close
تبلیغات در اینترنت
رمان استایل3
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
آمار
درباره مــا
سلام به رمانا خوش آمدید منبع تقریبا همه رمان ها سایت نودهشتیا است به نویی ما بهترین و قشنگ ترین رمان ها رو تو این سایت جمع اوری میکنیم. بعضی رمان ها فقط جهت معرفی قرار میگیرن اگه قصد خوندش رو دارید در نظرات اعلام کنید تو به طور کامل قرار داده بشه. مارو با نظراتتون همراهی کنید
موضوعات
  • رمان ♥الف♥
  • رمان ♥ب♥
  • رمان ♥پ♥
  • رمان ♥ت♥
  • رمان ♥ث♥
  • رمان ♥ج♥
  • رمان ♥چ♥
  • رمان ♥ح♥
  • رمان ♥د♥
  • رمان ♥ذ♥
  • رمان ♥ر♥
  • رمان ♥ز♥
  • رمان ♥س♥
  • رمان ♥ش♥
  • رمان ♥ص♥
  • رمان ♥ض♥
  • رمان ♥ط♥
  • رمان ♥ع♥
  • رمان ♥غ♥
  • رمان ♥ف♥
  • رمان ♥ق♥
  • رمان ♥ک♥
  • رمان ♥گ♥
  • رمان ♥ل♥
  • رمان ♥م♥
  • رمان ♥ن♥
  • رمان ♥و♥
  • رمان ♥هــ♥
  • رمان ♥یــــ♥
  • نویسندگان
    آرشیو
    لینک های روزانه
    لینک های دوستان

    رمان استایل3

    791 بازدید سه شنبه 21 بهمن 1393 رمان ♥الف♥,رمان استایل,
    لایک: نتیجــــه : 1 امتیــــاز توســـط 3 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 3

    استایل


    قسمت سوم


    3
    بدون هیچ حرفی تا دم ِ در خونه رسوندم . اما مشخص بود که دلش می خواد بازم حرف بزنه و منو قانع کنه . یه جورایی حرفاش رو قبول داشتم ، خودمم می دونستم اینجا می تونم پیشرفت زیادی داشته باشم . با وجود حس ِ بدی که نسبت به تهران و ایران داشتم ، کار کردن توی یه کشور دیگه چندان هم بد به نظر نمی رسید .. اونم وقتی که مطمئن بودم که شرایط بهترین در انتظارمه .. با این وجود تردید داشتم . نمی خواستم از چاله به چاه بیفتم . موقعیتم توی ایران و پیش ِ امیرحسین یه موقعیت ِ ثابت بود که حالا حالا ها قرار نبود خراب بشه . اما اینجا .. 
    ماشین رو روبروی خونه ی مامان نگه داشت و برگشت به سمت ِ من ؛ بعد هم به آرومی و شمرده گفت :
    - راجع به کار فکر کن .. اگه بخوای و بری دنبالش می تونی خودتو بسنجی . لااقل همین چندماهی که اینجایی .. اصلا قرارداد نبند . اگه دوست نداشتی برگرد به آغوش همون ایران جونت .. 
    لبخند تلخی زدم و گفتم :
    - بهش فکر می کنم .. 
    خداحافظی کردیم و از ماشین پیاده شدم . وقتی با کلید ِ اهدایی ِ مامان در ِ ساختمون رو باز کردم و وارد شدم ، نگاهم افتاد به باغچه و گل ها . یاد قولی که روز اول به خودم دادم افتادم . این که از این باغچه ی کوچولو کلی عکس بگیرم . اون روز که تازه اومده بودم .. ، تازه هوای ایران از سرم افتاده بود ، فکر می کردم قراره کلی خوش بگذرونم . اما تازه فهمیدم که هیچ خوش گذروندنی وجود نداره . گذشته و شغل و زندگی ِ من چیزی نیست که بخواد با خارج شدن از کشور دست از سرم برداره یا تغییر کنه . 
    با بی حوصلگی در خونه رو باز کردم و وارد شدم . گویا مامان هنوز نیومده بود چون چراغ ها خاموش و خونه سوت و کور بود . بدون روشن کردن چراغا یه راست به سمت ِ اتاقم رفتم . وقتی توی آینه قدی ِ اتاق خودمو دیدم .. ، پوزخندی زدم . چه تیپی زده بودم واسه امشب . همه ی لباسامو در آوردم و پرت کردم گوشه ی اتاق . یه پیرهن ِ نخیِ یاسی که خودم دوخته بودم ، پوشیدم و روبروی آینه ایستادم . دستمال مرطوبی از بین وسایلم بیرون کشیدم و محکم کشیدم روی چشمام . ریمل و خط چشم بخش شد توی صورتم . از بین ِ سیاهی ِ آرایش گذشتم و رسیدم به چشمای یخیم . خیلی وقت بود که اثری از احساس توشون نبود . حتی احساس پشیمونی یا ترس .. یا نگرانی .. خیلی وقت بود که من همه ی احساسمو ریخته بودم پای کار و طرح زدنام .. ، وقتی عصبانی بودم از رنگای تند و طرح های خیلی جیغ استفاده می کردم . وقتی مهربون و آروم بودم رنگای لایت به کار می بردم . وقتی عصبی می شدم ، قیچی دستم می گرفتم و طرحامو پاره می کردم . همه چیز ِ من وصل شده بود به کارم . 
    بعد از پاک کردن ِ صورتم ، از جلوی آینه بلند شدم که صدای در ِ خونه اومد . بدون این که عکس العملی از خودم نشون بدم ، خزیدم توی رخت خوابم . چشمامو بستم اما دوباره تمام ِ اون صحنه ها شروع کردن به رژه رفتن جلوی چشمام . پوفی کشیدم و لپ تاپو از زیر تخت بیرون کشیدم . روشنش کردم تا خودمو با مدل ها و طرح هام سرگرم کنم و یکم از آشفتگیم کم بشه .. 

