ خوردم و گاز کوچیکی به شیرینیم زدم. مامان جلو اومد، توجهی نکردم، نشست کنارم، بازم توجهی نکردم. می شد کاملا نادیده اش گرفت، عصبی بودم و این اثرات مشروب دیشب بودم. اثرات تیکه ای بود که شنیده بودم و زبون شل شده و کش دار شده م جلوی هر جوابی رو گرفت. شب شراب نیرزد به بامداد خمار. نیرزد؟!! شاید گاهی بیرزد! مامان حس کرده بود، منو می شناخت، روحیاتم دستش بود، می دونست نیم بیشتر سگ اخلاقیم به خاطر زیاده روی شب قبلمه، سیگار روشنی دستش بود، گرفت به سمتم، نتونستم ردش کنم، بهش نیاز داشتم. پس گرفتم، بدون اینکه بکشم لای انگشتم جاشو محکم کردم و با همون دست فنجون قهوه م رو برداشتم و و لاجرعه سر کشیدم و گذاشتمش توی بشقاب شیرینی. بعدش سیگار رو با ولع بین لب هام گذاشتم و پک زدم، چشمام بسته شد، دود رو که بیرون دادم همزمان شد با جمله مامان:

    - امشب برند ... کت واک داره. ساعت 9 شب. به شاران هم گفتم، می دونم دوست داری. می یاد دنبالت که برین ... کارشون حرف نداره!

    گوشام تیز و چشمام باز شدن! خوب این خبر ارزش کمی از بد خلقی فاصله گرفتن رو داشت، لبخند کج و محوی کنج لبم جا خوش کرد ...

    همون موقع گوشی ِ مامان زنگ خورد . زیر چشمی نگاهی به شماره انداخت و بعد به من . حس کردم نمی خواد جلوی من صحبت کنه . واسه همین بلند شدم و به سمت ِ اتاقم راه افتادم .

    درست حدس زده بودم .. چون به محض این که من از هال خارج شدم صدای آروم مامان که « الو » می گفت به گوشم رسید . سری تکون دادم و روی تختم نشستم . همون طور که نمی خواستم توی زندگی شخصیم کسی دخالت کنه ، پس نباید توی زندگی کسی هم دخالت می کردم . حتی اگه اون شخص مادرم باشه !

    لپ تاپمو روشن کردم و روی پام گذاشتم . تا ویندوز بالا اومد و نت رو وصل کردم ، فورا رفتم توی ایمیل هام و همون طور که انتظار داشتم ، کلی پیام دریافت کرده بودم . می دونستم که همشون مربوط به کارم هستن . واسه همین با علاقه و دلتنگی ِ زیادی یکی یکی بازشون کردم . 

    حسابی سرگرم جواب دادن به ایمیل ها و چک کردنشون شده بودم که یه دفعه دیدم مسنجرم به صدا در اومد . روش کلیک کردم و با چهره ی خندون ِ امیرحسین روبرو شدم . لبخندی زدم . اگه می خواستم با خودم روراست باشم ، باید می گفتم که دلم براش تنگ شده بود .. ! 

    - چه عجب .. ! بالاخره آن شدی .. !

    فورا جواب دادم :

    - چه کنیم دیگه ... سفر و هزار دردسر .. ! 

    با لبخند به مانیتور زل زدم . می دونستم به ده ثانیه نکشیده جواب می ده ، همون طور هم شد :

    - راستشو بگو حوصله ات سر نرفته .. ؟ من می دونم تو دو روز کار نکنی دیوونه می شی .. 

    یه آیکون ِ خنده براش فرستادم و گفتم :

    - راستشو بگم .. ؟ خیلی دلم تنگ شده واسه کارم .. 

    - خب برگرد دختر .. من که می دونم تو دلت این جاس .. 

    - نخیر .. ! می خوام بمونم .. بسه دیگه .. خسته نشدی از این بحث ِ تکراری ؟

    لپ تاپو روی تخت گذاشتم و بلند شدم . روبروی آینه نشستم و به خودم زل زدم . مثل همیشه بدون هیچ لبخند یا اخمی . فقط به خودم و بی تفاوتیم زل زده بودم .. ! 

