close
تبلیغات در اینترنت
رمان استایل4
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
آمار
درباره مــا
سلام به رمانا خوش آمدید منبع تقریبا همه رمان ها سایت نودهشتیا است به نویی ما بهترین و قشنگ ترین رمان ها رو تو این سایت جمع اوری میکنیم. بعضی رمان ها فقط جهت معرفی قرار میگیرن اگه قصد خوندش رو دارید در نظرات اعلام کنید تو به طور کامل قرار داده بشه. مارو با نظراتتون همراهی کنید
موضوعات
  • رمان ♥الف♥
  • رمان ♥ب♥
  • رمان ♥پ♥
  • رمان ♥ت♥
  • رمان ♥ث♥
  • رمان ♥ج♥
  • رمان ♥چ♥
  • رمان ♥ح♥
  • رمان ♥د♥
  • رمان ♥ذ♥
  • رمان ♥ر♥
  • رمان ♥ز♥
  • رمان ♥س♥
  • رمان ♥ش♥
  • رمان ♥ص♥
  • رمان ♥ض♥
  • رمان ♥ط♥
  • رمان ♥ع♥
  • رمان ♥غ♥
  • رمان ♥ف♥
  • رمان ♥ق♥
  • رمان ♥ک♥
  • رمان ♥گ♥
  • رمان ♥ل♥
  • رمان ♥م♥
  • رمان ♥ن♥
  • رمان ♥و♥
  • رمان ♥هــ♥
  • رمان ♥یــــ♥
  • نویسندگان
    آرشیو
    لینک های روزانه
    لینک های دوستان

    رمان استایل4

    1026 بازدید سه شنبه 21 بهمن 1393 رمان ♥الف♥,رمان استایل,
    لایک: نتیجــــه : 2 امتیــــاز توســـط 2 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 4


    استایل



    قسمت چهارم



    از جا بلند شدم، کیفم رو برداشتم و گفتم:
    - اونا برندهایی هستن که جایگاه خودشون رو به دست آوردن، ما تازه می خوایم برای خودمون جا باز کنیم، پس باید سریع باشیم و هر ماه حرف جدیدی برای گفتن داشته باشیم. باید به روز باشیم! باید همه سلیقه ها رو پوشش بدیم و علاوه بر اون تمامی لباس ها رو توی زیر مجموعه خودمون داشته باشیم، از مایو لباس زیر گرفته تا لباس رسمی و شب! من وقتی به آقای شایگان قول دادم برندش رو توی ترکیه برتر کنم این کار رو می کنم و می رم. همینطور که مجله امیرحسین توی ایران حرف اول رو می زنه ...
    شایگان از جا بلند شد و گفت:
    - بازم می گم، اومدن تو اینجا یه شانس بود برای من! واقعا به داشتنت می بالم .. 
    سرم رو به نشونه تشکر تکون دادم و رو به شاران گفتم:
    - راه بیفت دیره!!
    همراه شاران و آقا اسماعیل و سودابه خانوم راهی فروشگاه های بزرگ پارچه فروشی شدیم. کار ما خاص بود! قصد نداشتیم از پارچه های آماده چیزی بخریم، بلکه اونا موظف بودن پارچه های مد نظر ما رو فقط و فقط مخصوص خودمون تولید کنن و از اون پارچه به هیچ کس دیگه نفروشن. اینقدر کارمون طول کشید که وقتی خداحافظی کردیم و از فروشگاه بیرون اومدیم هیچ کدوم دیگه قدرت سر پا ایستادن رو نداشتیم. شاران که رسما می رفت توی در و دیوار! سوئیچ ماشین پدرش رو باز به سمت من گرفت و گفت:
    - عمرا اگه بتونم گاز بدم! خودت بشین!
    بی حرف سوئیچ رو گرفتم و نشستم پشت فرمون. آقا اسماعیل و سودابه خانوم بنده خدا رو به خونه هاشون رسوندم و با ناله رو به شاران گفتم: 
    - شاران جون احمدت پایه باش بپیچونیم بریم خونه بخوابیم. 
    با چشمای خمار شده اش نگام کرد و گفت:
    - هنوز از جونم سیر نشدم! مامان هر دو نفرمون رو می کشه!! برو خونه ما ... 
    پوفی کردم و مسیر خونه اونا رو پیش گرفتم. نوای غمگین ترکی توی ضبط بیشتر باعث خواب آلودگیم می شد. اینکه چه جوری سالم رسیدیم فقط و فقط کار خدا بود و بس!! خونه شاران اینا هم یه خونه ویلایی بزرگ دوبلکس بود. شاران در رو با ریموت باز کرد و من ماشین رو زیر سایه سایه بون تعبیه شده جلوی ساختمون پارک کردم و هر دو به طور پیاده شدیم. شاران تکیه اش رو داده بود به من و چشماشو بسته بود. ازدیدن قیافه اش خنده م گرفت. با شنیدن صدایی کنار گوشم پریدم بالا ...
    - مُرده؟!!
    سریع چرخیدم و با دیدن ساواش پشت سرم دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
    - ترسوندیم!!
    خندید، هیچ فرقی با قدیم هاش نکرده بود. هنوزم وقتی می خندید کل صورتش می خندید، هنوزم چشمای آبیش بارز ترین نقطه صورتش بودن و هنوزم موهای لخت مشکیش روی پیشونیش ولو بود. جلو اومد و گفت:
    - روژین!! بزرگ شدی ...
    ابرویی بالا انداختم و خواستم برم جلو که شاران بازومو چسبید و گفت:
    - ول کن اینو روژین منو برسون به اتاقم ...
    ساواش خندید و گفت:
    - اِ زنده است!!
    شاران بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:
    - دوست دخترات بمیرن الهی!! مگه جای تو رو تنگ کردم من؟
    ساواش غش غش خندید و گفت:
    - تو آدم نمی شی.
    بعد نگاه مهربون و گیراشو سر داد سمت صورت من و دستشو جلو آورد ... دستش رو فشردم و گفتم:
    - عوض نشدی!
    ابرویی بالا انداخت و گفت:
    - ده سال از آخرین باری که همو دیدیم گذشته ها! مطمئنی؟!
    مطمئن بودم، ساواش هنوزم همون نگاه رو داشت، همون لبخند رو داشت ، پس یعنی عوض نشده بود! قد و هیکل که ملاک نبود...