    ***
    صدای زنگ گوشی روی اعصابم بود . کلی به خودم فحش دادم که اصلا خط و موبایل واسه چیم بود . عصبی یکی از چشمامو باز کردم . نور ِ آفتاب خورد توی چشمم و بداخلاق تر شدم . گوشیو از روی میز برداشتم و به شماره نگاهی انداختم . ناشناس بود اما با کد ِ ترکیه . کنجکاو شدم .. یعنی کی می تونست باشه ! ؟؟ دکمه ی پاسخ رو زدم و با صدایی شبیه به ناله ، به ترکی گفتم :
    - بله .. ؟
    اما در کمال تعجبم ، یه آقایی به فارسی گفت :
    - خانم رضایت خودتون هستین ؟
    صدامو صاف کردم و گفتم :
    - بفرمایید .. ! 
    - من شایگان هستم .. به جا آوردید .. ؟
    سرمو خاروندم و توی جام نشستم . یکم که فکر کردم تازه فهمیدم چی شده و چه خبره .. با تعجب گفتم :
    - بله آقای شایگان .. خوب هستید ؟
    - خیلی ممنون .. مثل اینکه از خواب بیدارت کردم روژین جان .. معذرت می خوام .. 
    - نه این چه حرفیه .. ؟ فقط تعجب کردم که .. 
    - بله متوجهم . راستش من شماره ات رو از امیرحسین گرفتم . 
    کم کم همه چیز مجهول تر می شد . شماره ی من .. امیرحسین .. ! دیشب قبل از خواب به امیرحسین پیام دادم و گفتم که خط خریدم . اما نمی دونم چرا هنوز بیست و چهار ساعت نشده شماره ام افتاد دست این یارو .. !
    - روژین خانم هستی ؟
    - بله .. بله .. چیزی شده ؟
    - چیزی که نه . راستش من الان ترکیه ام .. به یه مشکلی برخورد کردیم در زمینه ی حرفه ی تو . با امیرحسین که صحبت کردم متوجه شدم که ترکیه ای .. می خواستم اگه مایل هستی یه ملاقات با هم داشته باشیم ... 
    - در چه مورد .. ؟
    - گفتم که .. در مورد حرفه ی خودت.. 
    - میشه واضح تر توضیح بدین ؟
    مکثی کرد و یه نفس عمیق کشید . انگار شک داشت که توضیح بده یا نه .. 
    - ببین روژین جان . ما یه برند تازه تاسیس داریم . با یه سری مدل که اغلب ایرانی هستن . یعنی به تازگی یه گروه رو وارد ترکیه کردیم . این مدل ها رو از شرکت مدل بوکرز توی ایران درخواست کردم و مطمئنا شما اونا رو می شناسی . لیدر این گروه اردوان رضاییه که در واقع آقای رضایی مدیر عامل شرکت بوکرزه .
    مکثی کرد و همون موقع دهن ِ من مثل چی باز شد .. ! ای بابا .. دوباره قهوه و مانتو و معذرت خواهی جلوی چشمام جون گرفت .. ! مثل این که این بشر و تصادف های وقت و بی وقتش دست از سر ِ من برنمی داشت .. ! 
    - حرفمو کوتاه می کنم . طراح ما هم یکی از بهترین طراح های ترکیه بود که از قبل باهاش قرارداد بسته بودیم . اما طی یه سانحه این طراح جون خودش رو از دست می ده ... و الان این گروه پا در هوا مونده . اردوان گفت که شما رو توی فرودگاه دیده و متوجه شده که طراح هستی . منتها مشخصات کاملت رو نداشته ولی تا یکم تعریف کرد شما به ذهنم رسیدی. من با امیرحسین صحبت کردم و متوجه شدم که خودت بودی و برای چند ماه ترکیه هستی . خواستم اگه میشه ملاقاتی در زمینه ی همکاری با هم داشته باشیم . 
    حسابی رفته بودم توی خلسه .. یه کُما .. ! باورم نمیشد ... منی که دیشب این قدر با خودم کلنجار رفتم و به هیچ جایی نرسیدم ، حالا یه دفعه ای پیشنهاد کار بهم شده .. ! این تصادفِ زمان محال بود .. ! بی اختیار گفتم :
    - من باید فکر کنم .. خودم باهاتون تماس می گیرم .
    - روژین خانم .. من کارم گیره .. گروه حسابی آشفته اس و من فقط چند روز تا بستن ِ قرارداد مهلت دارم . خواهش می کنم تا فردا صبح به من خبر بده ... 
    - باشه آقای شایگان . من تا قبل از بیست و چهار ساعت آینده جوابم رو بهتون می دم .. 
    - خیلی ممنون .. خداحافظ .. 
    گوشی که قطع شد .. ، تازه عقلم اومد سر جاش .. از جام پریدم و با کلی استرس شماره ی امیرحسینو گرفتم . با شنیدن ِ صدا و هیجانم شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن . منم که مسخ شده بودم فقط به حرفاش گوش می دادم و در واقع هیچی نمی فهمیدم . بعد از چند دقیقه یهو گفت :
    - حیف که اینجا نیستی وگرنه یکی می زدم زیر گوشت که این طوری نری تو هپروت ! کجایی دختر ؟
    - هان .. ؟ دارم گوش می دم 
    - تو که اینقدر مشتاقی دیگه فکر کردن برا چیته ؟ زنگ بزن بگو میام دیگه .. فقط حواست باشه روژین .. ! اگه هوس کنی موندگار شی من می دونم و تو .. ! اصلا حتی به این موضوع فکر نکن ! اول و آخرش مال ِ خودمی فهمیدی ؟
    روی کاناپه ی وسط هال لم دادم و در حالی که به یه نقطه خیره شده بودم ، گفتم :
    - من نمی مونم . اصلا مطمئن نیستم که قبول کنم .. ! 
    - من حرفامو زدم دیگه . الانم می ذارم که خودت تصمیم بگیری . فقط فکرتو آزاد کن و مثل همیشه همه چیزو در نظر بگیر .. باشه دختر کوچولو ؟
    لبخندی زدم و گفتم :
    - مثل همیشه آرامش بخشی !
    - برو دیگه خودتو لوس نکن . وقتی تصمیم نهاییتو گرفتی به من هم خبر بده ! 
    از اتاق که رفتم بیرون مامان جلوی تی وی نشسته و مشغول نوشیدن قهوه بود. می دونست کجا می رم ، نگاش اومد سمتم، توی نگاهش چیزی بود که همه با عنوان خریدار ازش یاد می کردن! اول از همه به کت مشکی براق خوش دوختم خیره شد که زیرش یه تاپ چسبون یقه سه سانتی از جنس ریون پوشیده بودم و بعد از اون به شلوار چسبون قرمز رنگم که تا سر زانو به وسیله بوت های پاشنه ده سانیتم پوشیده شده بود و کیف بزرگ سیاه رنگم که دسته کوچیکی داشت و روی دست قرار می گرفت. موهامو طبق معمول دم اسبی بسته بودم و چشمامو با سایه سیاه رنگ حسابی کشیده بودم. مامان لبخند رضایت بخشی زد و گفت:
    - برو دخترم! مطمئنم موفق می شی!! تو همیشه تو کارت عالی بودی و عالی هم می مونی. 
    باز در جواب حرفش یه پوزخند تحویل گرفت و بازم به روی خودش نیاورد. زیر لب چیزی شبیه خداحافظی زمزمه کردم و زدم از خونه بیرون. می دونستم کجا و برای چی می رم ، از خودم حسابی مطمئن بودم ولی از کسایی که قرار بود باهاشون کار کنم نه. شایگان مرد محترم و خوبی بود، ولی آیا می تونستم با اردوان و دار و دسته اش کنار بیام؟ با اون دخترای افاده ای که از مدل و مادلینگ بودن فقط ادش رو یاد گرفته بودن؟!! آیا می شد سلیقه خودم رو به اونا تحمیل کنم؟! می تونستم از اونا انتظار حرف گوش بودن رو داشته باشم؟!! زیاد مطمئن نبودم. ولی چاره ای نبود! این دقیقاً چیزی بود که من بهش نیاز داشتم، یه گروه تکمیل نوپا برای نشون دادن و مطرح کردن خودم. لبخند محوی زدم و سوار تاکسی شدم که خبر کرده بودم. از خونه مامان تا فروشگاه شایگان راه زیادی نبود. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم ، خواستم کمی فکرم رو آزاد کنم که اونجا فرش تر باشم ، ولی با شنیدم صدای زنگ موبایلم به افکار خودم خندیدم. آسایش خیلی هم به من نمی یومد. با دیدن شماره امیرحسین دکمه سبز رو کشیدم و جواب دادم:
    - جانم امیر؟
    لبخندی که روی لبش شکل گرفت رو از این فاصله هم می تونستم به راحتی تشخیص بدم. 
    - می دونی خوشم می یاد اینجور صدام می زنی حالا هی دلبری کن !
    خنده ام گرفت، خندیدم و گفتم:
    - دست بردار!!
    اونم خندید و گفت:
    - در چه حالی رفتی سمت شایگان؟
    - خوشحالیا!! اینور آب هم دارم برات درآمد زایی می کنم.
    غیظ صداش و اخم صورت معصومش رو حس می کردم:
    - بزنم نصفت کنم؟!! تو اونور هر چی در بیاری مال خودته ... اینجا هیچی نصیب من نمی شه. به شایگان هم گفتم قرار داد رو شخصا با خودت ببنده! هیچ اسمی از من برده نشه. 
    نفسم رو فوت کردم و گفتم:
    - من هر چی دارم از تو دارم امیرحسین!
    - هر چی داری از همت خودت داری. بس کن این حرفا رو ... زنگ زدم ببینم داری می ری یا نه که گند زدی تو اعصابم.
    لبخند زدم و گفتم:
    - ببخشـــــــید! کافیه یا بازم بکشمش؟
    - تو احساس هم داری؟
    اینبار خنده ام صدا دار شد ، نگام خیره به آبی خوش رنگ تنگه بسفر بود که از کنارش رد می شدیم و حواسم به حرفای امیرحسین ... وسط خنده هام گفتم:
    - فکر کنم برای تو هنوز یه چیزایی مونده باشه!
    با حرص و خشم گفت:
    - اون یه ذره رو هم نداری من شک ندارم! 
    - امیر چته امروز اینقدر حرص می خوری؟!!
    - هیچیم نیست! برو پیش شایگان روژین واقعی رو بهش نشون بده. می دونم اگه احساسی هم تو وجودت نمونده باشه ولی اعتماد به نفس و عزت نفس فوق العاده ای داری. برو با همونا منو هم رو سفید کن. مزاحمت نمی شم ... روز خوش!
    قبل از اینکه بتونم چیزی بگم قطع کرد. نفس عمیقی کشیدم و به تنگه خیره شدم، سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم. امیرحسین دیوونه بیشتر از هر کسی حتی شاران از احساست من خبر داشت و می خواست نبش قبر کنه! برای چی؟! وقتی اینقدر زندگی راحت می شه بدون احساس، پس نبش قبر برای چی؟! چشمامو بستم ... با توقف تاکسی فهمیدم که رسیدیم. نفس عمیقی کشیدم و بعد از پرداخت کرایه از ماشین پیاده شدم. فروشگاه شایگان اونقدرا هم پر زرق و برق نبود! ولی برای یه ایرانی نوپا بد هم نبود. لباس های توی ویترین واقعا افتضاح بودن و حق می دادم به مردم اصلا دلشون نخواد وارد فروشگاه بشن. زیر لب الهی به امید تو گفتم و وارد فروشگاه بزرگ شدم. پیش روم سالن بزرگی در حدود صد متر قرار داشت که تیکه به تیکه رگال قرار گرفته بوده و لباس های متنوعی که هیچ کدوم طرح خود برند شایگان نبودن خودنمایی می کردن. شایگان قصد داشت کار بزرگی بکنه، خدا کنه بتونم کمکش کنم و از این راه خودم رو بکشم بالا! این برای من یه پرش بود، باید از عهده اش بر می یومدم. دختر فروشنده ای که قد بلندی داشت به سمتم اومد و با لبخند خواست کمکم کنه که گفتم با شایگان قرار دارم، دختره سری تکون داد و ازم خواست منتظر بمونم. خوب یه پوئن مثبت! اگه همون لحظه منو راهنمایی می کرد پیش شایگان از اعتبار برند کم می شد، مدیر یک برند هیچ وقت نباید به راحتی در دسترس باشه، مگر در صورت وقت قبلی! درس اول!! چند لحظه ای طول کشید تا دختر با همون لبخند بهم نزدیک شد و گفت می تونم شایگان رو ببینم. با راهنمایی دختر به سمت انتهای سالن بزرگ رفتم و از پله های شیشه ای پیچ دار بالا رفتم. به گفته دختر دفتر شایگان طبقه بالا قرار داشت. پله های پیچ دار که تمام شد وارد یه راهرو با یه اتاقک گرد کوچیک شدم ، که کنارش یه در سفید رنگ چوبی بود. توی ذهنم توی اون اتاقک یه میز قرار دادم با یه خانوم منشی خوش استیل و شیک که قرار های آینده شایگان رو اوکی می کنه و هر کسی رو به اتاق راه نمی ده! من و این همه فانتزی محاله! دختر دیگه همراهم نبود خودم به سمت در رفتم و بعد از زدن ضربه ای به در وارد شدم ...