    با یادآوری برنامه ی امشب .. ، لبخندی روی لبم نشست . مطمئن بودم که امشب بیشتر از دیشب بهم خوش می گذره .. حداقل دیگه قرار نبود اون همه سرافکندگی به بار بیارم .. ! 

    اما خب نمی شد انکار کنم ، من روژین رضایت بودم .. ! گاهی به سرم می زد دیوونه بازی کنم .. هر چند می دونستم بعدش حسابی از دست ِ خودم عصبانی می شم اما بازم این عادت از سرم نمی افتاد . گاهی می خواستم با وجود همه چیز روژین باشم و روژین بودن رو توی دیوونه بازی می دیدم . 

    اما دیشب ... با یادآوریش دوباره اخم کردم . هیچ نمی خواستم دیگران منو یه ایرانی بدونن که تا از کشورش زد بیرون شروع کرد به تخلیه کردن ِ عقده هاش . واقعا من عقده ای نداشتم که بخوام این طوری تلافی کنم اما یه بُعد شخصیتم همین بود . نمی تونستم خودمو پنهون کنم .. حتی اگه قرار باشه این « خود » هر چند سالی یه بار نشون داده بشه ... 

    رژ لبمو برداشتم و روی لبای بی رنگم کشیدم . حالا بهتر شدم . خودم هیچ وقت از رنگ پریدگی و بی روحی ِ صورتم خوشم نمی اومد . حس می کردم به دلیل ِ سفید بودن پوست و روشن بودن ِ چشمامه . از بچگی چهره های شرقی رو دوست داشتم . چهره هایی که انگار هیچ وقت ناراحت و غمگین نیستن .. حتی توی اوج ِ گریه و غم هم یه موج ِ خاص از رنگ و روح توی صورتشون هست ... 

    و مامان دقیقا یه چهره ی شرقی بود . چهره ای که از بچگی آرزوشو داشتم . چشمای قهوه ای و درشت و کشیده .. ، گونه های برآمده و موهای مشکی ِ لخت که البته به لطف رنگ مو هر بار خرابشون می کرد .. اوایل ازش می خواستم که رنگ نکنه و همون طور بذارشون . اما بعد ها دیگه برام اهمیتی نداشت . مثل خیلی چیز های دیگه .. مامان هر هفته موهاشو یه رنگ می کرد و هر چند ماه یه بار موهای لختشو به زور ِ مواد فر می کرد ... !

    نفس عمیقی کشیدم . موهامو توی دستم گرفته بودم و هر چند لحظه به یه حالت درشون می آوردم . آخر سر هم ساده با یه کش بالای سرم بستمشون و با حالتی نه چندان راضی به خودم خیره شدم . همون موقع مامان در زد و گفت :

    - روژینم ، شاران پشت ِ خطه می خواد باهات صحبت کنه .. 

    درو باز کردم و تلفن رو از مامان گرفتم . تا گوشیو نزدیک گوشم بردم ، صدای کر کننده ی جیغ ِ شاران به گوشم رسید :

    - دختر تو معلوم هست چه مرگته .. ؟

    خندیدم اما شرمنده بودم . من باید زنگ می زدم و بابت دیشب معذرت خواهی می کردم . اون منو با چه دل ِ خوشی برای شام بیرون برده بود و من این قدر خودمو با الکل خفه کردم که حتی شام هم نخوردیم و گند زدم به شبش .. !

    - سلام شاران جونم .. خوبی خوشگله .. ؟

    - منو خر نکن .. ! میگم چت بود دیشب با اون وضع تنها رفتی .. ؟ 

    - بعدا بهت می گم .. همه چیو .. ولی الان نمی خوام اعصاب خودمو خراب کنم .. به قدر ِ کافی فکر کردم بهش .. ! باشه شاران ؟

    شاران هم که روحیات منو مو به مو می دونست و درکم می کرد ، دیگه هیچی در اون مورد نگفت .