    همیشه از دیدن خنده ی این دو نفر شاد می شدم . چقدر دلم می خواست مثل شاران یه برادر داشته باشم .. یا حتی یه خواهر که وقتی دلم می گیره بی دغدغه باهاش حرف بزنم و مثل آدمای عادی براش گریه کنم . یا با هم دعوا کنیم و نیم ساعت بعد یادمون بره که اصلا سر چی قهر کردیم .. ! 
    دنیای خواهر برادرا خیلی قشنگ بود و این چیزی بود که پدر و مادر من و خیلی های دیگه این قشنگی رو ازمون گرفته بودن ! 
    ساواش به سمت من اومد و دستشو انداخت گردنم . خودمو کمی عقب کشیدم و اون به وضوح جا خورد . قبلا که همو می دیدم و جیک تو جیک بودیم من خیلی بچه بودم .. ! در ضمن روژین امروز هم نبودم . پس لزومی نداشت همه چیز بینمون مثل همون موقع ها باشه . 
    آخرین باری که منو ساواش با هم ملاقات داشتیم برمی گشت به ده سال پیش که من پونزده ساله بودم . توی اون سن و اوج جوونی خودمو یه دختر خوشگل تصور می کردم و تمام توجه های ساواشو به پای عشق می نوشتم . فکر می کردم تمام حس و فکر ساواش با منه و هزار و یک فکر دخترونه ی دیگه .. یه جورایی ساواش عشق اولم محسوب می شد ! چون از وقتی سیزده چهارده ساله بودم خیلی بهش فکر می کردم .. اما عشق اولی که توی بچگی رقم بخوره خیلی کم پایدار می مونه .. و دقیقا برای من همین طور بود .. من الان هیچ حسی بهش نداشتم .. 
    ساواش درو باز کرد و در حالی که لبخندشو روی لب نگه داشته بود کنار رفت و گفت :
    - first ladies

    رمانا
    سایت رمانا


    منم لبخند زدم . درست نبود ناراحتش کنم . دست شارانو کشیدم و گفتم :
    - برو تو دیگه .. 
    شاران غر غر کنون وارد خونه شد و گفت :
    - ای بابا .. از صبح تا حالا عین خر ازم کار کشیدی .. ! حالا هم این طوری .. ! یکم ملایمت داشته باش خب .. 
    ساواش خندید و گفت :
    - حالا انگار چه کار کردی .. ماشین ددی جونت که زیر پات بود دیگه .. ! دردت چیه .. ؟
    موقع گفتن این حرف انگار حرص می خورد . این مسئله کاملا توی صورتش موج می زد . همگی با هم وارد هال شدیم . الحق که خونه ی قشنگی داشتن . 
    با ورودمون به هال ، بابای شاران از جاش بلند شد و گفت :
    - به به .. ببین کی اومده ! 
    لبخندی زدم و دستشو که جلو اومده بود فشردم . شاران و ساواش لبخند ها و روحیه ی مهربونشون رو از پدرشون به ارث برده بود .. 
    - سلام عمو جون .. 

    رمانا

    - سلام دخترم ... خوبی ؟
    لبخندی زدم و تشکر کردم . بابای شاران ، عمو علی .. که یه رگ ترک و یه رگ ایرانی داشت . خیلی خوشتیپ بود و بالا بودن سنش اصلا به چشم نمی خورد . چهارشونه و قد بلند .. با چشمایی به رنگ شاران و ساواش و صورتی همیشه خندون و مهربون .. این خانواده منبع آرامش و سرزندگی بودن .. حتی توی بچگی هم به این همه خوبی غبطه می خوردم . 
    روی مبل نشستم . شاران هم خودشو پرت کرد روی مبل کناریم و ساواش هم روی یکی از صندلی های ست شده با مبلا که گوشه ی هال بودن نشست . تازه فرصت کردم اطرافم رو دید بزنم . تمام خونه با وسایل کلاسیک مبله شده بود . 
    یه هال بزرگ و مربع شکل که با مبل های سفید و کلاسیک تزیین شده بود . دیوار ها شیری رنگ بودن و تلویزیون بزرگ و ال ای دی به دیوار وصل بود . سمت دیگه هم که دقیقا مقابل در ورودی می شد ، تابلو فرش خیلی شیکی آویزون کرده بودن که ناخوآگاه نظر آدم رو به خودش جلب می کرد . 
    نگاهم به شاران افتاد که روی مبل خوابش برده بود . باباش به سمتش رفت و با لبخند لپشو کشید و گفت :
    - پاشو عزیز دل بابا .. ! مثلا مهمون داریا .. 
    رمانا
    شاران چشماشو باز کرد و گیج گفت :
    - هان .. ؟
    باباش خندید و سری تکون داد . این وسط خبری از مامان و خاله آلما نبود . احتمال دادم که سرشون یه جایی گرم شده و کلا مهمونی رو فراموش کردن . همیشه همین طور بودن . اون موقع ها هم تا همدیگه رو می دیدن بساط درد و دل راه می انداختن و تا ساعت ها از هم دل نمی کندن . حتی مدتی که خاله آلما ترکیه زندگی می کرد و مامان ایران ، مدام با هم در تماس بودن ! 
    ساواش سیبی از روی میز وسط برداشت و توی دست گرفت . بعد رو به من چشمکی زد و به شاران اشاره کرد .
    خنده ام گرفت . می دونستم می خواد چه کار کنه . این بازی بچگی هامون بود .. ! همیشه وقتی یکیمون حواسش نبود ، دوتای دیگه سیب و پرتقال یا چیزی مثل اینا رو برمی داشتیم و به سمت هم پرت می کردیم . همیشه هم این کارمون باعث می شد تنبیه بشیم . البته کسی جرئت نداشت به شاران حرفی بزنه و تنبیه ها مال ِ من و ساواش بود !
    داشتم به خاطرات قشنگمون فکر می کردم که با صدای داد شاران یه دفعه برگشتم به زمان حال . شقیقه شو گرفته بود و شروع کرد به ترکی داد و بیداد کردن . این وسط چند قطره اشکم ریخت . باورم نمی شد که به خاطر برخورد یه سیب کوچولو این قدر ناز کنه و اشکشم در بیاد .. ! ساواش خندید و خواست در بره که باباش با صدای محکمی که کم می شنیدم به ترکی گفت :
    - ساواش .. ! بچه شدی ؟ کی می خوای دست از این کارات برداری .. ؟
    ساواش اخم کرد . نگاهش چرخید روی صورت من که دایم از یکی به یه نفر دیگه نگاه می کردم . حالا هم خیره شده بودم به عمو علی و کاملا از این رفتارش متعجب شدم . فکر نمی کردم جلوی من ، همچین برخوردی با ساواش کنه .. ساواش هم این فکرو نمی کرد . فکش منقبض شد و بدون حرفی از جاش بلند شد و از هال خارج شد . 

