close
تبلیغات در اینترنت
رمان لاف عاشقی *رها*
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلی تالار گفتمان آرشیو عضویت ورود نقشه سایت خوراک تماس با ما طراح قالب مترجم قالب
آمار
درباره مــا
سلام به رمانا خوش آمدید منبع تقریبا همه رمان ها سایت نودهشتیا است به نویی ما بهترین و قشنگ ترین رمان ها رو تو این سایت جمع اوری میکنیم. بعضی رمان ها فقط جهت معرفی قرار میگیرن اگه قصد خوندش رو دارید در نظرات اعلام کنید تو به طور کامل قرار داده بشه. مارو با نظراتتون همراهی کنید
موضوعات
  • رمان ♥الف♥
  • رمان ♥ب♥
  • رمان ♥پ♥
  • رمان ♥ت♥
  • رمان ♥ث♥
  • رمان ♥ج♥
  • رمان ♥چ♥
  • رمان ♥ح♥
  • رمان ♥د♥
  • رمان ♥ذ♥
  • رمان ♥ر♥
  • رمان ♥ز♥
  • رمان ♥س♥
  • رمان ♥ش♥
  • رمان ♥ص♥
  • رمان ♥ض♥
  • رمان ♥ط♥
  • رمان ♥ع♥
  • رمان ♥غ♥
  • رمان ♥ف♥
  • رمان ♥ق♥
  • رمان ♥ک♥
  • رمان ♥گ♥
  • رمان ♥ل♥
  • رمان ♥م♥
  • رمان ♥ن♥
  • رمان ♥و♥
  • رمان ♥هــ♥
  • رمان ♥یــــ♥
  • نویسندگان
    آرشیو
    لینک های روزانه
    لینک های دوستان

    رمان لاف عاشقی *رها*

    712 بازدید پنجشنبه 07 اسفند 1393 رمان ♥ل♥,رمان لاف عاشقی,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0


    قسمت دوم رمان



    نفس:
     اهای خانوم خانوما کجااااااااااااااااای؟؟هستی هنوز ؟باز رفتی کما؟؟
    _:اه چقد زر میزنی الاه ...
    الهه:من ؟؟هوی چش دراومده با منی؟؟
    _: الهه...
    الهه:جان الاهه؟؟
    _:دلم برامامانیم تنگ شده ....خونه بوی اونو میده...بوی رها...بوی بابا.....اه بابا....
    الهه:من گفتم بهتره نری.نگفتم؟!!
    _:کجا میرفتم؟؟خونه کی؟؟
    الهه:مگه من        میون حرفش پریدم و گفتم:خونه شما؟؟الهه؟؟
    الهه :باش باووو چرا جوش میاری؟چیز خوردم.
    .....
    .....
    سکوت ...
    الهه:تنهایی؟
    _:نه
    الهه:دلگیری؟
    _:نه
    الهه:میخایبیام پیشت؟
    _:نه 
    الهه:درد مرض حناق دوباره تو تریپ غصه برداشتی؟
    تق تق.....
    بیاتو
    پریدخت:خانوم جان اقای شکیبا اینجان.
    _:شکیبا کیه؟
    پریدخت:اهه خانوم فراموش کردید وکیل پدرتون دیگه....
    .....
    .....
    الهه:نفس؟
    _:باشه بگو اماده میشم میام.ازشون پذیرایی کن.
    پریدخت:چشم خانوم .امر دیگه ای ندارید؟؟
    _:نه میتونی بری.
    سرشو تکون دادو باگفتن با اجازه رفت بیرون.
    الهه:هوییییییییی باتوام باووو زنده ای؟؟
    _:اره
    الهه:شکیبا چیکارت داره؟
    _نمیدونم ...
    الهه:ازطرفه بابات اومده؟؟
    _:نمیدونم...
    .....
    سکوت....
    الهه:باشه پس برو ببین چیکارت داره بعدش ب مو گزارش بده..
    _:چشم فضول خلنوم
    الهه:بی ادب فضول چی چیه بوگو کنجکاوووووووووووو 
    وکلمه اخرشو باصدای نازک و کشیده گفت که دوتامونو بخنده انداخت.
    _:من برم دیگه
    الهه :باشه خ د ا ن گ ه د ا ر ...
    کلماتو جدا جدا گفت.
    _:تو ادم نمیشی بدبخت پرهام.
    الهه:اییییییییییییش دلیشم بوخاد.
    _:خداحافظ.
    گوشی رو روی میز انداختمو در کمد رو باز کردم.......