    بحثو عوض کردم و گفتم :

    - خب .. امشب چه کاره ای .. ؟

    - هیچی .. قراره یه دیوونه ی زنجیری رو ببرم بیرون .. ولی به گوشش برسون که اگه قراره امشبم زنجیراشو پاره کنه خودم واسش یه قلاده ی محکم می خرم .. ! باشه .. ؟


     


    خنده م گرفت. بازم در هر شرایطی این شاران بود که می تونست منو بخندونه! فهمید می خندم نه از روی صدا که خندیدن من صدایی نداشت، لابد از ریتم نفس کشیدنم که بلند گفت:

    - بایدم بخندی! حیف که قول دادم به خودم بیشتر از اینی که هستی روانیت نکنم وگرنه یه دونه مو روی سر کچلت نمی ذاشتم! کلا تو زندگیت چند تا کار بیشتر نمی تونی بکنی تو، می خوری، می خوابی، تخلیه می کنی، چهار تا نقاشی هم اون بین می کشی که یه کاری کردی باشی اسمشم می ذاری شغل! قبلا یه شغل شریف دیگه هم داشتی که غر زدن بود، یه مدته استعفا دادی ... 

    با لبخند گفتم:

    - تقدیمش کردم به تو! بس کن شاران ، کی منتظرت باشم؟

    - راس ساعت هشت و نیم می یام دم خونه خاله، امشب بابا ماشینشو بهم داده. 

    با ماشین یا بی ماشین چه فرقی داشت؟ مهم رفتن به کت والک بود و بس ...

    - باشه، می بینمت !

    - خودت گمشو! بای ...

    خنده م گرفت! همیشه لجش می گرفت اگه حس می کرد می خوام مکالمه رو کوتاه کنم، ولی حوصله منم از این بیشتر قد نمی داد.

    شلوار سبز تیره چسبونم رو که دم پا پاکتی بود و پایینش چهارخونه روش کار شده بود همراه با کفش های پاشنه بلند ساق کوتاه قهوه ای روشن ست کردم، یه بلوز قهوه ای با یقه چهارخونه سبز هم تنم کردم. موهامو دم اسبی سفت بالای سرم بستم و با کش چهارخونه سبز و قهوه ای محکمش کردم. هفت سال کار کردن با بهترین مدل های ایران و سر و کله زدن با مربی هاشون حسابی روی خودم و لباسام هم تاثیر گذاشته بود، نمی شد گفت توی زندگی دیگه هیچی برام مهم نبود، ولی اینو به جرئت می تونستم بگم که هیچی اهمیت سابق رو نداشت. برق لب با ته رنگ صورتی رو روی لبم مالیدم، بعد از زدن ریمل با همدیگه پرتشون کردم روی تخت. کیف دسته کوتاه قهوه ای رو که ست کفشم بود دستم گرفتم و از اتاق خارج شدم. مامان خونه نبود، مزون باهاش کار داشتن رفته بود، به سفارشش همه چراغ ها رو خاموش کردم و از خونه بیرون رفتم. جلوی در ساختمون شاران رو توی ماشین شاسی بلند نقره ای باباش منتظر دیدم، بدون اینکه سرعت قدمام رو بیشتر کنم همونجور خونسرد رفتم و سوار شدم، هنوز درست و حسابی روی صندلی نشسته بودم که حمله هاش شروع شد:

    - هنوزم عین شترمرغ می مونی!! تو گردن درد نمی گیری؟! ببین اصلا مهم نیست که من اینجا علاف می شم و چشمم به قدمای محکم و استوار و خونسرد شما خشک می شه تا برسین به ماشینا! نه اصلا مهم نیست! مهم اون گردن خودته ...

    لبخند زدم، شاران اعتقاد داشت وقتی راه می رم زیاد سرم رو بالا می گیرم و به زمین زیر پام فخر می فروشم، خودم که چنین اعتقادی نداشتم، ولی شاران بود دیگه! کمربندم رو بستم و گفتم:

    - بریم شاران جان ، دیره! نه باید اونجا باشیم ...

    شاران راه افتاد و گفت:

    - روژین جدی جدی این مدتی که استانبولی قصد نداری کار کنی؟! خودت می دونی که بمب استعدادی! 

    آهی کشیدم و گفتم:

    - فعلا که قصدی ندارم ... 