    رمانا

    عمو علی به سمت شاران رفت و گفت :
    - عزیز بابایی خوبی ؟
    شاران لب برچید و از روی مبل بلند شد . مونده بودم من این وسط چه کار کنم . همون موقع صدای مامان و خاله آلما به گوشم رسید که داشتن به سمت هال می اومدن . با دیدن من و شاران لبخندی زدن و به سمتمون اومدن تا سلام و احوال پرسی کنیم . مامان از کارا پرسید و من بهش گفتم که خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت .
    شاران در حالی که کیف و کتشو توی دست گرفته بود و یه دست دیگه اش روی سرش بود ، گفت :
    - بریم اتاق من .. 
    بدون حرف دنبالش راه افتادم و به سمت اتاقش رفتیم . یه راهروی بلند اتاق خواب ها رو از هال و ناهار خوری جدا می کرد . آشپزخونه هم به صورت جداگونه یه سمت ِ دیگه ی خونه و پشت سر ناهار خوری قرار داشت . کلا مشخص بود که نقشه کش می خواسته یه فضای گرم و در عین حال بسته طراحی کنه که هر چیزی جای خودش و دور از بقیه مکان ها باشه . 
    شاران توی راه هی به ساواش غر می زد :
    - پسره ی بی شعور یه ذره هم عقل نداره ! فکر می کنه هنوز دوسالشه .. اگه سیب می خورد توی چشمم چی .. ؟ 
    نشگونی از بازوش گرفتم و گفتم :
    - اون موقع ها رو که گونی گونی پرتقال می زدی توی سر و صورتش یادت رفته .. ؟ اون بیچاره با این که بچه بود از این مسخره بازیا در می آورد .. ؟ 
    شاران هیچی نگفت و فقط یه چشم غره بهم رفت . لبخندی زدم و به راهم ادامه دادم . 
    ته راهرو دو تا در قرار داشت که حدس زدم یکی اتاق شاران و اون یکی اتاق ساواش باشه . بین در دو تا اتاق هم آکواریوم خوشگلی قرار داشت و پر از ماهی بود . با لذت به آکواریوم خیره شدم و گفتم :
    - این چه قشنگه شاران . 
    شاران سری تکون داد و وارد اتاق شد . منم چند دقیقه ای مشغول دیدن آکواریوم شدم و بعد رفتم توی اتاقش . 
    اتاقشو قبلا وقتی که با اسکایپ حرف می زدیم دیده بودم . هر چند به لطف اینترنت پرمحدود و بدون سرعت خیلی هم واضح نبود اما آشنایی کم و بیشی با مدل اتاقش داشتم . دیوار ها با کاغذ دیواری بنفش تیره پوشیده شده بودن و یه تخت یک و نیم نفره درست وسط اتاقش قرار داشت . کلی هم عروسک مقابل تختش و توی قفسه های چوبی گذاشته بود و بینشون چندتایی هم کتاب به چشم می خورد . یه طرف دیگه دری بود که می دونستم سرویس بهداشتیه و کنار در هم میز آرایشی بزرگ و سفید رنگی بود که پر بود از عطر و اسپری و رژ و لاک .. 
    روی صندلی لوازم آرایشش نشستم و به اون که روی تخت لم داده بود خیره شدم . می خواستم یه چیزی ازش بپرسم اما شک داشتم . بالاخره دلمو به دریا زدم و گفتم :
    - شاران .. 
    بی حوصله گفت :
    - هوم .. ؟
    - تو مگه ساواشو دوست نداری .. ؟
    سری به نشونه ی آره تکون داد . گفتم :
    - پس چرا ازش دفاع نکردی .. ؟ چرا می ذاری با این سنش از بابات حرف بشنوه .. اون که فقط باهات شوخی کرد . مطمئنا اگه تو اونقدر شلوغش نمی کردی باباتم عصبانی نمی شد .. ! 
    شاران گفت :
    - خب دردم گرفت .. ! 
    به همین جمله اکتفا کرد . جواب هیچ کدوم از سوالایی که من ردیف کردم هم نداد . دیگه بحثو ادامه ندادم و گفتم :
    - خب .. زود لباس عوض کن و بیا .. من میرم توی هال .. 
    از اتاقش خارج شدم و دوباره به هال برگشتم . اما هنوز اثری از ساواش نبود . بدون این که زیاد جلب توجه کنم ، از خونه زدم بیرون و رفتم توی حیاط . حیاط خیلی قشنگ و باصفایی داشتن . خیلی قشنگ تر از اون باغچه ی کوچولوی خونه ی مامان .. ! 
    کمی قدم زدم و روی یکی از صندلی ها نشستم و خیره شدم به درختا و گل و گیاه های روبروم . چند لحظه ای به همین حالت گذروندم که صدایی باعث شد به خودم بیام :
    - تو آسمونایی .. 
    ساواش بود . روی صندلی کناریم نشست و مثل من زل زد به روبرو . دستشو زده بود زیر چونه اش و متفکر بود .. 
    - اتفاقا روی زمینم .. 
    و زیر لب اضافه کردم :
    - دردم از همینه .. 
    برگشت به سمت من و لبخندی زد . حس کردم ناراحته .. بعد از چند لحظه گفتم :
    - ساواش .. ؟
    - هوم .. ؟
    - خوبی ؟
    - اوهوم .. 
    چند لحظه مکث کردم و بعد گفتم :
    - تو ناراحت شدی که بابات اون طوری گفت جلوی من .. ؟ باور کن من .. 
    سری تکون داد و با ته خنده ای گفت :
    - نه بابا .. راحت باش .. من عادت کردم به لوس بازی های شاران و حرفای بابا .. 
    حس کردم دوست داره حرف بزنه . تا حالا این روی ساواش رو ندیده بودم .. پس حق داشت .. ! چندانم مثل بچگیاش نبود . مشخص بود که خیلی دغدغه زیر خنده های بلند و صورت مهربونش پنهون کرده .. 
    - دو سال پیش سر همین لوس بازیاش باعث شد از خونه برم .. چرا .. ؟ چون با یه پسر بی لیاقت دوست شده بود و من یکی زدم تو گوش پسره .. پسر ِ مشخص بود چقدر گند و مزخرفه .. آمارش رو داشتم . اما شاران این قدر لوس بار اومده و روی اعصاب من رفت ... ، که منم جمع کردم و از این عمارت رفتم توی یه آپارتمان صد متری .. بدون هیچ پشتوانه ای .. همه هم منو مقصر می دونستم که دل تک دختر و نازپروردشونو شکوندم .. !
    با بهت گفتم :
    - منظورت احمده .. ؟
    - نه .. از این یکی خبری ندارم .. مثل اینکه دوستش داره اما من تا حالا ندیدمش .
    پوزخندی زد و ادامه داد : 
    - دیگه طبق خواسته اش توی زندگیش دخالت نمی کنم .. 
    دوباره به روبروم خیره شدم و رفتم توی فکر . 
    یکی مثل شاران ، ساواش رو داشت و قدرشو نمی دونست و یکی مثل من از بی کسی چه زندگی پر فراز و نشیبی داشتم .. ! 
    به ساواش حق می دادم . شاران بزرگ شده بود ولی فقط سنش بالا رفته بود . هنوزم همون شاران کوچولو بود که تا یه قطره اشک می ریخت ، خون باباش به جوش می اومد . اما اصلا انتظار نداشتم با این رفتارای بچه گونه تا این حد ساواشو برنجونه و ساواش همچنان دوستش داشته باشه و سر به سرش بذاره .. ! دنیای خواهر برادری بود دیگه...
    با ضربه نسبتا محکمی که روی پام خورد پریدم بالا و نگامو دوختم به ساواش که ضربه رو زده بود. بازم کل صورتش می خندید، نگاه متعجبم رو که دید قهقهه ای زد و گفت:
    - کجایی تو؟!! به شاران فکر می کنی یا تو ذهنت داری فکر می کنی من خیلی بدبختم و دلت برام سوخته؟
    واقعا به کدومش؟!! خوب به هیچ کدوم ... همونطور پا روی پا انداختم و گفتم:
    - هیچ کدوم! چرا فکر می کنی بدبختی؟!
    روی میز گرد جلومون یه بسته سیگار و یه زیر سیگاری بود، برش داشت، یه نخ بیرون کشید و گفت:
    - من اینطور فکر نمی کنم، تو نگاه تو یه همچین چیزی رو دیدم. 
    بی توجه نگامو دوخته بودم به پاکت سیگار، دلم یه نخ می خواست. انگار فهمید که پاکت روگرفت به طرفم، بی تعارف گرفتم و با دو انگشت ضربه آرومی به نشونه تشکر پشت دستش زدم که لبخند رو به لبهاش نشوند. سیگاری در آوردم و گفتم:
    - اصلا تو این فکرا نبودم، هیچ وقت به بدبختی های کسی فکر نمی کنم ... هرکس برای خودش دلسوزی کنه کافیه! هیچ کس نمی تونه برای کسی غصه بخوره! اینو مطمئن باش ... 
    فندکش رو جلو آورد، سیگار رو گذاشتم گوشه لبم و روشنش کردم. پکی که زدم صورت ساواش بین دود گم شد، ولی صداش رو واضح می شنیدم:
    - کی به تو اجازه داده اینقدر عوض بشی؟!
    خندیدم و گفتم:
    - باید اجازه می گرفتم؟!؟...
    بی توجه به سوالم پکی به سیگار خودش زد و گفت:
    - ایران تنها زندگی می کنی؟!
    زل زدم به دودم که می رفت سمت آسمون شب و تکرار کردم:
    - تنها.!