    تق تق
    _:بیا تو
    پریدخت :خانوم اقای شکیبا منتظرنا.
    سرمو از کمد بیرون اووردمو خیره نگاهش کردم .
    فهمید ....
    پریدخت:چشم میگم الام میاین.بااجازه.
    برای اخرین بار به خودم توی ایینه نگاهیانداختم.بعد این اتفاقات خیلی شکسته ب نظر می اومدم اما بازم ب قول الاهه رو به را میشم.
    تکونی ب خودم دادمو ب سمت در اتاق روانه شدم.....
    از پله ها سرازیر شدم
    _:سلام

    شکیبا که توی لپ تاپ اپلش سرگردون بود.
    سرشوبالا گرفت و ب نشونه احترام لپ تاب رو گذاشت روی میز سلطنتی رو به روش وخطاب به من گفت:سلام خانوم زمان ...
    و دستشو به سمتم دراز کرد.
    ازش خوشم نمیومد توی مراسم مامان دیده بودمش.ولی خب نچسب بود به من چه.
    دستش توی هوا موند.همون طور که روی سلطنتی روبه روش جا میگرفتم با لبخند کمرنگی گفتم:سلام
    بهش برخورد اونم تابلو...
    لبخندی زد و گفت:خیلی منتظر شدم...
    جدی جواب دادم:بله با تلفن صحبت میکردم .و برای جواب به تنه ای که زد گفتم.اگه کاری داشتید میتونستید بعدا تشریف بیارید و برای کامل کردن کارم اخر جملم پوزخند معنا داری زدم.

    روی سلطنتی نشست و گفت:تیزه...
    _:ههههههه
    خندیدم .ادامه داد:پدرتون منو فرستادن...

    _:خب..
    ...
    سکوت...
    همونطور که خودتون اگاه هستید اقای زمان اموالشون رو ب سه قسمت تقسیم کردند.
    یک قسمت به شما تعلق میگیره.یک قسمت خواهرتون رها خانوم و یک قسمت هم خانوم زند همسر فعلی پدرتون.. خندیدم.همسر فعلی...
    ادامه داد:
    سهم شما میشه حدود 2میلیارد...
    که شامل این خونه.باغ نیاوران.ویلای شمال وچند تیکه زمین زعفرانیه..
    ....
    سکوت کرد...
    _:و سهم رها؟؟؟
    شکیبا:نمیتوم بگم.
    _:اقای شکیبا...
    ....
    کارخونه پدر بزرگتون که جون پدربزرگتون یک فرزند داشتند میرسه ب پدرتون و ایشونم به نام رها خانوم کردند.
    _:و...
    شکیبا:دوتا باغ ارومیه و خونه باغ تجریش و چند قطعه زمین...
    _:خب؟؟کی بیام محضر؟؟
    شکیبا:شرمنده خانوم زمان...ولی الان نمیشه.

    جدی گفتم:چرا!!؟؟
    شکیبا:شرط پدرتون...
    _:شرط...برای ارثیم شرط گذاشته؟؟
    بعد فوت پدرتون میشه ارثیه نه الان...
    _:خب.بایه مکس کوتاه ادامه دادم:شرط چیه؟
    شما باید ازدواج کنید..
    و تا اون زمان هم باید پیش اقای سراج.یاسین سراج.پسر همسرفعلی پدرتون زندگی کنید..