     

    پشت در مکثی کردم . صدای شایگان می اومد که داشت به ترکی صحبت می کرد . تقی به در زدم و بعد وارد شدم . شایگان با دیدنم لبخندی زد و از جاش بلند شد . در همون حال تلفنو روی دستگاه گذاشت و میزو دور زد تا به سمت ِ من بیاد . 
    - سلام روژین جان .. خیلی خوشحالم که می بینمت !
    جلو رفتم و دستشو که دراز کرده بود فشردم . اشاره کرد به سمت ِ مبل ها که بشینم . تازه تونستم دفترشو دید بزنم . یه دفتر تقریبا بزرگ که یه میز دقیقا وسطش قرار داشت و یه دست مبل ِ چرم ِ قرمز مقابل ِ میزش . وسط مبل ها یه میز چوبی ِ تیره بود و روش کلی ژورنال ِ لباس . دیوار ها هم با کاغذ دیواری تلفیقی از رنگای قرمز و سفید پوشیده شده بودن . روی یکی از مبلا نشستم و پای چپمو روی پای راست انداختم . بعد هم به قول امیرحسین در نهایت عزت نفس نشستم و نگاهمو طوری که خیلی خیره نباشه ، به شایگان دوختم . سن دقیقشو نمی دونستم اما بهش می خورد تقریبا سی پنج یا سی و شش رو داشته باشه . به عنوان کسی که با مدل ها و برندهای مختلف کار می کنه ، کاملا هیکل و ظاهر مقبولی داشت و جالبی ِ ظاهرش این بود که مثل خیلی از مدلا و طراح های امروزی ، نه رنگ پوستشو عوض کرده بود نه هزار تا عمل کرده بود . خلاف سنگینش رو می شه باشگاه به حساب آورد که به دلیل همین باشگاه ، یه هیکل بی نقص و پرفکت آفریده بود .. ! 
    شایگان شماره ای رو با تلفنش گرفت و چند لحظه بعد به ترکی ، درخواست دوتا قهوه کرد . بعد هم مقابلم نشست و شروع کرد به صحبت کردن . با خوشرویی در مورد استانبول و سفر و این جور چیزا حرف می زد . 
    - میشه بدونم چرا تصمیم گرفتی یه مدت طولانی ترکیه بمونی .. ؟
    سری تکون دادم و گفتم :
    - خب چندان طولانی هم نیست . تقریبا برای شش ماه می مونم که اونم به خاطر ِ مامانمه . 
    - بله امیرحسین گفته بود که مامانت اینجا زندگی می کنه . خب تو خیلی راحت می تونی برای اقامت و کار اقدام کنی .. 
    لبخندی زدم و طوری که بحث رو تموم کنم ، گفتم :
    - متاسفانه همچین قصدی ندارم .. ! 
    اونم که متوجه شد نباید در این مورد صحبتی کنه ، به لبخندی اکتفا کرد و بعد گفت :
    - خب روژین جان . فکر کنم دیگه تقریبا همه چیزو بدونی و نظرت مثبت باشه . فقط چیزی که هست ، چون برای تفریح اومدی اینجا و ما مزاحم ِ سفرت شدیم ، من این اختیار رو بهت می دم که هر طور مایل باشی کار کنی . یعنی چه توی خونه کار کنی و نتیجه ها رو برای من بیاری .. ، چه اینجا توی دفتر مشغول به کار بشی . که البته اینجا بودن به دلایلی که خودت هم می دونی بهتره . چون به همه چیز خیلی راحت تر دسترسی خواهی داشت .. ! هوم .. ؟
    اهمی کردم و گفتم :
    - من مشکلی با دفتر اومدن ندارم . اما برای کار کردن و طرح زدن یه سری شرایط دارم .. ! نمی دونم امیرحسین توضیح داده یا نه .. اما چشم و ذهنم باید با مدل ها همخونی داشته باشه . اگه یه مدل به هر دلیلی اون استایلی که می خوام نباشه ، من نمی تونم براش طرح بزنم . و در مورد ِ رنگ و نوع پارچه و مدل ، همه و همه فقط نظر خودم رو پیاده می کنم ... 
    شایگان لبخندی زد و دستی توی موهاش کشید . این شرایط برای کار کردن با اون گروه عجیب کاملا لازم بود .. گروهی که هر کدوم از اعضا یه مدل می زد و می خوند .. ! اگه الان تکلیفمو یه سره می کردم دیگه لازم نبود توی این مدت حرص بخورم !
    - هر جور تو مایل باشی .. با توجه به شرایط ناجور ِ ما و اینکه پیدا کردن ِ یه طراح خبره و کاربلد مثل تو خیلی سخته ، ما سعی می کنیم تمام شرایطتت رو قبول کنیم . 
    بعد بلند شد و به سمت ِ میزش راه افتاد . از بین ِ خروار ها برگه روی میز ، یه پوشه بیرون کشید و با خودنویس ِ شیکی به سمت ِ من گرفت :
    - تو می تونی تمام شرایطت رو اینجا ذکر کنی تا من ترتیب ِ یه قرار داد رو بدم . بعد هم بریم تا قسمت های مختلف فروشگاه و دفترو بهت نشون بدم و با کارمندا آشنا بشی .. 
    سری به نشونه ی تایید حرفاش تکون دادم . پوشه و خودنویس رو ازش گرفتم و مشغول نوشتن شدم . حدودا ده دقیقه زمان برد. بعد از نوشتن ، از جام بلند شدم و پوشه و خودنویسو روی میزش گذاشتم . 
    - یه چیزی هم که یادم رفته بود . این قرارداد همون طور که نوشتم ، حداکثر باید شش ماهه باشه . همون طور که گفتم مدت زمان اقامت من همین قدره !
    شایگان مجددا با لبخندی حرفمو تایید کرد . خنده ام گرفته بود . بیچاره این قدر پا در هوا مونده بود که من هر چیزی می گفتم ، نه نمی گفت .. 
    - فقط می مونه ملاقات با اعضای گروه .. ، که اونم اگر همه چیز جور بشه همین یکی دو روزه ترتیبش رو می دیم . منتها زمانش رو می ذارم به عهده ی خودت ..
    همینطور که حرف میزد از جا بلند شد و راه افتاد سمت در، منم کتم رو در آوردم انداختم روی دستم و دنبالش راه افتادم. از اتاق که خارج شدیم باز یاد فانتزی های شیکم افتادم و گفتم:
    - علاوه بر اصول طراحی لباس، پرستیژ فروشگاه و جایی که براش کار می کنم هم برام مهمه. برای همین ممکنه توی دکوراسیون و چیدمان پرسنل هم کمی دست ببرم. از نظر شما که ایرادی نداره؟
    شایگان خندید و گفت:
    - از امیر حسین شنیده بودم توی کارت خیلی سختگیر و جدی هستی! ولی باورم نمی شد!! 
    یه تای ابروم رو بالا انداختم، ایستادم، روی پاشنه پا نیم چرخی به سمتش زدم و گفتم:
    - و مشکلی هست؟
    خنده اش عمق گرفت، دست توی موهای خرمایی خوش حالتش فرو برد و گفت:
    - نه چه مشکلی؟!
    به راهم ادامه دادم و گفتم:
    - خوبه! در ضمن ، فکر می کنم بهتره تماس بگیرین گروهتون بیان با هم آشنا بشیم. می خوام بدونم برای چه افرادی باید لباس طراحی کنم ... حتی شاید چند نفرشون رو رد کنم. مدل باید همه شرایط جهانی مدل ها رو داشته باشه و از استاندارهای AMA پیروی کنه. 
    نفسش رو صدا دار بیرون داد می دونستم داره خسته می شه، ولی همین بود! اگه می خواست موفق بشه، اگه می خواست توی دنیای پر از مد و مادلینگ ترکیه حرفی برای زدن داشته باشه باید این سختی ها رو پشت سر می ذاشت. همینجور که کنار من از پله ها پایین می یومد گفت:
    - بهت گفتم قبلاً همه مدل ها رو شرکت مدل بوکرز اردوان رضایی بهم معرفی کرده. می دونی که تو کار خودش نابغه است. 
    نمی دونستم! من مدل بوکرزهای فوق العاده ای می شناختم که اردوان رضایی توشون جایی نداشت. حتی اسمش رو هم نشنیده بودم. بی توجه به سکوت من ادامه داد:
    - علاوه بر اون من دو تا سوپر مدل دارم! بهراد بهداد و شاهین کاویان ، وجود همین دو نفر می تونه خیلی برای ما خوب باشه. 
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    - درسته! وجود اونا برای گروه نوپای ما یه مزیته ، اما بقیه هم باید در حد اون دو نفر باشن ، باید بررسیشون کنم. 
    - می خوای ما بریم اونجا؟! بچه ها توی خونه ای هستن که براشون گرفتم ... 
    بنده خدا چقدر هزینه کرده بود و چقدر بد آورده بود که طراحش فوت شده بود! یه لحظه دلم براش سوخت. نباید می ذاشتم این همه هزینه ای که کرده سوخت بشه. عادتم بود اگه می تونستم دست کسی رو بگیرم می گرفتم بدون هیچ چشمداشتی! سرم رو تکون دادم و گفتم:
    - اول اینجا رو می بینیم و بعد می ریم ... 
    تایید کرد و جلو افتاد، همونجورکه حدس می زدم اونجا جای کار زیاد داشت، بزرگ بود، ولی شیک نه! همونطور که از بین فضایا باز فروشگاه رد می شدیم تند تند دستوراتم رو ردیف کردم:
    - باید به دیوار ها با کاغذ دیواری و پرده شید و پرده های پلی دراپه و کرافت و دیوار کوب و نور پردازی های خاص جلوه بدیم. روی زمین هم باید قسمت هایی رو استیج کار کنیم و سطح رو بالا و پایین کنیم در عین حال روی زمین هم باید نورپردازی های مخصوص خودمون رو داشته باشیم. مهم ترین قسمت فروشگاه ویترینه که الان به جرئت می گم نابوده!! باید همیشه به روز ترین مدل لباس هامون رو تن مانکن های پشت ویترین کنیم و تابلوی سر در فروشگاه هم باید پرفکت باشه! باید یه عکس خیلی عالی از مدل های خودمون رو برای بنر سر در فروشگاه آماده کنیم. توی گروهتون عکاس هم که هست؟! مدام باید ژورنال های فروشگاه به روز بشه ... 
    چشمای شایگان بیچاره داشت از حدقه می زد بیرون و گردن درد گرفته بود از بس کله جنبونده بود. تصمیم گرفتم بیشتر از این نچزونمش! اینطور که پیدا بود اونجا همه چیز مهیا بود! مهیا بود تا روژین خودش رو نشون بده! احساس شعف داشتم! احساسی که خیلی وقت بود تجربه اش نکرده بودم. این یه نشونه خوب بود، یه نشونه خوب برای منی که مدت ها بود زندگی می کردم چون محکوم بودم به زنده بودن. 
    همراه شایگان کل فروشگاه رو گشتیم، سه تا فروشنده اونجا بودن که هر سه هم خوش استیل بودن هم خوش سیما و برای جلب مشتری به کار می یومدن. خیلی خوب هم به زبون ترکی و انگلیسی صحبت می کردن، قسمت پشتی فروشگاه هم یه فضای تقریبا چهل متری قرار داشت که همه وسایل طراحی و دوخت و دوز و طراحی الگو و ... قرار داشت. چیزی کم نبود. یه اتاق سی متری هم بغل اتاق دوخت قرار داشت که از دکوراسیونش به خوبی مشخص بود آتلیه است برای عکس گرفتن. توی خواب هم نمی دیدم روزی جایی کار کنم که اینقدر پیشرفته باشه و بتونم همه استعداد هام رو ، رو کنم. وقتی خوب همه جا رو دید زدیم ، شایگان گفت:
    - حالا بهتره یه سر هم به خونه بچه ها بزنیم ، خودت هم می تونی یه وقتایی بری پیششون که راحت تر باهاشون مانوس بشی. امیدوارم رابطه خوبی بینتون شکل بگیره تا راحت تر بتونی باهاشون کار کنی ... 
    بعد زیر لب زمزمه کرد:
    - هر چند که بعضی هاشون واقعا نچسبن!!
    خنده ام گرفت! پس شایگان هم حس کرده بود واقعا نمی شه با بعضی از این مدل های تازه به دوران رسیده طرف شد. خدا به داد اعصاب من برسه! شیطونه می گفت به کل بیخیال کار و طراحی بشم و به ادامه تعطیلاتم برسم. ولی همون شیطونه هم عجیب زیر پوستم رفته بود تا از این فرصت طلایی استفاده کنم و خودم رو در سطح جهانی محک بزنم. ماشین شایگان یه مزدای کروک دو نفره نقره ای بود که حسابی زیر نور خورشید می درخشید، کتم رو تنم کردم و سوار شدم. در بین راه شایگان در مورد اینکه به زودی با یه طراح دکوراسیون صحبت می کنه تا فضای فروشگاه رو شیک ومدرنیته بکنه صحبت می کرد و منم هر ازگاهی راهنمایی بهش می رسوندم که مطمئن بشم کار رو بدون نقص انجام می ده. وقتی جلوی یه خونه ویلایی با دری نرده ای توقف کرد با همه وجود سعی کردم جلوی تعجبم رو بگیرم! این مدل ها چه کیفی می کردن اینجا!! داشت نظرم عوض می شد که پیشنهاد اردوان رو قبول کنم و مدل بشم! چرا که نه؟!! با بوقی که زد مرد مسنی سریع پشت در پرید و در رو باز کرد و به ترکی خوش آمد گفت، شایگان سری براش تکون داد و به عنوان توضیح گفت:
    - پدر بزرگ من ترک بود، این خونه هم به اون تعلق داشت که بعد از فوتش به من ارث رسید، اون فروشگاه هم همینطور. تنها نوه که باشی یه مزیت هایی داره برات، البته اگه بتونی با تنهایی هاش خو بگیری ..
    ماشین توقف کرد، جلوی عمارت سنگ سفید خوش نما ! با ابروی بالا پریده به شایگان نگاه کردم، این مرد تنها بود! این مرد هم مثل من بود! این مرد ... شایگان که پیاده شد به خودم اومدم و منم پیاده شدم، دستی توی موهام کشیدم که به خاطر وزش باد به هم ریخته شده بود و نگام رو چرخوندم سمت استخر پر آبی که سمت چپمون قرار داشت. شک نداشتم اگه هوا کمی گرم بود الان همه دخترا کنار استخر ولو بودن و مشغول آفتاب گرفتن!! پوزخندی زدم و همراه شایگان از پله های مر مری ایوون بالا رفتم ، نفس عمیقی کشیدم و خودم رو برای رویارویی با اکیپ نچسب شایگان آماده کردم!
    پشت در که ایستادیم ، شایگان زنگ رو فشرد . بعد با با لبخندی رو به من گفت :
    - هر چند خودم کلید دارم اما ترجیح می دم بچه ها راحت باشن . مخصوصا دو سه تاشون که حسابی حساسن . تا تقی به توقی می خوره سریع جوش میارن .. ! 
    فهمیدم کیا رو میگه .. ! کاملا به اخلاق بعضیاشون آشنا بودم . یکی مثل بهداد رو از روی فعالیتاش توی صفحه های اجتماعیش می شناختم و چند باری که با هم برخورد داشتیم .. ، یکی دو تا از دخترا هم که کاملا اخلاقشون مشخص بود .. ! تازه هوای مادلینگ و معروف شدن زده بود به کله های رنگارنگشون و حسابی خودشونو گم کرده بودن ! 
    توی همین فکر ها بودم که در ِ خونه باز شد . سر بلند کردم و به پسری که درو باز کرد خیره شدم . چشمای قهوه ای روشنش مثل لوستر توی صورتش برق می زدن . موهاش بلند بودن و مشکی . تقریبا هم حالت دار . از پسر مو بلند خوشم نمی اومد اما استایلی که این پسره موهاشو درست کرده بود رو دوست داشتم . در کل بور می زد ... پوستش سفید بود و روشن بودن چشماش هم مزید بر علت شده بود که جز آدمای بور قرار بگیره اما موهاش با بقیه اجزای چهره اش تضاد داشت و دوگانگی ایجاد می کرد . لاغر و بلند بود . اما نه اون قدر که توی ذوق بزنه و نشه براش طرح زد . چنین مدل هایی بهتر بود که زیاد درگیر باشگاه و تمرین نشن چون حسابی درب و داغون می کردن هیکلشون رو .. سلامی کرد و از جلوی در کنار رفت . متقابلا جواب دادم و در مقابل چشمای منتظر شایگان که ازم خواست وارد بشم ، قدمی برداشتم و جلو رفتم . 
    یه راهروی باریک و بلند مقابلمون بود . شایگان کنارم ایستاد و راهنماییم کرد . راهرو با دیوار های سفید و تابلو ها بزرگ و مدرن احاطه شده بود . بعد از گذشتن از راهرو ، چشمم افتاد به هال بزرگ ِ ال شکل ِ عمارت که با مبل های شیک ِ قهوه ای مبله شده بود .. شایگان اشاره به هال کرد و گفت :
    - روژین جان این جا تشریف داشته باش .. ، بچه ها الان میان .. 
    لبخندی زدم و به سمت گوشه ای ترین مبل ِ توی هال رفتم و نشستم روش . یه قسمت ِ هال کاملا پنجره بود و تمام فضای حیاط رو می شد از اونجا دید زد . پرده های سفید و طلایی رنگ ِ بلند هم کاملا کنار رفته بودن و یه قسمت از پنجره باز بود . هوای خنکی وارد هال می شد و حالِ آدمو خوب می کرد . 
    لوستر های بزرگی هم از سقف آویزون شده بود و فضا نورانی شده بود . دقیقا روبروی مبلی که من نشسته بودم ، یه تابلوی بزرگ از تصویر ِ مبهم یه زن قرار داشت که با رنگ های مشکی و قهوه ای و قرمز کشیده شده بود و توی یه کلام میشه گفت فوق العاده بود .. ! 
    چند دقیقه ای درگیر دید زدن ِ در و دیوار بودم و مات تابلوی روبروم که یه خانم نسبتا مسن با لباس فرم ِ سورمه ای و سفید ، با لبخندی وارد هال شد و گفت :
    - خوش اومدی دخترم .. 
    به ترکی ازش تشکر کردم و وقتی فنجون قهوه رو روی میزِ کنار دستم قرار داد ، لبخندی بهش زدم . اونم بدون حرف دوباره هال رو ترک کرد و من موندم و در و دیوار .
    نفسمو بیرون دادم و چشمامو بستم . کلافه شده بودم . از اینکه کسی بدقولی کنه خیلی بدم می اومد . قرارمون این بود که من بیام اینجا و همه حاضر باشن تا آشنا بشیم . اما حدود ده دقیقه بود که نشسته بودم و هنوز هیچ کس نیومده بود . 
    جرعه ای از قهوه ام نوشیدم و خواستم بلند بشم .. ، که صدای اردوان به گوشم رسید :
    - به به .. روژین جان .. احوالتون .. ؟
    دهنم باز موند .. خدایا این بشر کی با من این قدر صمیمی شده بود که خودم خبر نداشتم .. ؟؟!
    جلو اومد و دستشو به سمتم دراز کرد . مثل همیشه چشماش می خندید و یه جوری خوشحال بود که انگار فردا تعطیله .. ! 
    دستمو جلو بردم و سلام کردم . همون طور که روبروم می نشست ، گفت :
    - ببخشید دیگه .. خودت این جماعت رو می شناسی دیگه . همه چیزشون یکم طول می کشه .. 
    ابرویی بالا انداختم و با اخم ظریفی گفتم :
    - این جماعت وقتی می تونن خودشون رو مدل معرفی کنن که سر هر قراری به موقع حضور پیدا کنن ! 
    اردوان که از صراحت و بدخلقی من به تته پته افتاده بود .. ، ناچارا لبخند مضحکی به لب نشوند و دیگه چیزی نگفت . چیزی نگذشت که شایگان با دو تا پسر و یه دختر اومدن توی سالن . 
    بلند شدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم :
    - رضایت هستم . روژین رضایت .. 
    دختره که تا حالا ندیده بودمش و توی اون گروهی که اومده بودن دیسکو هم نبودش ، لبخند مهربونی زد و دستشو جلو آورد .
    - من هدیه ام . 
    ناخودآگاه از لحن صمیمیش خوشم اومد . دستشو فشردم و اظهار خوشوقتی کردم . چشم های خاکستری مایل به سبز روشنش می خندید و مهربون بود .. ! مشخص بود که رنگ چشمای خودشه و لنز نیست .. ! یه آرایش مات اما غلیظ هم کرده بود و بینیش خیلی طبیعی عمل شده بود . صورتش باب طرح هایی با رنگ لایت و لباس های اسپرت بود . قد تقریبا بلندی داشت و حدودا پنج سانت از خودم بلند تر می زد . تنها مشکل هیکلش فرورفتگی کم ِ کمرش بود که اونم با لباس پوشیده می شد و زیاد مهم نبود . پاهای باریک و متناسب داشت و بالا تنه ی بلند . می شد با یه پیراهن پشت باز و چسب یه مدل تاپ ازش ساخت .. ! لبخندی بهش زدم و ازش رو گرفتم . پسرا هم یکی یکی خودشون رو معرفی کردن . روزبه ، همونی بود که درو به روم باز کرد و شهاب .. یه پسر چشم خاکستری که تنها جز ِ جذاب صورتش رو می شد چشماش به حساب آورد و لاغیر . هیکلش اما تقریبا خوب و درخورِ مادلینگ بود . بهش نمی اومد زیاد روی هیکلش کار کرده باشه و از اونا بود که به باشگاه و تمرین بیشتری نیاز داشت .. ! اخمی بین ابروهاش نشونده بود و معلوم بود از اوناس که می خواد خودشو مغرور و عصبی نشون بده اما اصلا این طور نیست .. ! 
    اولش برنامه ام این بود که حسابی روشون عیب بذارم و بهترین رو ازشون بسازم اما تا اونجایی که دیده بودمشون زیاد از نظر هیکل مشکلی نداشتن و صورت هاشون اکثرا طبیعی و دست نخورده بود . البته پسرا .. ! خدا رو شکر کردم که قرار نیست با مدلای مصنوعی و عملی کار کنم .. یعنی اگه اون طور بود که امکان نداشت قبول کنم .. ! ولی دخترا رو نمی تونستم کاری کنم . خود به خود همشون با آرایش و عمل خفه می شدن و این چیزی بود که بین مدلای دختر ِ امروز متداول شده بود . 
    رو کردم به شایگان و گفتم : 
    - خب .. بقیه کجا تشریف دارن .. ؟