    آهی کشید و گفت:
    - می دونی که تقریبا همدردیم ، خونواده داریم ولی انگار نداریم.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    - آره یه جورایی.!
    سیگارش رو توی زیر سیگاری تکوند و گفت:
    - از بابات چه خبر؟!!
    پک محکم تری به سیگارم زدم و گفتم:
    - بگم بی خبر که دروغ گفتم! ولی خبرام هم چندان جالب نیستن ...
    تکیه داد به پشتی صندلی و گفت:
    - هنوز با همون دختره است؟!
    عجیب نبود که همه چیز رو می دونست، وقتی ایران بود بابا ول کرد رفت، همه فهمیدن چرا رفت! آبروی ما همه جا رفت، پیش همه، توی همه خونه ها، توی محله ، حتی گاهی فکر می کردم توی کل شهر! برعکس اون من خم شدم به سمت جلو و گفتم:
    - پس فکر کردی ولش کرده؟! زنشه ها! سو استفاده ای نیست که ازش نکرده باشه، ولی بابای من عقلش پاره سنگ بر می داره. نمی فهمه! کور شده ...
    پوزخند زد، پوزخند به صورتش نمی یومد، به چشمای همیشه خندونش نمی یومد ...
    - عاشقه خوب!
    - هه!
    هه صدایی بود که ناخوداگاه از حنجره م خارج شد. واقعا هم هه داشت! عشق به دختری که بارها بهت ثابت کرده خودت و شخصیتت پشیزی ارزش ندارین و فقط پولته که مهمه عشقه؟!! نه خریته! بعضی عشقا عشق نیستن، اینقدر واضح خریتن که خود طرف هم می فهمه اما دوست داره خر باشه. خوب باشه! این خر بودن گوارای وجودش!!...