    - خدا به بعضی ها استعداد درست راه رفتن هم نمی ده، هی راه می رن می خورن تو در و دیوار، مثل من ... به یکی هم چمدون چمدون استعداد می ده که بچینه جلوش براشون پشت چشم نازک کنه مثل تو! از همون اول بهت گفتم کاری که تو می کنی اینجا بورسشه!! پاشو بیا از هر سبکی که بخوای می شه اینجا مدل پیدا کرد ... ببینم تا حالا تونستی برای یکی از مدلای دفتر مجله اون دوستت ... چی بود اسمش؟

    دستم رو بردم داخل کیفم، جعبه فلزی سیگارم رو لمس کردم، کشیدمش بیرون و گفتم:

    - امیر حسین!

    - آهان ! همون ... تونستی یه پورتفولیو* لباس زیر یا مایو براشون طراحی کنی؟!

    خندیدم و گفتم:

    - دست بردار شاران! اونجا ایرانه!!

    - دِ همین دیگه! استعداد تو توی ایران محدود شده ... فقط داری مانتو طرح می زنی و لباس شب ...

    سیگار باریک و بلندم رو توی چوب سیگار زرشکی رنگ کار دستم که روش کنده کاری های خیلی ریز کرمی داشت فرو کردم، گذاشتم گوشه لبم، با یه دست فندک رو روشن کردم و با دست دیگه سایبونی جلوی آتیشش ساختم و با یک پک به سیگار شعله ی آتیش رو تا دل توتون ها کشیدم. دود رو بعد از اینکه حسابی با ریه ها و اعضا و جوارح داخلی و تنفسیم بازی کرد عمیق از دهنم بیرون فرستادم و گفتم: 

    - فقط به خاطر یه لباس زیر محل زندگیمو عوض کنم؟


     چرا این قدر کج و کوله فکر می کنی دختر .. ؟ فقط لباس زیر نیست که .. تو اگه بیای اینجا زندگیتو تضمین می کنی .. 

    - اون جا هم زندگیم تضمین شده اس .. ! 

    - چه تضمینی .. ؟ یه خونه ی شصت متری ِ اجاره ای و یه ماشین درب و داغون شد ضمانت آخه .. ؟ خونه ی مامانتو دیدی .. ؟ مال خودشه .. چطور خریدش .. ؟ دو سال کار کرد و زحمت کشید . تو الان چند ساله داری کار می کنی و هنوز یه خونه توی ایران نخریدی .. ؟

    شاران دقیقا داشت روی نقطه ضعف هایی دست می گذاشت که اصلا خوشم نمی اومد راجع بهشون فکر کنم . خودش هم خوب می دونست اما می خواست یکم منو قلقلک بده تا به قول خودش ، یکم به خودم بیام .. ! 

    - خودت می دونی من تو چه شرایطی کار کردم شاران .. تو دیگه چرا این حرفارو می زنی .. ؟ تو که از همه چیزم خبر داشتی و داری .. !

    یه دور برگردون رو دور زد و سرعتشو کم تر کرد . بعد دستشو از روی فرمون برداشت و سیگارو از توی دستم کشید بیرون :

    - خاموش کن این کوفتی رو سرم درد گرفت .. ! همینه دیگه .. ببین از تنهایی به چه چیزایی پناه بردی .. !!

    - من تنها نیستم شاران . چرا نمی خوای اینو بفهمی .. ؟

    شاران که داشت عصبانی می شد .. ، دوباره پاشو روی گاز فشار داد و گفت :

    - اون وقت چطور .. ؟ لابد می خوای بگی امیرحسین .. ! آخه مگه امیرحسین می تونه همه ی اون چیزی باشه که تو نیاز داری .. ؟

    - همه اش نه .. اما تا الانش تونسته جای خالی خیلی ها رو برام پر کنه .. 

    به دنبال این حرفم شیشه رو پایین کشیدم و همزمان باد خنکی به صورتم برخورد کرد . بوی سیگار گاهی خودم رو هم آزار می داد اما این آزار خیلی وقتا برام نهایت ِ لذت بود .. !

    - میشه این بحثو تموم کنیم ؟ من اگه ایران باشم تو بهم غر می زنی بیا ترکیه .. الانم که ترکیه ام ، امیرحسین کلچم کرده .. ! بذارید خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم .. 