     

    شایگان نگاهی به پله های خونه کرد و رو به هدیه گفت:
    - بچه ها اماده نبودن؟!
    هدیه شونه ای بالا انداخت، نشست روبرومون و گفت:
    - داشتن آماده می شدن، از پسرا که خبر ندارم ولی دخترا می یان الان. 
    هنوز حرفش تموم نشده بود که دخترها توی پله ها نمایان شدن، باید از جا بلند می شدم ولی چون دیر حاضر شده بودن منم به خودم زحمت بلند شدن ندادم، اجازه دادم تا کامل بهم نزدیک بشن. دختر چشم سبزی که روز اول توی هواپیما از برخورد بد بهراد به اردوان شکایت می کرد جلوتر از همه بود. بلوز شلوار چسبون طوسی رنگی تنش بود که اندام فوق العاده اش رو به نمایش گذاشته بود. سینه های برجسته ، کمر باریک، باسن قوس دار و ... می شد گفت خوب! چشمای سبزش توی صورت استخونیش حسابی می درخشید و نکته بارزش موهای جعد دار بور و بلندش بود که تا دم باسنش می رسید و گودی کمرش رو پر می کرد. توی ذهنم تاییدش کردم، نزدیکم که رسید ایستاد، با ناز ابرویی بالا انداخت و طوری نگام کرد که این معنی رو می داد:
    - پاشو وایسا دیگه!
    با مکث و طوری که انگار مجبورم کردن از جا بلند شدم و دستم رو به سمتش دراز کردم، بدون سلام فقط گفتم :
    - روژین هستم ... رضایت!
    ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - منم درسا هستم ... 
    با نوک انگشتاش نوک انگشتام رو لمس کرد و کنار کشید. نفر بعدی به جرئت می گم یکی از بدترین ها بود! کلا از مدل عملی خوشم نمی یاد! مدلی مدله که خودش زیبا باشه! دماغش نیم بند انگشت هم نبود و با اون پوست شکلاتی سولاریومی و گونه ها و چشم ها و چونه پروتز شده نمی شد فهمید قبلا چه چهره ای داشته! این روزا توی دنیای مادلینگ مدل های عملی چندان هم جذاب به نظر نمی یومدن و طرفدار پیدا نمی کردن. بگذریم که توی ایران شرط مدل شدن عملی بودنه! قد بلندی داشت ولی از لحاظ چهره رد می شد. باید می ذاشتم توی ذخیره ها ... نگاه خیره م انگار تا حدودی دستپاچه اش کرده بود که سریع دستش رو جلو آورد و گفت:
    - صنم هستم .. خوشبختم. 
    بدون کوچکترین نرمشی دستش رو فشردم و سر تا پا براندازش کردم. بلوز آستین نصفه دکمه دار یقه انگلیسی به رنگ کرمی پوشیده بود با شلوارک سبز ارتشی که پاهای خوش تراش بلند و بی نقص برنزه اش رو به نمایش گذاشته بود. سری برام تکون داد و کنار رفت. نفر بعد خیلی خوب توی ذهنم مونده بود! دختری که توی هواپیما سوداری ریاست داشت و می خواست رئیس دخترها باشه! با موهای جیغ نارنجی! پوزخند نشست کنج لبم! فقط کافی بود این دختر روی صحنه های بین المللی بره روی استیج! اولین کاری که باید باهاش می کردم این بود که بفرستش آرایشگاه تا رنگ موهای افتضاحش رو کمی طبیعی تر کنه! چشمای درشتش معلوم نبود لنزه یا تزریق رنگدانه به قرنیه! هر چی که بود طبیعی نبود ، آبی مایل به خاکستری. تنها دختر اکیپ بود که لبهاش پروتز بود و من چقدر بیزار بودم از لبهای پروتز شده سنگین!! سریع چشم ازش گرفتم، اندام و قد نرمالی داشت ، ولی رنگ موها و لبهاش غیر قابل اغماض بود! این یکی دست هم نداد همینطور که دست هاش رو توی جیب شلوار گرمکن صورتیش فرو کرده بود گفت:
    - روناکم ... 
    براش سر هم تکون ندادم و به نفر بعدی خیره شدم، همونجا روی دسته مبل نشسته بود، شلوار جین تنگی پاش بود که لاغری و کشیدگی پاهاش رو نشون می داد، لاغر بود، لاغر تر از بقیه دخترها ، صورت کشیده و خاصی داشت! بدون عمل می شد گفت جذاب ... ولی چشماش مثل دو تکه یخ بی احساس بودن و تنها حسی که ته ته چشماش می شد پیدا کرد غم بود! برعکس بقیه دخترا سعی در خودنمایی نداشت، کلاس هم نمی ذاشت. کلا انگار همه چیز برای این دختر فرمالیته بود! از اون دسته مدل هایی که من خوشم می یومد ازشون. از اون دسته از مدل هایی که بی تفاوتیشون روی استیج آتیش به پا می کرد!! این یکی رو حاضر شدم برم طرفش ، جلوش ایستادم ، سرش رو آورد بالا و با چشمای خاکستری غمگینش نگام کرد ، بی اختیار بهش لبخند زدم و اونم در جواب لبخندم لبهاشو کج کرد ... انگار می خواست لبخند بزنه. ولی بلد نبود! با صدای از ته چاه در اومده گفت:
    - ملیکا هستم ... 
    دستم رو بردم به سمتش و گفتم:
    - منم روژینم ...