    - شنیدم داری طراحی می کنی اینجا ...
    نفس عمیقی کشیدم، ته سیگارم رو که خاکستر شده بود پرت کردم توی زیر سیگاری و گفتم:
    - تقریبا!
    - موفقی ... خوشحالم برات!
    - ممنون ! خودت چی؟!
    - تو نمایشگاه اتومبیل کار می کنم، البته مال خودم نیست ، مال دوستمه. 
    لبخندی زدم و گفتم:
    - ساواشی که من می شناختم میتونه خیلی زود یکیشو برای خودش داشته باشه. 
    باز پوزخند زد، از همونایی که بهش نمی یومد. اینبار همراه شد با یه آه کوتاه و گفت:
    - ساواشی که می شناختی خیلی وقته دیگه اون ساواش نیست ...
    هنوز جوابی نداده بودم که در خونه باز شد و صدای شنگول شاران بلند شد:
    - بچه ها بیاین شام ...
    ***
    - الو روژین جان، پس می یای دیگه؟
    همینطور که سر کمد لباسای محدودم رو زیر و رو می کردم گفتم:
    - الان راه می افتم. 
    گوشی رو قطع کردم انداختم روی تخت و بالاخره تنها لباسی که برای باقی مونده بود رو بیرون کشید، شلوار جین تنگ روشن به همراه بلوز چسبون صورتی روشن. یه کاپشن پف دار سفید هم دستم گرفتم که اگه سردم شد تنم کنم. خیلی وقت نداشتم، سریع کیف دستی صورتیم رو برداشتم و کفشای عروسکی صورتیمو هم پا کردم و زدم از اتاق بیرون. مامان نبود ، من وقت برای نوشیدن قهوه هم نداشتن. صبح با صدای زنگ شایگان از خواب بیدار شدم. طراح الگو چند تایی از لباسا رو طراحی کرده بود و حالا باید می رفتیم با آقا اسماعیل و سودابه خانوم بررسیشون می کردیم. سر سری یه لیوان آب میوه از داخل یخچال برداشتم نوشیدم و به سرعت زدم از خونه بیرون. تنها آرایش صورتم یه رژ لب صورتی مات بود. وقت نکردم حتی یه آرایش درست و حسابی بکنم! با صورت پف آلود و موهای ریخته روی شونه داشتم می رفتم فروشگاه. اما خیلی هم بد نبودم! با یه تاکسی خوم رو به فروشگاه رسوندم و وارد شدم. با دیدن کارگرهایی که اونجا مشغول کار بودن خوشحال شدم. خدا رو شکر اینجا داشت دچار تحولاتی می شد. شایگان که خودش بالای سر کارگرها بود با دیدن من سریع جلو اومد و گفت:
    - سلام روژین جان ممنون که اومدی. 
    سری تکون دادم و گفتم:
    - بقیه اومدن ... 
    با دست به سمت اتاق ته فروشگاه اشاره کرد و گفت:
    - آره همه منتظر تو هستن.
    بی حرف اضافه راهم رو کشیدم و رفتم سمت اتاق. شایگان تند تند دنبالم توضیح می داد. 
    - باید کم کم تابلو و بیلبورد و عوض می کردیم اینه که با خودم گفتم از چند تا از مدلا استفاده کنیم. بهراد و شاهین که صد در صد باید باشن، پیشکسوتن بالاخره! از دخترا هم ملیکا رو انتخاب کردم.
    صورت ملیکا اومد تو ذهنم، همون دختر کشیده و لاغر ، با چشمای غمگین. شایگان ادامه داد:
    - اسم فروشگاه رو هم گذاشتم شایگان .
     وصیت پدربزرگ بود...
     حالا برای تابلو از طراح الگو خواستم طودتر لباسای بهراد و شاهین و ملیکا رو حاضر کنه. بنده خدا شب نخوابید !! همه الگوها رو اماده کرده، خیاط ها هم سریع لباسا رو اماده می کنن و ان شالله تابلو و می دیم برای طراحی. ابرویی بالا انداختم و بدون اینکه چیزی در جواب نطق بالا بلندش بگم رفتم توی اتاق طراحی و دوخت. به این فکر می کردم که وقتی کار برند شایگان بگیره ، کم کم این اتاق چهل متری تبدیل به یه کارگاه خیلی بزرگ با کلی خیاط می شه. من جایی شایگان ذوق داشتم. به همه سلام کردم و هجوم بردم سمت الگوها که رو میز بود و آقا اسماعیل و سودابه خانوم داشتن بررسیشون می کردن. یکی یکی الگوها رو برداشتم و نگاه کردم، هنوز برای سایز مشخصی کشیده نشده بود فقط یه طرح کلی بود. به نظر همه درست و به جا می یومدن، آقا اسماعیل و سودابه خانوم هم تاییدشون کردن. الگوها رو گذاشتم روی میز و گفتم:
    - آقای شایگان بهترین کار اینه که خودتون با تولیدی پارچه تماس بگیرین و بگین یه سری از پارچه ها رو سریع تر می خوایم. سودابه خانوم بهتون می گن پارچه های این لباسایی که طراحی شدن کدوما هستن تا بهشون بگین. 
    شایگان سری تکون داد و همراه سودابه خانوم از اتاق رفتن بیرون. رفتم سمت آقا اسماعیل و گفتم:
    - الان نیاز به اندازه ها داریم فکر کنم! چون اندازه هایی که توی پورتفولیو هم ثبت شده ممکنه خیلی هم به روز نباشه! از این مدل ها نمی شه انتظار به روز بودن رو داشت ...
    تاید کرد و گفت:
    - موافقم، بهتره باهاون تماس بگیرین بیان که اندازه هاشون رو بگیریم. اینجوری به محض رسیدن پارچه کار دوخت رو شروع می کنیم و معطلی نداریم. 
    حق با آقا اسماعیل بود، رفتم سمت تلفنم. تنها شماره ای که از اون گروه داشتم بعد از شایگان شماره اردوان بود. باید با اردوان هماهنگ می کردم تا بچه ها رو به خصوص بهراد چموش رو سر ساعت مقرر بیاره فروشگاه. شماره اردوان رو آوردم اسمش رو لمس کردم و از آقا اسماعیل فاصله گرفتم. هنوز بوق دوم به سوم نرسیده بود که جواب دادم:
    - جانم روژین جان!؟
    باید سر فرصت برای صمیمیت یه دفعه متولد شده این آقا هم فکری می کردم. سعی کردم صدام از همیشه جدی تر باشه. 
    - آقای رضایی ... 
    توی سلام پیش دستی کرد، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    - سلام ، آقای رضایی، یه زحمتی براتون داشتم. می خواستم تا یک ساعت دیگه آقای کاویان و بهراد و ملیکا رو همراه خودتون بیارین فروشگاه. خواهشاً سریع ...
    متعجب گفت:
    - چیزی شده؟!
    - نخیر، می خوایم اندازه هاشون رو بگیریم ، برای دوخت لازمه. بازم تکرار می کنم یک ساعت دیگه اینجا باشین ... 
    اجازه ندادم بازم حرف بزنه که بخوام شاهد صمیمیت بیشترش باشم، با یه خداحافظی سرهم بندی شده قطع کردم. همون لحظه شایگان و سودابه خانوم هم برگشتن و گفتن پارچه ها هم اوکی شده. نفسی از سر آسودگی کشیدم، خدا رو شکر همه کارها داشت به خوبی سپری می شد. 
    ***
    همین که از در اومدن تو حضورشون رو از صدای شاهین تشخیص دادم:
    - اینجا چه خبره؟!! این همه بریز بپاش؟!
    و صدای هیجان زده اردوان:
    - فکر کنم قراره تغییرات اساسی اینجا رخ بده ها! اینا همش از برکت حضور روژینه..