    این چه زری میزد..
    عصبی بلند شدم
    با داد ادامه دادم:میفهمی چه زری میزنی؟؟!!من؟؟برو گمشو بیرون!!
    پدرم غلط کرده بیجا کرده برا زندگی من تصمیم گرفته من نصبتی باهاش ندارم.
    وقتی مامانم با شنیدن خبر ازدواج اقا سکته کرد من بی پدر شدم.
    وقتی رها رو انداخت بیرون بی پدر شدم
    وقتی با خانوم جدیدش.مادر جدیدم رفت کانادا بی پدر شدم .حالا میخاد برم زیر یک سقف با پسر زن بابام زندگی کنم؟؟
    میخاد پدریشو در حقم تموم کنه؟؟
    همه ی اینارو با دادو فریاد گفتم.
    خدمتکار ها توی پذیرایی جمع شده بودند.
    پریدخت دستمو گرفت و گفت :خانوم جان ارووم باشید.و رو به زینب ادامه داد:زینب زینب یه لیوان اب قند بیار  برای خانومم بدو

    زینب:چشم
    مش اسماییل که با دادو فریاد من الان توی چارچوب در حیاط ایستاده بودو منو بروبر نیگاه میکرد رو صدا زدم اومد جلو
    مش اسماییل:جانم خانوم جان
    _:این اقا میخان برن راهنماییشون کن
    شکیبا یه نگاهی به من انداخت و گفت:لازم نیست خودم میرم ورو به من ادامه داد:خانوم زمان شما تا حداکثر یک هفته وقت داری برای نقل مکان اماده بشید.
    _:چرا باید برم نمیفهمم من خونه دارم این خونه خالی باشع؟؟
    شکیبا:بله اقای زمان اینطور گفتن...باکمی مکس ..

    _:و اگع قبول نکنم چی؟؟
    شکیبا :خونه رو ترک کرده و ارثتون رو فراموش کنید.
    وارفتم.بابا حاضر بود من اواره بشم؟؟
    بابام من نفسش بودم.حاضر نفسش اواره بشه.میخاد بفرسته خونه یه پسر غریبه؟؟
    اشکام بی اختیار روی صورتم مثل بارون میچکیدن..
    صدای شکیبا منو به خودم اوورد..
    من هفته اینده همین ساعت دوباره میام.فکراتون روبکنید.وبی اهمیت به من راهشو کشیدو رفت.
    مثل یه بادکنک روی هوا معلق بودم و باد منو به این سو و ان سو میکشوند.
    ...........
    .........
    رو به خدمتکارها گفتم:برید سر کارتون و از روی سلطنتی بلند شدم و به اتاقم پناه بردم.
    امن ترین جای دنیا بود که میتونستم ازادانه توش گریه کنم.
    در اتاق رو بستم و خومو روی تخت انداختم.گریه کردم .زجه زدم .. 

    دلم مامانمو میخاست..
    بابای خودمو میخاست نه این بابای جدید که نمیشناختمش..
    دلم رها رو میخاست...
    آی آی رهای بی معرفت...
    وقتی بابا بیرونش کرد رفت المان پیش خاله...
    چرا خدا من انقدر تنهام...
    چرااااااااااااااااااااا؟؟!!
    نفهمیدم کی خوا ب چشمانم را ربود.
     
    ادامه دارد..

    برچسب ها :


    پست های مرتبط :


    ارسال نظر
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی

    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود به سایت
    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
    آمارگیر
      آمار مطالب
      کل مطالب : 25
      کل نظرات : 78
      آمار کاربران
      افراد آنلاين : 1
      تعداد اعضا : 628
      آمار بازديد
      بازديد امروز : 86
      بازديد ديروز : 46
      بازديد کننده امروز : 6
      بازديد کننده ديروز : 19
      گوگل امروز : 2
      گوگل ديروز: 11
      بازديد هفته : 352
      بازديد ماه : 1,549
      بازديد سال : 9,068
      بازديد کلي : 690,775
      اطلاعات شما
      آي پي : 54.81.150.27
      مرورگر :
      سيستم عامل :
    مطالب جدید
    • پست ثابت
    • ریتم عشق| zahra18
    • دانلود رمان یک قدم تا عشق
    • دانلود رمان در مسیر آب وآتش
    • لاف عاشقی|رها
    • رمان لاف عاشقی *رها*
    مطالب پربازدید
    • دانلود رمان عشق یعنی بی تو هرگز
    • دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم
    • دانلود رمان ازدواج صوری
    • دانلود رمان بورسیه
    • دانلود رمان قرار نبود
    • دانلود رمان همخونه
    مطالب تصادفی
    • دانلود رمان در مسیر آب وآتش
    • دانلود رمان افسونگر
    • دانلود رمان زمستان داغ
    • دانلود رمان گناهکار
    • دانلود رمان عشق بی پایان
    • رمان من