    با تردید به دستم نگاه کرد و کرد و بعد از چند لحظه بالاخره دستش رو جلو آورد و دستم رو فشرد. دستاش یخ بودن ، ولی برعکس بقیه دخترها محکم دستم رو فشار داد ... دستی سر شونه اش زدم و چرخیدم بگم پس آقایون کجان که شاهین رو به همراهی دو نفر دیگه پشت سرم دیدم. ابرویی بالا انداختم و سلام کرم ، هر سه جوابم رو دادن، قبل از اینکه چیزی بپرسم اردوان کنارشون ایستاد و شروع کرد به معرفیشون ، دست گذاشت سر شونه شاهین ، شاهین از بقیه شون چند سانتی بلند تر بود ، لبخند همیشه کنج لبش بود، یه جذابیتی در عین سادگی داشت ، شاهین نیاز به آنالیز نداشت تایید شده بود. ولی اردوان گفت:
    - سوپر مدلمون رو که می شناسی ، شاهین کاویان ... کارش حرف نداره روژین جان! می دونم می تونی هر لباسی که طرح بزنی براش رو به فروش خدا تومنی برسونی ... 
    چشمامو تو کاسه سر چروخوندم، همین مونده بود که این برای من نظر بده! این اگه تو کار خودش خبره بود اسم صنم و روناک رو نمی ذاشت مدل!! دست روی شونه پسر بعدی گذاشت که توی رستوران فرودگاه دیده بودمشف کم سن و سال به نظر می یومد و شیطنت از چشمای سیاهش می ریخت. چیزی که باعث می شد خیلی شبه مدل ها به نظر بیاد فک مستطیلی و محکمش بود ، لبخند که می زد چشماش هم می خندید. قد بلندی داشت و هیکلش ظریف تر از بقیه بچه های گروه بود. تقریبا شبیه روزبه به نظر می یومد. البته نه از لحاظ چهره ، چون اون پسر چشم و ابرو مشکی و سبزه بود و روزبه سفید و بور ! از لحاظ سنی و قد و هیکل شبیه روزبه بود. تو ذهنم تاییدش کردم و اردوان برای معرفیش گفت:
    - اینم پویا شیطون جمعمونه ... 
    هنوز حرف اردوان تموم نشده بود که پویا اومد جلو دستش رو دراز کرد و گفت:
    - من شما رو تو فرودگاه دیدم! همونجا هی گفتم شما یه کاره ای هستیا این اردوان نم پس نداد ... 
    اردوان چشم غره ای رفت و گفت:
    - پویا!!
    شاهین هر دو دستش رو گذاشت روی شونه پویا و کشیدش عقب و با خنده بهش گفت:
    - باز تو چشمت به یه دختر افتاد ... 
    پویا خواست بزنه پس کله شاهین که شاهین دستاشو گرفت. لبخند نشست روی لبم صمیمیت بد نبود! ولی اگه موندگار می شد ، وقتی می افتادن تو دنیای رقابت وقتی پیشنهاد های آنچنانی از برندهای تاپ ترکیه بهشون می شد و می تونستن به هم حسادت نکنن اونوقت می شد گفت صمیمی هستن. به خصوص دخترها!! اردوان پسر سوم رو که کلا مشخص بود با خودش هم قهره رو معرفی کرد و گفت:
    - ایشون هم سروش ، یکی از گل پسرای گروه .. 
    سروش پوزخندی زد و همونطور سر جاش ایستاد ، نگاش روی من زیاد از حد موشکافانه بود، به خصوص که رنگ چشماش هم روشن و تو مایه های طوسی بود یه جورایی زیر نگاش سردم شد. هیکل تو پری داشت که زیادی برای مدل شدن پر بود! مدل مرد در عین حال ه باید هیکلش عضلانی باشه، نباید هم زیاد درشت باشه!! هم ظریف هم پر عضله و دارای سیکس پک های جانانه! باید رژیم بهش می دادم. این گروه یعنی پزشک تغذیه نداشت؟!! با چشم دور خونه رو چرخ زدم، همه اومده بودن جز بهراد ... خبری ازش نبود، چرخیدم سمت شایگان که سمت چپم روی مبلی نشسته بود و گفتم:
    - همه گروه هستن؟!
    شایگان سریع چشم چرخوند و گفت:
    - نه! 
    بعد سریع به اردوان نگاه کرد و گفت:
    - پس بهراد؟!!
    اردوان شونه ای بالا انداخت و نگاش رو دوخت به شاهین ، شاهین هم پوفی کرد و گفت:
    - سرش درد می کرد خوابیده بود، گفت توی یه فرصت مناسب تر با طراح آشنا می شه ...
    لجم گرفت! مرتیکه فکر کرده خونه خالشه؟!! پوئن منفی!! یه مدل باید هر جا که بهش نیازه و در مورد کارشه سر ساعت مقرر حاضر باشه! این قر و فر ها مخصوص این شغل نیست. سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
    - بچه ها ، امیدوارم همتون پورتفولیو داشته باشین ... 
    نگاه همشون گیج و گنگ رویی من موند، تنها کسی که به حرف اومد شاهین بود :
    - پرتفولیوی من روی سی دی هستش ، بدم خدمتتون؟
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    - ممنون می شم ...
    شاهین از جمع فاصله گرفت و نگاه غضبناک من رفت سمت اردوان و با خشم گفتم:
    -شما که مثلا شرکت مدل بوکرز دارین روی چه حسابی مدل به دیگران پیشنهاد می دین؟ بدون داشتن پورتفولیو؟!! اینا حتی اسم پورتفولیو هم به گوششون نخورده ... 
    اردوان با اینکه جا خورده بود ولی کم نیاورد و سریع گفت:
    - ولی همشون آلبوم دارن! خوب اینا هنوز خیلی تخصصی وارد محیط کار نشدن! با اصطلاحات ... 
    چشمامو گرد کردم، رفتم وسط حرفاش و گفتم:
    - اومدن اینجا که مدل بشن!! می خوام برن روی استیج، عکسشون توی بیلبرد زده می شه! با کوچیک ترین اصطلاحات تخصصی شغلشون آشنایی ندارن؟!! مقصر شما هستین آقای رضایی ... 
    اردوان سری تکون داد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
    - حق با شماست ... 
    بعد سریع رو به مدل های بی تجربه اش گفت:
    - بچه ها آلبوم های نمونه کارتون رو بیارین بدین به خانم ... 
    با حرص نشستم سر جام ، خدا خودش به من صبر بده! می دونستم با یه گروه مبتدی سر و کار دارم ولی نه تا این حد! این تازه شروع کار بود ... یه ربع بعد همه نمونه کار ها دستم بود، شایگان ایستاد تا من رو به خونه برسونه ، رو به جمع گفتم:
    - به زودی من برای همتون چند تا طرح می زنم ، بعد از اون با خیاط هماهنگ می کنم ، همتون باید در دسترس باشین ، هر وقت که بهتون نیاز داشتیم باید آنتایم باشین! 
    با اینکه برای دخترا گرون تموم می شد جلوی دختری که هم سن خودشون بود تقریبا سر خم کنن ولی ابهت من اونقدری گرفته بودشون که سرشون رو تکون بدن. حرف من بیشتر در مورد بهراد و اون ادا اطوارهای مسخرش بود. سوار ماشین شایگان که شدم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستمو حوصله حرفای اونو دیگه نداشتم. آدرس خونه رو بهش داده بودم، وقتی ماشین توقف کرد چشمامو باز کردم، شایگان با قدردانی نگام کرد و گفت:
    - من یه تشکر بهت بدهکارم ... با اینکه این چند روزه حسابی سعی کردم با گروه با جذبه رفتار کنم ولی بعضی هاشون حسابی چموش بازی در می اوردن ... واقعا نیاز به این جذبه تو داشتن! خوشحالم که تو رو توی گوره دارم و مطمئن باش برای نگه داشتنت هر کاری می کنم. بهت ایمان دارم!
    لبخند محوی زدم و گفتم:
    - با گروه مادلینگ اگه با جذبه رفتار نکنی خیلی زود سوارت می شن، چون معروف می شن و خدا رو بنده نیستن. باید طوری باهاشون رفتار کنی که وقتی رسیدن اون بالاها هم بدونن از کجا به کجا رسیدن. در ضمن، با همشون قرارداد یک یا چند ساله امضا کن، ممکنه برندهای دیگه بهشون پیشنهاد های بهتر بدن. باید دست و پاشون بسته باشه ... 
    سرش رو تکون داد و گفت:
    - همین کارو کردم، نگران نباش ... 
    در ماشین رو باز کردم، آلبوم ها و سی دی ها رو که روی پام بود رو برداشتم و گفتم:
    - در ضمن در مورد اون سوپر مدل بی مسئولیت، فردا صبح زود بفرستش بیاد همین جا دم خونه من! باید حالیش کنم یه من ماست چقدر کره داره! مسئولیت پذیری رو خودم حالیش می کنم. 
    شایگان غش غش خندید و گفت:
    - معرکه ای تو دختر ... باشه می فرستمش بیاد. 
    سری تکون دادم و بعد از خداحافظی رفتم سمت خونه ... روژین بهم لبخند می زد! ...
    در خونه رو باز کردم و در حالی که زیر لب آهنگی رو واسه خودم زمزمه می کردم ، وارد خونه شدم . سرکی توی خونه کشیدم که دیدم مامان توی آشپزخونه اس . با صدایی پر انرژی گفتم :
    - سلام .. ! 
    این همه سرزندگی واسه خودمم جای تعجب داشت .. ! باور نداشتم که یه ملاقات ساده و یه قرارداد تا این قدر باعث بهتر شدنم بشه ! این حرف که بعضی ها فقط برای کار کردن ساخته شدن و نفس می کشن رو تازه داشتم به چشم می دیدم . 
    مامان گفت :
    - سلام عزیزم .. ! چی شده این قدر خوشحالی .. ؟ ملاقاتت خوب پیش رفت ؟
    وراد آشپزخونه شدم و آلبوم ها و سی دی ها رو گذاشتم روی اپن . بعد هم به سمت یخچال رفتم و از توش ، یه بطری آبمیوه کشیدم بیرون و واسه خودم یه لیوان ریختم . همون طور که از آبمیوه ام می خوردم ، گفتم :
    - خوب بود .. 
    مامان که مشغول درست کردن سالاد بود ، گفت :
    - روژین ، مطمئنی که می خوای کار کنی دخترم .. ؟
    تا حالا برای هیچ کس این قسمت از شخصیتم رو توضیح نداده بودم . امیرحسین و شاران خوب می دونستن چرا می خوام کار کنم و دائم سرم شلوغ باشه .. ، اما هیچ وقت مجبور نشده بودم برای کسی که دنیا و روحیاتمو نمی شناسه همچین چیز سختی رو توضیح بدم . 
    - آره مامان .. 
    به همین اکتفا کردم و از آشپزخونه زدم بیرون تا دیگه سوالی نپرسه و حال خوبمو خراب نکنه . آلبوم ها رو از روی اپن برداشتم که مامان گفت :