    - تا اینجاش هم خودت تصمیم گرفتی که این شدی .. ! 

    کنترل خودمو از دست دادم و با صدای بلندی گفتم :

    - بس کن شاران .. چی شدم ؟ همینی هم که هستم ، خیلی ها آرزوشونه .. پس لطفا این قدر شخصیتم رو خورد نکن !

    شاران فرمون رو رها کرد و دستاشو بالا برد :

    - باشه تسلیم .. ! 

    رومو برگردوندم به سمت ِ پنجره و چشمامو بستم . دوباره اعصابم متشنج شده بود و همه چیز جلوی چشمام رژه می رفت . مثل این که قرار نبود حتی یه روز ِ خوب توی این کشور ِ لعنتی داشته باشم .. !

    شاران دستشو توی کیفش کرد و همون طور که می گشت .. ، گفت :

    - راستی .. برات خط گرفتم .. 

    بعد بسته ای به سمتم گرفت و ادامه داد :

    - اینو بنداز توی گوشیت ... 


    ****

    شاران ماشینو گوشه ای پارک کرد و گفت :

    - پیاده شو .. 

    بدون حرف از ماشین پیاده شدم و راه افتادم . هوا تاریک شده بود و صدای بوق ماشین ها کر کننده بود . شاران هم بعد از قفل کردن ِ در ماشین دنبالم اومد و قدماشو با قدم های من هماهنگ کرد . هیچ کدوم حرفی نمی زدیم . از خیابون رد شدیم و شاران به یه سمت اشاره کرد که یعنی باید بریم اونجا .یه فروشگاه بزرگ بود که سر درش مارک ِ خودشون رو زده بودن . مارک آن چنان معروفی نبود اما از بین کار هاش می شد چیزای منحصر به فرد و حرفه ای پیدا کرد . البته کم و بیش . 

    وقتی وارد فروشگاه شدیم ، اول از همه بزرگی ِ فضای فروشگاه متعجبم کرد . فروشگاه با نور جالبی برای کت واک آماده شده بود و دور تا دور ِ استیج ، صندلی گذاشته بودن برای حاضرین .

    شاران دستمو کشید و گفت :

    - بیا این جا بشینیم تا یه چیزی بهت بگم . 

    بدون حرف روی صندلی نشستم و به روبروم خیره شدم که شاران کنار گوشم گفت :

    - واسه آشتی کنون ، می خوام بعد از کت واک با یکی آشنات کنم که حسابی خوشحال می شی .. ! 

    خنده ام گرفت . دیوونه .. ! آشتی کنون ! از دستش ناراحت نبودم .. ! نمی تونستم ناراحت باشم .. چون به جز اون و امیرحسین کسی رو نداشتم . اگه قرار بود شاران رو از دست بدم واقعا افسرده می شدم .. !


     


    بدون توجه به اطرافیان و شور و شوقی که تو نگاه اکثر آدمای اونجا موج می زد چشم دوختم به استیج. خیلی هم شلوغ نبود! چون برند آنچنان معروفی نبود، صد در صد تازه کار بودن. شاران کنار گوشم پچ پچ کرد:

    - من الان می یام ..