    رمانا
    نچرخیدم، توجهی هم نکردم، حواسم رو داده بود به کارگرهایی که مشغول نصب استیج روی زمین بودن. وقتی اردوان مخاطب قرارم داد ناچراً نیم چرخی به سمتشون زدم:
    - خسته نباشی روژین جان ... 
    خط کشی که دستم بود و مخصوص کار کارگرها بود رو گذاشتم کنار بقیه وسایلشون، نیم قدمی بهشون نزدیک شدم، شاهین و بهراد کنار هم ایستاده بودن و ملیکا کمی عقب تر از اون دو، اردوان هم به فاصله چند قدمی از من. جلوش ایستادم، سرم رو کمی کج کردم و گفتم:
    - آقای رضایی، خوشحال می شم اگه منو رضایت صدا کنین ...
    پوزخندی که نشست کنج لب شاهین رو دیدم، همینطور نگاه یخی و مات بهراد رو، این وسط انگار فقط ملیکا بیخیال به ما خیره شده بود. اردوان سعی کرد خیط شدین فجیعش رو بندازه رو دنده شوخی و مسخره بازی:
    - رضایی و رضایت با هم قاطی می شه ها! از شانس خوبمون فامیلی هامون شبیهه ،پس چه بهتره که همه من و شما رو به اسم صدا بزنن. 
    ابرویی بالا دادم و گفتم:
    - همین که شما رو به اسم کوچیک صدا کنن مشکل حل می شه!
    بعد هم بی توجه به اینکه بازم می خواست برام نطق کنه راهمو کشردم سمت اتاق و گفتم:
    - از این طرف لطفاً بچه ها ... 
    یکی یکی به سمت جایی که گفتم رفتن . سودابه خانم و آقا اسماعیل روی صندلی هایی نشسته بودن و برگه هایی هم جلوشون بود تا اندازه ها رو بنویسن . خواستم از اتاق خارج بشم که شایگان روبروم ایستاد و گفت :
    - روژین جان ...
    نگاه اردوان که گوشه ای ایستاده بود چپ چپ شد .. با شایگان مشکلی نداشتم .. ! اون مثل اردوان سعی نمی کرد بیخودی خودشو نزدیک کنه و سو استفاده ... ! 
    - بله .. ؟
    - لطفا اندازه های بهرادو خودت بگیر .. 
    دستی به ته ریش چند روزه اش کشید و ادامه داد :
    - البته اگه زحمتی نیست . آخه سودابه خانم و آقا اسماعیل مشغولن .. 
    سری به نشونه ی باشه تکون دادم و روی یکی از صندلی ها نشستم . کاغذ های که جدول اندازه گیری توشون بود رو هم از روی میز برداشتم و مقابلم گذاشتم . متری هم کنار دستم گذاشتم و به بهراد که گوشه ای ایستاده بود و دستاشو توی جیب شلوار کرده بود اشاره کردم که جلو بیاد . نگاه خشمگینی بهم انداخت و قدم از قدم برنداشت .
    پوفی کشیدم و گفتم :
    - سریع تر لطفا .. من بیکار نیستم !
    شایگان دستی روی شونه ی بهراد گذاشت و گفت :
    - بهراد جان خانم رضایت کار دارن . یکم زودتر خواهشا . 
    بهراد بدون این که جوابی به شایگان بده یا نگاهی بهش بندازه جلو اومد و مقابل میزم ایستاد . از روی صندلی بلند شدم و مترو توی دست گرفتم . نگاهی به جدول انداختم . باید از گردن شروع می کردم . جلو رفتم و مقابلش ایستادم . نگاهش دیگه خشمگین نبود و سعی می کرد بی تفاوت باشه . سر متر رو از جلو روی قسمت فرورفته ی زیر گردنش قرار دادم و دستمو دور گردنش تاب دادم و مترو پیچیدم دور گردنش . انتهایی ترین نقطه که به سر متر رسید رو خوندم و توی جدول یادداشت کردم . 
    حالا نوبت سرشونه بود . ابتدای مترو انتهای گردنش گذاشتم و از جایی که ماهیچه ی کناری گردن شیب پیدا می کنه تا جایی که سر بازوش رو اندازه گرفتم . 
    صورتش دیگه خشمگین نبود .. ! احتمالا فکر می کرد عاشق عضلات هیکلشم و می خوام به بهونه ی اندازه گیری ... ای خدا .. حالا هم که دیده بود من اصلا دستم به بدنش نمی خوره حسابی تعجب کرده بود .. ! با این فکر براش افسوس خوردم .چرا فکر می کرد از همه برتره و همه براش می میرن .. ؟ 
    کارور پشت و جلو ، اندازه ی بازو ، دور سینه ، قد سینه و اندازه ی بالا تنه و دستاشو هم نوشتم . نفس کشیدنش عصبی شده بود . چند دقیقه ای که گذشت با حرص گفت :
    - تموم شد ؟
    نگاهمو دوختم توی نگاه سیاهش . هنوزم از نگاه کردن به فک مستطیلیش امتناع می کردم . دوست نداشتم چشمم بهش بیفته . 
    - نخیر تموم نشده .. اگه حوصله نداری می تونی بری یکی دیگه رو انتخاب می کنیم .. ماشاالله تعدادتون کم نیست .. 
    پوزخندی روی لبش نشست و دستشو کرد توی جیبش . با جدیت گفتم :
    - اون جایی که سوپر مدل صدات می کردن بهت یاد ندادن موقع اندازه گیری دستاتو از جیبت در بیاری .. ؟
    نگاهش دوباره رنگ خشم گرفت . اما برام اهمیتی نداشت . هر چقدرم که مغرور و از خود راضی و بداخلاق باشه موقع کار باید بتونه با شرایط دیگران کنار بیاد . هر چند سوپر مدل بود اما مطمئنا توی همچین گروه هایی مقام لیدر و طراح و کسی که گروه رو از لحاظ مالی ساپورت می کنه ، بالاتره .. 
    - در ضمن .. 
    نگاه گذرایی به صورتش انداختم و گفتم :
    - نمی دونم تا چه حد سیگار و مشروب استفاده می کنی .. اما توی این مدت باید هر دو ترک بشن .. یعنی برای هر سه تاتون .. هم به پوست و هم به هیکلتون و صد البته دهان و دندون آسیب می زنه و من با این آسیبا کنار نمیام .. ! - دیگه داری زیاده روی می کنی .. زندگی شخصیمه .. خودم می دونم چطور درستش کنم .. 
    پوزخندی زدم و گفتم : 
    - اِ .. ؟ پس دیگه به گروه و این حرفا نیاز نداری .. این گوی و این میدان .. خودت با پشتوانه ی خودت برو جلو ببین به کجا می رسی .. 
    تمام عضلات صورتش منقبش شدن . پوفی کشید و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم . توجهی نکردم و به کارم ادامه دادم . تقریبا تمام قسمت های لازم رو اندازه گرفته بودم که آقا اسماعیل گفت :
    - دخترم .. دور مچ توی جدول جا افتاده . اونم اندازه بگیر و پایین برگه یادداشتش کن . بهش نیاز داریم . 