    - لباستو عوض کن و بیا .. زنگ زدم از بیرون غذا بیارن . الاناست که پیداش بشه .. 
    پوزخندی زدم و به سمت ِ اتاقم راه افتادم . مامان خیلی وقتا غذای حاضری و فست فودی می خورد .. اونقدر این جا مشغله داشت و دوست و رفیق و گردش و کار .. ؛ که فرصتی برای آشپزی پیدا نمی کرد . فقط همون یکی دو روز اول که تازه اومده بودم و فکر می کرد ممکنه دلم برای دستپختش تنگ شده باشه ، چند تا غذای ایرونی درست کرد و بعد برگشت به روال قدیمی زندگیش .. ! 
    - روژین .. ! 
    پوفی کشیدم و در حالی که وارد اتاق می شدم ، با صدای بلندی گفتم :
    - بله .. ؟ 
    - شاران زنگ زد خونه .. بعد باهاش یه تماس بگیر .. ! 
    شروع کردم به ریز ریز غر زدن .. ! شاران مگه شماره موبایل منو نداشت که زنگ زده بود خونه سراغمو می گرفت .. ؟!
    لم دادم روی تخت و شماره اشو گرفتم. لپ تاپو روشن کردم و اول از همه سی دی شاهینو گذاشتم تا کاراشو ببینم . وقتی خواستم فایل رو باز کنم بالاخره گوشی رو جواب داد :
    - به به .. خوبی خانم طراح ؟
    لبخندی روی لبم نشست . انرژی خودم زیاد شده بود و این صدا هم که بمب انرژی !
    - مرسی .. تو چطوری .. ؟
    - خوب ِ خوب ..
    - تو چرا زنگ می زنی خونه سراغ منو می گیری اونم وقتی که می دونی من خونه نیستم ؟
    - می خواستم ببینم رسیدی یا نه .. آخه کارت طول کشید .. ! بعدشم واسه یه خانم متشخص و طراح زشته توی اولین روز کاریش و وقتی توی یه جلسه اس گوشیش زنگ بخوره .. از اونجا که مطمئن بودم جنابعالی فسفرات به سایلنت کردن گوشی قد نمی دن واسه همین زنگ زدم به خونه .. 
    از این همه علت ردیف کردنش خنده ام گرفت و گفتم :
    - خیلی دیوونه ای به خدا .. 
    صدای رنگی از هیجان گرفت و گفت :
    - ولش کن اینو ... واست یه خبر عالی دارم ...
    بدون این که تغییری توی حالم ایجاد بشه یا بخوام کنجکاو بشم ، گفتم :
    - بگو .. ! هر چند خبرای عالی ِ تو در حد پیدا کردن یه جا برای تفریح و عشق و حالن .. !
    با حرص گفت :
    - برو بابا .. ! اصلا نمی گم . 
    با این که چندانم فضولیم گل نکرده بود اما برای این که ناراحت نشه ، گفتم :
    - بگو دیگه .. ! چرا آدمو پرت می کنی تو هپروت پس .. ؟
    - ولش کن ناز کردنو .. می گم بهت . یادته بهت گفته بودم که احمد یه دوستی داره که می خواستم توی کت واک با هم آشنا بشید .. ؟ راستش می خواستم چهار دونه طرح واسش بزنی بلکه از بیکاری در بیای . قضیه اینه که دوست احمد صاحب یه باشگاه بدنسازی فوق العاده توی استانبوله .. ! توی اون باشگاه هم کلی آدم هست که عشق مدل شدن و عکس انداختنن . اون روز هم من با خودم فکر کردم که تو باهاش آشنا بشی بلکه همین طوری جهت تفریح چهار تا لباس خوشگل موشگل طرح بزنی و اینا شانس خودشون رو امتحان کنم .. ! چه می دونم .. یه همچین چیزی .. حالا این زیاد مهم نیست .. !
    نفس عمیقی کشید . از پرحرفیش خنده ام گرفت . دوباره از طرز نفس کشیدنم فهمید که دارم می خندم و با حرص گفت :
    - کوفت .. ! وراج خودتی .. ! اصلا می دونی چه خبر مهمی برات دارم ..؟ موضوع اصلی اینه که احمد می گفت یه آقای خیلی پولدار و متشخص ایرونی رفته با این دوستش حرف زده و یه پول زیادی هم داده که روی یه گروه مدلینگ کار کنن و اینا بتونن از همه امکانات اونجا بهره مند بشن .. ! حالا من کلی کارگاه بازی در آوردم فهمیدم که اسم این یارو همون چیزه .. 
    در حالی که داشتم حرفایی رو که تندتند می زد توی ذهنم مرتب می کردم ، پرسیدم :
    - چی ..؟
    - ای بابا چقدر کجی تو .. ! همون که مثل اسم من « ش » داشت .. می گفتی باهاش قرار داد بستی .. 
    چشمام برقی زد و گفتم :
    - شایگان .. ؟
    - آره آره .. 
    بعد از این حرفش کلی نقشه توی سرم شکل گرفت ، ازش تشکر کردم و سریع گوشیو انداختم روی تخت . اینم یه پوئن مثبت دیگه به نفع ِ روژین خانم .. ! یه مدیر باشگاه ِ آشنا واسه درست کردن نقصای این مدلا که معلوم نبود چطور اسم ِ بوکرزو یدک می کشن .. ! 
    ****
    طرح ها رو زیر و رو می کردم و به مرز جنون رسیده بودم .. ! گوشی رو توی دستم گرفتم تا شماره ی شایگان رو بگیرم و هر چی از دهنم در میاد نثار خودش و اون مدلای بی ملاحظه اش کنم .. ! اما ترجیح دادم آرامش داشته باشم . این مدل وقت نشناس تنها چیزی که می خواست همین بود که حرص منو دربیاره و به قول خودش ثابت کنه مدل باکلاسیه و از این جور مزخرفات .. ! اما بهش نشون میدم که کار کردن با روژین رضایت یعنی چی .. !
    از پشت میزم بلند شدم و طول اتاق رو چند بار طی کردم . بعد مقابل آینه ایستادم و آرایشمو تجدید کردم . حسابی داشتم فسفر می سوزوندم که هر چی بلدم و توی این چند سال یاد گرفتم به یاد بیارم تا باهاش بتونم چند تا عیب تپل روی بهراد بهداد بذارم .. ! 
    رژ لبمو روی میز گذاشتم که صدای آیفون اومد . مامان رفته بود سر کار و تنها بودم . بدون این که کوچکترین عجله ای کنم ، با آرامش تمام به سمت آیفون رفتم و درو باز کردم . گوشی رو برداشتم و گفتم :
    - طبقه ی هفتم ... ! 
    صدای خشکش به گوشم رسید که گفت :
    - من بالا نمیام ، شما بیا پایین .
    خونم به جوش اومد . این دیگه کی بود .. ؟! واقعا فکر می کرد من میرم تا پایین تا فقط هیکلشو ببینم و پورتفولیوشو بگیرم ازش .. ؟ 
    عصبی روی مبل نشستم و منتظر شدم . می دونستم این قدر اون بیرون منتظر می مونه که بالاخره مجبور میشه بیاد بالا .. ! یا شایدم کله ی خرابش بهش دستور می داد که برگرده و این شرایط هم به ضرر من نمی شد .. ! چون بازم یه برنامه ی دیگه می ریختم و حسابی می چزوندمش . یا به شایگان می گفتم که براش طرح نمی زنم و حسابی تهدیدش می کردم .. ! کسی نمی تونه روژین رضایتو هیچی فرض کنه ... !
    حدود یه ربع همون طور نشسته بودم و نقشه می چیدم که اگه نیاد بالا چه چیزایی به شایگان بگم و چه کار کنم که زنگ در به صدا در اومد . نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم . به سمت در رفتم و بازش کردم . چهره ی عصبی و وحشتناکش مقابلم ظاهر شد . بدون این که به روی خودم بیارم کنار رفتم و منتظر شدم که وارد بشه .. 
    بدون حرفی وارد خونه شد و آروم سلام کرد . جوابشو دادم و راه افتادم . لابد خودش می دونست که باید پشت سرم راه بیفته و بیاد .. ! 
    به هال که رسیدیم بدون هیچ تعارفی به اون روی مبل نشستم و شروع کردم به آنالیز کردنش .. هر چند واقعا نیاز نبود و قبلا نمونه کارا و هیکلشو دیده بودم ... !
    نگاهش مثل همیشه وحشی و آماده ی توپیدن بود . فک مستطیلیشو که از روی عمد جلوتر می کشید تا جذابیت صورتش بیشتر بشه ، حسابی منقبض کرده بود .
    خنده ام گرفت که این همه به خودش می بالید ... مگه کی بود .. ؟ تاپ بودن بین یه مشت مدل درب و داغون ایرانی چندان افتخاری هم به حساب نمی اومد . اگه می تونست اینجا و بین مدل های جهانی خودی ثابت کنه تازه می شد گفت مدل متناسبیه .. ! 
    الحق که هیکلش جای بحث نداشت . پیرهن یقه هفت دکمه دار و چسب پوشیده بود که عضلاتشو به راحتی به نمایش گذاشته بود و شلوار قهوه ای کتون پاش کرده بود . تو یه نگاه فهمیدم سلیقه اش برای ست کردن لباس چندان بد نیست و می تونه مادلینگ رو درک کنه . 
    داشتم آنالیزش می کردم که با صدای خشنی گفت :
    - تموم شد .. ؟
    بدون این که جوابشو بدم با لحن سردی گفتم : 
    - پورتفولیو
    بهش برخورد که این طور جواب دادم . اما بدون حرف سی دی و آلبومشو به سمتم گرفت . اشاره کردم که بذار روی میز .. چشماشو باز و بسته کرد و نفس عمیقی کشید . انگار فهمیده بود که دارم انتقام حرکت زشتشو می گیرم و سعی می کرد خودشو کنترل کنه .. ! 
    - باید روی عضلات بازوت کار کنی .. هنوز جای کار داره هیکلت .. 
    این حرفو که زدم سرش سوت کشید . اخمش غلیظ تر شد و گفت :
    - من نیازی نمی بینم یه طراح بخواد راجع به هیکلم اظهار نظر کنه ... ! 
    نگاه یخی و بی حسمو خیره خیره توی چشمای عصبانیش ول دادم و گفتم :
    - این مشکلو با آقای شایگان در میون بذار .. ! شاید اون بتونه به تو راه حلی بده .. فعلا که ریش و قیچی دست منه و من میگم کی چی بپوشه و چه هیکلی داشته باشه .. ! 
    انگشت اشاره شو به سمتم گرفت و تهدیدوار گفت :
    - ببین جوجه طراح .. من چند ساله توی این کارم . هر چی که فکر می کنی و هر قصدی که داری هم روی هوا می گیرم . با من در نیفت وگرنه همین اول کاری از نون خوردن می افتی .. !
    این همه توهینو نمی تونستم قبول کنم . ببین کی داشت به من از نون خوردن می گفت .. ! 
    لبخندی روی لب نشوندم و در کمال آرامش گفتم :
    - آقای بهداد من لطف کردم و گروهتون رو نجات دادم . شما هم این صحبتا رو ببرید جایی که خریدار داشته باشه .. 