    نفس عمیقی کشیدم و با نگاه دنبالش کردم، کمی از صندلی ها فاصله گرفت و مشغول صحبت کردن با پسری شد. از این فاصله و زاویه دید نمی تونستم پسره رو ببینم ولی حدس زدم احمد باشه. خیلی توجه نکردم چون نمی خواستم زیر نگاهم معذب بشه. همه نشسته و این نشون می داد آغاز برنامه نزدیکه. منم هیجان گرفته بودم. چقدر کت واک دوست داشتم، کت واکی که رسمی باشه!! نه مثل توی ایران هر کس برای خودش یه کت واک خصوصی راه بندازه و مدلش رو از ما درخواست کنه. اینجوری کار کردن یه لذت دیگه ای داشت. وقتی صدای موسیقی تند شنیده شد شاران هم بالاخره دل کند و کنار من نشست، چشم دوخته بودم به استیج ال مانندی که مسیر لیزی برای راه رفتن مدل ها به نظر می رسید. ولی مدل اگه مدل باشه هیچ ترسی از این بابت نداره. بالاخره اولین مدل روی صحنه اومد، لباس های عصر بهترین لباسی بود که می شد روش همه جوره مانور داد! هم بلوز دامن، هم بلوز شلوار و هم پیراهن های میدی ، هم جنس حریر، هم جنس لمه، هم از نخ خالص! ذهنم کش و قوس می یومد، می رفت سمت چین و شکن های لباس ها، اگه یه کم یقه اش باز تر می شد ... اگه یه کم قدش بلندتر می شد ... اگه رنگش روشن تر بود ... اگه رنگش تیره تر بود ... اگه ... اگه ... اگه ... غرق بودم ، توی موسیقی تند و تیز و قدم های نیمه بلند گربه وار دختر هایی که روی سن نمایش می دادن. روی صورت های یخی ، نگاه های مستقیم به جلو! قلبم گرومپ گرومپ می کوبید! هر کس توی زندگی عاشق چیزی یا کسی بود ... این هم عشق من بود! این صحنه ال مانند ، این لباس های رنگ و وارنگ که اولین بار بود در معرض اجرا گذاشته می شد. صدای شاران تو ذهنم اکو می شد ... پیشرفتت اینجاست! اینجاست ... نمی دونم ایران چی برای من داشت که نمی تونستم ازش دل بکنم! ایرانی که جز بدبختی هیچی برام نیاورده بود ... ایرانی که ... آه کشیدم ... شاران دردم رو فهمیده بود که دستم رو بین دستاش گرفت و طوری که بشنوم گفت:

    - کار تو هزار بار از اینا بهتره! دارم به روزی فکر می کنم که طراحی های خودت رو در معرض اجرا بذاری! می ترکونی دختر ... می ترکونی!!!

    پوزخند نشست کنج لبم. این کار نیاز به سرمایه داشت! سرمایه خیلی زیاد ، اونقدر که من هیچ وقت از پسش بر نمی یومدم. منم نیاز به اسپانسر داشتم، یه اسپانسری که به من و کارم ایمان داشته باشه و نخواد توی طرح هام دست ببره و مدام ابراز نگرانی کنه! کجا می شد همچین کسی رو پیدا کرد؟! هیچ کجا!! باز آه کشیدم، کل شو چهل و پنج دقیقه طول می کشید، نصف بیشترش رفته بود که سرم درد گرفت ... از بس توی ذهنم روی طرح ها ایراد گذاشتم و عوضشون کردم. دست شاران رو فشار دادم و گفتم:

    - شاران ، می شه بریم خونه؟!

    شاران متعجب نگاه کرد و گفت:

    - روژین خودتی؟! کت واکه ها!! 

    پوزخندی زدم و گفتم:

    - خیلی بیشتر از تو از این واژه سر در می یارم. ولی الان نیاز به آرامش اتاق خوابم دارم، می یای یا برم؟

    از جا بلند شد و غر غر کرد:

    - نشد یه شب بریم بیرون مثل آدم برگردیم خونه! می خواستم با دوست احمد و احمد آشنات کنم. ولی حالا که اعصاب نداری ترجیح می دم هیچ کدوم رو نبینی ... 

    بی توجه به حرفاش دستم رو بلند کردم و گفتم:

    - سوئیچ رو بده ... من می رم تو ماشین توام به خداحافظی هات برس ...

    چپ چپ نگام کرد و هیچ عکس العملی نشون نداد، اخم کردم و یه کم تندتر از بار قبل گفتم:

    - شاران با توام!! 

    بی حرف دست توی کیف دستی کوچیکش کرد، سوئیچ ماشین رو کشید بیرون و گفت:

    - گواهینامه ت که بین المللی هست ... 

    وقتی نگاه گیجم رو دید، راه افتاد سمت جایی که مطمئن بودم ختم می شه پیش احمد و گفت:

    - از پارک درش بیار الان می یام ...

    نفسم رو فوت کردم و راه افتادم سمت خروجی. از فروشگاه که خارج شدم موج هوای سرد به صورتم خورد، کاپشن شیک پف دار سورمه ای رنگی رو که روی دستم بود رو پوشیدم و رفتم سمت ماشین. دلم گرفته بود! خودم هم حال خودم رو نمی فهمیدم! اومده بودم از کشور خودم بیرون که دور بشم از مد و لباس و طراحی و کار!! حالا دلم تنگ شده بود ، حالا مغزم نافرمانی میکرد و سرم داد می کشید که چرا از عشقش جداش کردم. در ماشین رو باز کردم و پریدم پشت فرمون ... چقدر دلم یه همچین ماشینی می خواست. چقدر دلم می خواست از سطح متوسط بودن ارتقا پیدا کنم و برسم به وضعیت خوب و بعد ثروتمند شدن. روزی که این رشته رو انتخاب کردم فکر می کردم روزی می شم یکی مثل کوکو شنل! ولی زهی خیال باطل! با بدبختی شدم طراح یه مجله ژورنال لباس که سردبیرش بهترین دوستم امیر حسین بود. درسته که اسم و رسمی داشتم برای خودم ولی کجا؟ بین همون مجله ها ! همه مجله های رقیب به من به چشم یه رقیب قدر نگاه می کردن و سعی داشتن با پیشنهاد حقوق بیشتر منو بر بزنن. ولی اونقدری مدیون امیرحسن بودم که برای چندغاز حقوق بیشتر نفروشمش. ماشین رو روشن کردم و از پارک بیرون کشیدم ... نگاهم به ماشین هایی که برای کت واک اومده بودن خیره موند. همه مدل بالا! اونم برای لباس هایی که مطمئن بودم می تونم خیلی خیلی بهتر از اونا رو طراحی کنم. پس چرا من نه؟! چی می شد اگه منم یه حامی پیدا میکردم و می تونستم خودم رو نشون بدم؟ مگه کوکو شنل یهویی شد کوکو شنل؟!!

    با صدای در از جا پریدم! شاران بالا پرید و گفت:

    - غرق نشی؟

    آه کشید ... بدون توجه به اینکه اجازه داده من برونم ماشین رو راه انداختم و گفتم:

    - خیلی وقته غرق شدم!


     


     


     


     


    * پورتفولیو آلبومی هست که مدل ها نمونه کارهاشون از برند های مختلف یا کلا عکس هایی که از خودشون از زوایای مختلف دارن رو داخلش نگهداری می کنن. هم می تونه به صورت الکترونیکی ( سی دی و ... ) باشه و هم می تونه به صورتی چاپی و شبیه آلبوم های ایتالیایی باشه...




    برچسب ها :


    پست های مرتبط :


    ارسال نظر
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود به سایت
    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آمارگیر
      آمار مطالب
      کل مطالب : 25
      کل نظرات : 78
      آمار کاربران
      افراد آنلاين : 1
      تعداد اعضا : 600
      آمار بازديد
      بازديد امروز : 123
      بازديد ديروز : 62
      بازديد کننده امروز : 28
      بازديد کننده ديروز : 30
      گوگل امروز : 20
      گوگل ديروز: 25
      بازديد هفته : 185
      بازديد ماه : 1,691
      بازديد سال : 8,783
      بازديد کلي : 697,004
      اطلاعات شما
      آي پي : 54.80.8.44
      مرورگر :
      سيستم عامل :
    مطالب جدید
    • پست ثابت
    • ریتم عشق| zahra18
    • دانلود رمان یک قدم تا عشق
    • دانلود رمان در مسیر آب وآتش
    • لاف عاشقی|رها
    • رمان لاف عاشقی *رها*
    مطالب پربازدید
    • دانلود رمان عشق یعنی بی تو هرگز
    • دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم
    • دانلود رمان ازدواج صوری
    • دانلود رمان بورسیه
    • دانلود رمان قرار نبود
    • دانلود رمان همخونه
    مطالب تصادفی
    • رمان استایل1
    • دانلود رمان زمستان داغ
    • دانلود رمان ازدواج صوری
    • دانلود رمان در مسیر آب وآتش
    • رمان لاف عاشقی *رها*
    • دانلود رمان عشق بی پایان