    دستشو بی هیچ حرفی جلو آورد . یه پیرهن آستین بلند و استرج پوشیده بود . بدون این که نگاهی بهش بندازم ، در حالی که داشتم فکر می کردم که چه چیز دیگه ای توی این جدول جا افتاده ، گفتم :
    - آستینتو بکش بالا . 
    آستینشو بالا کشید و منتظر شد . چند دقیقه ای طولش دادم و بعد دوباره مقابلش ایستادم . مترو دور دستش پیچیدم و گفتم :
    - دستتو مشت کن . 
    همون کاریو که گفتم انجام داد . در حالی که اندازه رو یادداشت می کردم ، با صدای بلندی رو به شایگان گفتم :
    - آقای شایگان این جدول نامرتب و نصفه نیمه رو کی تنظیم کرده .. ؟ دور بازو هم توش نوشته نشده .. 
    شایگان لب باز کرد که حرفی بزنه اما فقط به لبخندی نیم بند اکتفا کرد و چند لحظه بعد گفت :
    - معذرت روژین جان .. یکم کارا عجله ای شد تو به بزرگواری خودت ببخش . 
    به سودابه خانم و آقا اسماعیل هم یادآوری کردم که دور بازو هم اضافه کنن . گویا هنوز کارشون تموم نشده بود و متوجه نبودن دور بازو توی جدول نشدن . 
    مترو روی بازوش قرار دادم چند لحظه فکر کردم . بعد مچشو گرفتم و دستشو خم کردم . وقتی دستش از آرنج خم شد بهش گفتم :
    - سه تا از انگشتاتو ببند .. 
    همین کارو کرد . برجسته ترین قسمت بازوشو اندازه گرفتم و یادداشت کردم . نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
    - تموم شد .. 
    بعد هم پشت میزم نشستم . وقتی خواست بره گفتم :
    - آقای بهداد .. 
    برگشت و زل زد توی چشمام . خودمو مشغول با کاغذ ها نشون دادم و گفتم :
    - عضلات بازو رو که فراموش نکردی .. ؟ در ضمن باید توی این مدتی که تا عکاسی اولیه وقت داری کمی هم لاغر تر بشی . هیکلت اصلا به مدلای دیگمون نمی خوره .. 
    دوباره از چشماش آتیش زد بیرون و گفت :
    - اونا هیکلشون رو تغییر بدن . من وزنمو تغییر نمیدم ! 
    شایگان که دید انگار داره کار به جاهای باریک می کشه جلو اومد و تکیه داد به میزم :
    - چیزی شده بچه ها .. ؟
    اشاره ای کردم به بهراد و نگاهمو چرخوندم روی شایگان :
    - بله .. متخصص تغذیه که ندارین .. ! باشگاه هم که خبری نیست .. این آقا از نظر من مناسب بیل بُرد و تبلیغات اولیه نیست .. تنها در صورتی می تونیم ازش استفاده کنیم که وزنش کم بشه .. 
    شایگان هم خمی به ابروش انداخت و گفت :
    - روژین جان ما به جز بهراد از هیچ کدوم اونا نمی تونیم استفاده کنیم .. ! 
    پوزخندی روی لب نشوندم و گفتم :
    - چرا .. ؟ چون خودتون هم می دونید که مدلای شرکت مثلا بوکرزتون به درد نمی خورن و از بین اون همه مدل ، تنها سه تاش .. احتمالا بتونه کمی مشتری و طرفدار جلب کنه ! 
    شایگان نفسشو داد بیرون و سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه . بهراد که دیگه کاملا عصبی شده بود ، چشماشو ریز کرد و با لحن بدی گفت :
    - ببین جوجه .. نمی تونی با این شرایط کار کنی هِری .. برو هر وقت چهار کلوم از مدلینگ یادت دادن برگرد ، صحبت می کنیم با هم .. ! 
    نگاهمو تیز کردم توی چشماش و گفتم :
    - اِ .. ؟ این طوریاس .. ؟ خیلی خب .. 
    رو کردم به شایگان و اردوان که حالا بهمون نزدیک شده بود و ادامه دادم :
    - شما هم برید طراح پیدا نکنید .. گناه که نکردم .. ! لطف کردم از سفر و تفریحم گذشتم و اومدم .. و تازه دارم خودمو موقعیتم رو به خطر می اندازم .. ! 
    کیفمو از روی میز برداشتم و خواستم برم که شایگان دستمو کشید :
    - روژین جان .. صبر کن .. 
    دستشو پس زدم و در حالی که نگاه متعجب سودابه خانم و آقا اسماعیل و ملیکا و شاهین رو روی خودم حس می کردم از اتاق خارج شدم . پوزخندی روی لبم جا خوش کرده بود .. حالا برن و یکی مثل من پیدا کنن .. ! یا این که یکی از طرح های منو بپوشونن تو تن اون مدلای مسخره شون تا خوب حالشون رو بگیرم ... !
    خواستم از فروشگاه خارج بشم که با ساواش سینه به سینه شدم . قدمی به عقب گذاشتم و پوزخندمو کنار زدم . لبخندی روی لب نشوند و گفت :
    - سلام خانم کوچولو .. شاران گفته بود بدون ماشین رفتی .. گفتم افتخار شوفریتونو بدین به بنده اجازه بدید برسونمتون خونه .. 
    صدای شایگان رو از پشت سر می شنیدم که ازم می خواست بایستم . اما بدون این که برگردم و نگاهی بهش بندازم ، با لبخند از ساواش تشکر کردم و سوار ماشینش شدم . شایگان هم نا امید و با اخمی غلیظ به مسیر ِ رفتن ما خیره شد .. 
    - چی شده .. ؟ چرا این قدر با عصبانیت زدی بیرون .. ؟
    دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم با یه بازدم عمیق خودمو آروم کنم .. 
    - هیچی .. مدلای تازه به دوران رسیدشون لایق طراحی هایی نیستن که من با جون و دل می کنم .. ! بهتره برن یه جوجه طراح ترکی پیدا کنن و کارشونو با همون راه بندازن .. 
    ساواش لبخندی زد و گفت :
    - من اصلا فلسفه ی کار کردن تو رو نفهمیدم .. ای بابا .. اومدی دو روز تفریح کنی .. کار واسه چیته .. ؟ اونم به قول خودت با آدمایی که دارن از تو استفاده می کنن .. 
    - من کارمو دوست دارم ساواش .. تمام زندگیم شده طرح و پارچه .. 
    ساواش خندید ... چند لحظه بعد با صدایی جدی گفت :
    - درکت می کنم .. من و تو مثل همیم .. منم اگه چند روز کار نکنم نمی تونم ادامه بدم .. 
    بعد از مکثی کوتاه .. ، با صدایی که لحنش تغییر کرده بود و کمی حالت غم داشت ، گفت :
    - آدمای تنها واسه فرار از تنهایی و فکر و خیال ترجیح می دن تا می تونن از خودشون کار بکشن .. 
    به بیرون خیره شدم و گفتم :
    - من اما تنهاییمو دوست دارم . این که خودم باشم و دنیای خودم .. کارم هم تمام زندگیمه ... 