    بعد با لبخند به در اشاره کردم . چند لحظه توی چشمام خیره شد و بعد عصبانی سری تکون داد و خواست بیرون بره که گفتم :
    - در ضمن در شان یه طراح کارکشته نیست که این قدر بدقول و بی اخلاق باشه .. وقتی یه نفر می تونه خودشو مدل فرض کنه که از هر لحاظی خوب و متعادل باشه ... ! 
    چند لحظه ایستاد ولی برنگشت . صدای پوزخندشو از همون فاصله شنیدم و از لحظه بعد صدای کوبیدن ِ در هال .. نه .. اخلاق این روانی حالا حالا ها درست نمی شد .. !..
    خیلی ها طراحی رو هم کامپیوتری کرده بودن ولی من هنوزم با قلمم عشق می کردم. با طرح زدن روی کاغذهای چسبیده به گیره تخته شاسی! نگاهی به کاغذهای دورم انداختم و نفس عمیقی کشیدم، تقه ای به در خورد و قبل از اینکه فرصت کنم اجازه بدم یا نه در باز د و سر شاران اومد تو:
    - خانوم طراح اجازه هست ؟
    از جا بلند شدم ، رفت سمت کمد لباسم و در همون حین گفتم:
    - تو که دیگه اومدی تو اجازه برای چیته؟!!
    پرید وسط اتاق و شیرجه زد سمت طراحی های ریخته شده کف اتاق و گفت:
    - کشته مرده اینهمه محبتتم! ...
    مکثی کرد و با هیجان گفت:
    - وای دختر معرکه ای معرکه!! این طرح ها عالیه!! قول بده اینو برام بدوزی ... باشه؟!!
    نگاه به طرح دستش کردم، یه لباس دکلته کوتاه بود که پایینش تور کار شده و کمی پف داشت. لبخندی زدم و گفتم:
    - سر و تهت خلاصه می شه تو لباسای یه وجبی .. 
    همزمان اورکت پاییزه خای رنگم رو که که قدش دقیقا تا روی باسن بود و روش کمربندی به همون رنگ میخورد رو بیرون کشیدم، همراه به شلوار جین سورمه ای انداختم رو تخت و گفتم:
    - شاران برو بیرون باید لباس عوض کنم!
    خندید و گفت:
    - پاستوریزه!! دست بردار بابا ...
    اخمی تحویلش دادم و گفتم:
    - شاران گمشو بیرون! زبون خوش حالیت نمی شه ؟!!
    از جا بلند شد و غر غر کنون رفت بیرون ، سریع شلوار جین چسبون رو تنم کردم و اورکت رو هم روی تی شرت کرم رنگم پوشیدم. نیم بوت خاکی رنگم رو هم از داخل کمد در آورد و با کیف همرنگ ست کردم. وقتی کامل آماده شدم همه طرح ها رو برداشتم، ریختم داخل کیف و زدم از اتاق بیرون. شاران کنار مامان ولو شده بود روی مبل ها و داشتن غیبت می کردن، از قیافه هاشون مشخص بود. با دیدن من شاران از جا پرید و گفت:
    - خوب خاله جون خوشحال شدم، انشالله شب بیاین خونه ما دیگه ... یادتون نره ها!
    مامان با خنده گفت:
    - هزار بار تو گفتی، صد بار هم مامانت زنگ زده مگه میشه یادم بره؟!!
    پوفی کردم! اصلا یادم نبود شب خونه شاران اینا دعوتیم ، کی حالشو داشت! من هزار تا کار داشتم!! ولی می دونستم مخالفت کنم شاران دارم می زنه، حتی مطمئن بودم اینکه خودش رو بند من کرده که بیاد فروشگاه به خاطر اینه که بعدش نتونم جیم بزنم. از دست اینا!! اشاره به در کردم و گفتم:
    - شاران سریع باش، من قرار دارم ...
    شاران سریع بوسه ای روی گونه مامان زد و مثل فشنگ از خونه پرید بیرون، سری برای مامان تکون دادم و در جواب جمله اش که گفت:
    - شب زیاد بیا، خاله آلما دلخور می شه ها ...
    دستمو به نشونه اوکی بالا آوردم و از خونه زدم بیرون. تموم طول راه تا فروشگاه شاران یه بند حرف می زد، از دوست احمد، از باشگاه، از گروه شایگان ، از اینکه من میتونم بترکونم، از اینکه بابت کاری که دارم میکنم ذوق زده است! اینقدر گفت که جلوی در فروشگاه گفتم:
    - شاران مسکن داری من بخورم؟!! سرمو بردی!!
    پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
    - گمشو پایین! بی لیاقت .....
    لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. اون روز با طراح الگو و خیاط های گروه قرار داشتم. باید طرح ها رو نشون می دادم و با مشورت طراح الگو و خیاط الگوش رو طراحی می کردیم و بعد از اون هم با خیاط ها برای سفارش پارچه های اختصاصی خودمون می رفتیم. شایگان اصرار داشت اولین رو نمایی از لباس ها طی یه برنامه شوی زنده باشه. برای چنین برنامه ای باید برای هر کدوم از بچه ها سه دست لباس طراحی می شد. زمان کم بود و کار زیاد!! من همه طراحی ها رو انجام داده بودم هرچند که می دونست طراحی ها الان جنبه خام دارن و طی تبدیل به الگو و دوخت خیلی جاهاشون رو تغییر می دم. وارد فروشگاه که شدم یکی از فروشنده ها با رویی باز ازم استقبال کرد و هدایتم کرد سمت اتاقی که اتاق دوخت و طراحی بود. ازش تشکر کردم و همراه شاران وارد اتاق شدیم، وسط اتاق میز خیلی بزرگی مخصوص برش قرار داشت و دور تا دور اتاق هم رگال هایی بود که به زودی زود روشون پر از لباس می شدن، ولی اون لحظه خالی بهم دهن کجی می کردن. سمت راست میز چسبیده به دیوار پنج چرخ خیاطی با کارایی های متفاوت و اتو و میز بزرگش قرار داشت و سمت چپ هم دو اتاق مخصوص پرو! اطراف میز برش شایگان به همراهی دو خانوم ، یکی مسن و دیگری جوون و یه آقای مسن نشسته بودن. همین که من وارد شدم هر چهار نفر ایستادن و سلام کردن، سعی کردم کمی لبخند بزنم ولی نمی شد. هیچ وقت نمی تونستم توی کار لبخند بزنم. با هر چهار نفر دست دادم و بعد از معرفی شدنم به خانوم جوان که مریم طراح الگو و خانوم مسن سودابه خانوم خیاط و مرد مسن آقا اسماعیل که اون هم خیاط بود نشستم. شاران هم کنار من نشست ، اینکه صداش در نمی یومد برام جالب بود. این دختر سکوت کردن براش سخت بود! شایگان قبل از من شروع به صحبت کرد:
    - روژین جان اکثر اکیپ ما ایرانی هستن، پسکار کردن باهاشون برات خیلی راحته. حرف هم رو می فهمین. امروز اینجا جمع شدیم تا طراحی هات رو ببینیم و به امید خدا کار رو شروع کنیم. 
    سرم رو به نشونه فهمیدن حرفاش تکون دادم، دست توی کیفم بردم و طراحی ها رو بیرون کشیدم. همه رو با هم دادم دست شایگان. از دو روز پیش که قرار داد رو باهاش امضا کرده بودم دیگه نگرانی بابت لو رفتن طرح هام نداشتم. قراردادم باهاش قانونی بود و هیچ سو استفاده ای نمی تونست بکنه. طرح ها رو گرفت و همینطور که یکی یکی نگاه می کرد می داد به نفر بعدی که مریم بود و مریم هم به نفر بعد ... کم کم روی صورت همشون می شد آثار رضایت رو دید. به خصوص شایگان که گل از گلش شکفته بود. از خودم مطمئن بودم می دونستم غیر از این هم نمی شه ، همیشه بهترین طرح ها به ذهنم می رسید و خودم هم نمی دونستم استعداد این کار چه جوری به من رسیده! شایگان وقتی همه طرح ها رو دید لبخندی زد و گفت:
    - طبق معمول عالی بود روژین! همینطور که برای طراحی های تو توی مجله سر و دست می شکنن مردم مطمئنم اینجا هم میترکونی و هم خودت رو معروف می کنی هم فروشگاه منو. 
    ابرویی بالا انداختم و گفتم:
    - ان شالله!! حالا باید ببینیم کدوم یکی از این طرح ها توی الگو به مشکل بر می خورن ... 
    مریم سرش رو از روی طرحی که تو دستش بود بالا آورد و گفت:
    - به امید خدا همه شون رو می تونم طراحی کنم ، کار سختی نیست ... 
    سری تکون دادم و گفتم:
    - خودم هم تقریبا از الگو برداری یه چیزهایی می فهمم، هر جا به مشکل برخوردین من هم می تونم کمک کنم. 
    بهم لبخند زد و گفت:
    - پس دیگه مشکلی نیست. 
    سرم رو چرخوندم به سمت خیاط ها و گفتم:
    - نظر شما چیه؟
    آقا اسماعیل زودتر از سودابه خانوم گفت:
    - از نظر منم که طرح های خیلی خوبی از آب در می یان، شما الگو و پارچه و اندازه رو بدین به ما، لباس رو تحویل بگیرین. 
    نفس عمیقی کشیدم و گفت:
    - خوب خیلی خوبه! حالا باید بریم سراغ پارچه، با من می یاین؟!
    شایگان گفت:
    - من امروز با بچه های طراحی دکوراسیون قرار دارم، با آقا اسماعیل و سودابه خانوم برو. 
    باید هم با خیاط ها می رفتم، سلیقه اون ها هم به درد می خورد. هر چند که تمام طراحی های من با رنگ و طرح تو ذهنم بود. ار جا بلند شدم و گفتم:
    - پس سریع بریم ...
    آقا اسماعیل و سودابه خانوم بلند شدن که برن آماده بشن و من رو به مریم گفتم:
    - تا کی کشیدن الگو طول می کشه ...
    من منی کرد و گفت:
    - خوب اینا خیلی زیادن! دو سه هفته ای زمان لازم دارم ... 
    چشمامو گرد کردم و گفتم:
    - امکان نداره!! حداکثر تا هفته آینده باید کار الگو کشیدن تموم شده باشه. باید شبانه روز روش کار کنیم.
    شاران که تا اون لحظه سکوت کرده بود به حرف اومد و گفت:
    - روژین مگه می خوای خودکشی کنی؟!! چرا اینقدر عجله داری؟!!
    چرخیدم به سمتش، چشمامو کوبیدم تو صورتش و گفتم:
    - انگار یادت رفته که من تا شش ماه دیگه باید برگردم ایران! تا اون موقع باید دست کم شش تا کت واک برگزار کنیم و این کار وقتی میسر می شه که سریع باشیم!!
    - شش تا؟!!! دیوانه همه برند ها سالی دوبار کت واک دارن ... پاییز و بهار!..

    برچسب ها :


    پست های مرتبط :


    ارسال نظر
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی

    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود به سایت
    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آمارگیر
      آمار مطالب
      کل مطالب : 25
      کل نظرات : 78
      آمار کاربران
      افراد آنلاين : 1
      تعداد اعضا : 634
      آمار بازديد
      بازديد امروز : 58
      بازديد ديروز : 57
      بازديد کننده امروز : 3
      بازديد کننده ديروز : 32
      گوگل امروز : 0
      گوگل ديروز: 15
      بازديد هفته : 160
      بازديد ماه : 1,050
      بازديد سال : 14,069
      بازديد کلي : 695,776
      اطلاعات شما
      آي پي : 54.144.82.216
      مرورگر :
      سيستم عامل :
    مطالب جدید
    • پست ثابت
    • ریتم عشق| zahra18
    • دانلود رمان یک قدم تا عشق
    • دانلود رمان در مسیر آب وآتش
    • لاف عاشقی|رها
    • رمان لاف عاشقی *رها*
    مطالب پربازدید
    • دانلود رمان عشق یعنی بی تو هرگز
    • دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم
    • دانلود رمان ازدواج صوری
    • دانلود رمان بورسیه
    • دانلود رمان قرار نبود
    • دانلود رمان همخونه
    مطالب تصادفی
    • دانلود رمان گناهکار
    • لاف عاشقی|رها
    • دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم
    • دانلود رمان عشق یعنی بی تو هرگز
    • دانلود رمان زمستان داغ
    • دانلود رمان یک قدم تا عشق