    رمانا

    - من این جا کلی طراح و مدل و گروه مدلینگ می شناسم .. گروه هایی که در سطح جهانی شناخته شده ان و هر وقت لب تر کنی می تونن استخدامت کنن .. این گروه های ایرانی خیلی کم موفق می شن .. ! 
    سکوت کردم تا به حرفاش فکر کنم . بد هم نمی گفت .. اگه من داشتم با این گروه کار می کردم ، تنها به موفقیت خودشون فکر می کردم نه به شهرت خودم .. چون به هر حال بعد از شش ماه مجبور بودم برگردم و بشم همون روژین رضایت .. 
    کلافه بودم . دوست داشتم از اون گروه یه گروه ناب بسازم .. نه به خاطر خودم .. بلکه برای این که همیشه پیش خودم یه تجربه ی فوق العاده ی کاری داشته باشم که بهش افتخار کنم .. اما تا این وضعیت توی اون گروه برقرار بود نمی تونستم برگردم .. 
    باید با من و شرایطم کنار می اومدن .. ! این تنها راه برگشتم بود .. ! 
    صدای زنگ گوشیم بلند شد . ساواش نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت :
    - لابد همین لیدره اس .. حالا می خواد کلی حرف بزنه که خانم خانما راضی بشی و برگردی .. 
    در جوابش گفتم :
    - با حرف درست نمیشه .. باید عوض بشن و تبدیل بشن به چیزی که به صلاحشونه .. 
    گوشیمو از توی کیفم در آوردم و نگاهی بهش انداختم . شایگان بود . رد زدم و دوباره به بیرون خیره شدم .. الان وقت صحبت کردن نبود .. فعلا باید یه گوشمالی حسابی به مدلاش می داد...!
    این که تا آخر مجلس رو چطور سپری کردم رو خودم هم درست به یاد ندارم ، فقط می دونم به کمک ساواش و شاران و احمد برگشتم خونه و مامان منو جلوی در ازشون تحویل گرفت و به زور منو تا اتاقم کشید. ولو شدم روی تخت و چشمامو بستم ، مامان تک تک لباس هامو عوض کرد و می شنیدم زیر لب با خودش حرف می زنه و یه سری چیزایی میگه که درست نمی فهمیدم ، دوست داشتم غر بزنم ، دوست داشتم جیغ بزنم ، دوست داشتم خیلی کار هایی که تا امروز خیلی سال می شد نکرده بودم رو بکنم ، ولی نمی شد چون اصلا انرژی نداشتم. فقط می خواستم بخوابم، مامان هم بعد از اینکه خیالش راحت شد من خوابیدم رفت از اتاق بیرون و در رو بست ...
    صبح با نوازش دستی توی موهام چشمامو باز کردم و مامان رو نشسته لب تختم دیدم، چشمامو کمی ریز کردم و گفتم:
    - صبح شده ؟
    مامان لبخندی زد و گفت:
    - ساعت خواب! لنگ ظهره ...
    با بی حوصلگی پتو رو کنار زدم و نشستم لب تخت ، سرگیجه خفیفی که داشتم به خاطر زیاده روی شب گذشته بود. سرم رو چند بار تکون دادم و بلند شدم ... مامان هنوز هم داشت نگام می کرد، بی توجه بهش از اتاق رفتم بیرون ، همینطور که داشتم وارد سرویس بهداشتی می شدم صداش بلند شد :
    - برات صبحانه گذاشتم ، بیا داخل آشپزخونه ....
    رفتم تو و در رو بستم. می شناختمش، حالا می خواست بشینه باهام حرف بزنه، اون زمانی که دخترش بودم و هنوز مادرم بود این عادت رو داشت ، می دونستم که هنوز هم داره. دست و صورتم رو شستم و بیرون رفتم، پشت میز منتظرم بود، با اینکه حوصله حرف زن باهاش رو نداشتم ولی گرسنه ام بود، پس رفتم نشستم و مشغول خوردن صبحانه م شدم. هنوز لقمه اول رو نخورده بودم که شروع شد:
    - دیگه بعد از گذشت اینهمه سال دختر خودم رو خوب می شناسم ، روژین ، عزیزم ... تو عادت به زیاده روی نداری ، مگه اینکه مشکلی پیش بیاد برات ... چیزی شده؟ می خوای حرف بزنیم؟
    کل حرفی که می تونستم بهش بزنم یه پوزخند بود که تلخیش تا ته وجودش رو سوزوند، سرش رو زیر انداخت و گفت:
    - نمی خوای حرف بزنی خوب نزن ، ولی اقلا دلم رو نسوزون ...
    عصبی لقمه م رو پرت کردم تو سفره و گفتم:
    - چی می گی مامان؟!! من دلت رو نسوزونم؟ مگه تو این کار رو با من نکردی؟ مگه کاری نکردین با اون بابای نامرد تر از خودت که تنها زندگی کردن رو ترجیح دادم به داشتن خونواده ، مگه اون روزا و شبایی که من سوختم تو بودی که بفهمی دردم چیه؟
    مامان که فهمی به شدت عصبیم کرده دستاش را بالا برد و گفت:
    - باشه عزیزم حق با توئه ، هزار بار گفتم من اشتباه کردم ، خواهشاً حرص نخور روژین ...
    از سر میز بلند شدم و گفتم:
    - خواستم یه لقمه نون کوفتم کنم که نذاشتی ... اگه دوست نداری اینجا هم تحملم کنی فقط کافیه بگی، من به تنهایی زندگی کردن عادت کردم ...
    مامان با دلخوری نگام کرد و بی توجه به حرفام گفت:
    - شاران گفت می یاد بهت سر بزنه ... ساواش هم برات زنگ زد که گفتم خوابی ... 
    سرم رو زیر انداختم و رفتم توی اتاقم و در رو بستم ، حالا از دست خودم هم عصبی بودم ، فقط امیدوار بودم که کار دیشبم برام دردسر نشه ... نمی دونستم تا چه اندازه می تونم روی آدم بودن بهراد حساب کنم! اون از من کینه داشت و حالا به راحتی می تونست خرابم کنه. اما یه چیزی ته دلم بهم اطمینان می داد که اون چنین کاری نمی کنه و می تونم خیالمو راحت کنم از بابتش ... رفتم سمت کیف دستیم که ولو شده بود روی میز و برش داشتم ، گوشیم رو از داخلش بیرون کشیدم و میس کال هام رو چک کردم ، علاوه بر ساواش و شاران چن تماس بی پاسخ هم از شایگان داشتم ... نفسم رو فوت کردم و شماره اش رو گرفتم ... با بوق دوم جواب داد:
    - سلام روژین جان ...
    - سلام ...
    وقت آغاز دوباره کار بود، تا افتتاح فروشگاه و برنامه کت واک فرصت زیادی باقی نمونده بود ، شایگان شاد و راضی از اینکه هنوزم روژینی هوای برندش رو داره قرار هاشو اوکی کرد و گوشی رو قطع کرد. باید یه سر به فروشگاه می زدم ولی قبل از اون کار مهم تری داشتم و اونم دیدن بهراد و حرف زدن باهاش بود ... بای سنگامو باهاش وا می کندم ...

    برچسب ها :


    پست های مرتبط :


    ارسال نظر
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود به سایت
    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آمارگیر
      آمار مطالب
      کل مطالب : 25
      کل نظرات : 78
      آمار کاربران
      افراد آنلاين : 1
      تعداد اعضا : 600
      آمار بازديد
      بازديد امروز : 124
      بازديد ديروز : 62
      بازديد کننده امروز : 28
      بازديد کننده ديروز : 30
      گوگل امروز : 20
      گوگل ديروز: 25
      بازديد هفته : 186
      بازديد ماه : 1,692
      بازديد سال : 8,784
      بازديد کلي : 697,005
      اطلاعات شما
      آي پي : 54.80.8.44
      مرورگر :
      سيستم عامل :
    مطالب جدید
    • پست ثابت
    • ریتم عشق| zahra18
    • دانلود رمان یک قدم تا عشق
    • دانلود رمان در مسیر آب وآتش
    • لاف عاشقی|رها
    • رمان لاف عاشقی *رها*
    مطالب پربازدید
    • دانلود رمان عشق یعنی بی تو هرگز
    • دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم
    • دانلود رمان ازدواج صوری
    • دانلود رمان بورسیه
    • دانلود رمان قرار نبود
    • دانلود رمان همخونه
    مطالب تصادفی
    • رمان شیطون بلاها / khanumi
    • دانلود رمان اسطوره
    • دانلود رمان عشق بی پایان
    • دانلود رمان گناهکار
    • دانلود رمان من بر میگردم
    • دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم